مكاشفه در كنسرت شجريان
روسر بنه به بالين!
روسر بنه به بالين، تنها مرا رها كن
ترك منِ خرابِ شبگردِ مبتلا كن
كنسرت شجريان را در سال 87 نديدهام، اما در سال 84 ديدهام. شنونده و بينندهي ايراني با آثار او عالمي دارد و راز و رمزي. البته ما ايرانيها، شايد مثل ساير ملتها و شايد هم بيشتر و غليظ تر و غنيشدهتر از آنها، معمولاً براي خودمان در عوالم ذهن و معنا و ماوراء و اسطوره و خيال و فال و رمز و راز، سير و سياحتي داريم دلنشين و دلپذير.
استاد خرمشاهي حافظ پژوه نشان داده است كه جايگاه فال حافظ در ميان ما ايرانيان چيست و چگونه است؟ با دليل و بيدليل هميشه به هر حال نوعي از حرمت و حريمِ عالَم غيب را براي آن قائل بودهايم و هستيم. عالم پر راز و رمز موسيقي نيز چنين است. خصوصاً اگر عالمِ اين عالَم، ساز و آواز را بر سر تربت باطني حافظ و لِسعدي و مولانا بياورد و چنانكه حضرت لسانالغيب وعده فرموده است آنان را در دايرهي سماع به رقص روح وادارد.
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقصكنان برخيزم
شجريان، استادانه همين كار را ميكند. گمان نميكنم كه اگر مولانا و حافظ و سعدي در مراسم كنسرت او حضور داشته باشند، بتوانند فقط بشنوند و سكوت كنند و دامنكشان برگرد خويش به گردش درنيايند. خصوصاً حضرت جلالالدين محمد كه در اين داستان صاحب سابقهاي آشكار و آشناست و حداقل يكبار در بازار طلافروشان قونيّه با استماع سمفوني زرگران از "زبان زرگري" چيزي ديگر دريافت كرده و آنگاه چنان به جنبش برخاسته كه هرچه در دكان صلاحالدين زركوب بوده نثار شده است. سنفوني نمنم باران، از آواي "نَرمْ ـ نرمِ" چكّش هنرمندانهي زرسازان، آهسته آهسته برامد، بيرون آمد، اوج گرفت و كوه پولاد را مثل غبار زر، دستافشان و سرافشان كرد. به قول سعدي:
دوستان در هواي صحبت يار
زر فشانند و ما سرافشانيم
شبهاي انتشار خبر كنسرت در سال 84، بيژن و منيژه بارها اصرار كرده بودند: "پدر! براي ما بليط بگير". و احمد هر بار پاسخ داده بود: "شما كه بچههاي موسيقيِ پاپيد! شما را چه به سنّتيها؟ من هم كه حال و حوصلهي بليط خريدن و انتظار كشيدن را ندارم. نوارش را خواهيم ديد و خواهيم شنيد. به هر صورت قسمت نيست". ناگهان شبي از شبهاي شروع، صداي تلفن درآمد. همسايه بود. "چند عدد بليط خانوادگي خريدهام. ميدانم كه شما شخصاً قدرشناس موسيقي ملي ايراني. در اين كنسرت كسي بايد شركت كند كه شريك باشد، شيفته باشد. دو سه بليط هم براي شما در نظر گرفتهام."
احمد انديشيد: اين اولين راز و رمز. كنسرت نطلبيده، مراد است. چطور اين مرد به ياد ما بوده است؟ هيچكس نتوانست در برابر دعوت غيرمترقّبه مقاومت كند. خيابانِ ازدحام، درِ ورودي تالار وزارت كشور. گاه از چپ و گاه از راست، كسي ميگذشت كه زخمهاي بر كمانچه ميكشيد: "صد هزار تومان". بليط ده بيست هزار توماني را ميگفت. بازار سياه و پيشنهاد بيشرمانه، سالهاي سال بود كه مسبوق به سابقه بود؛ اما بيشتر در حوزهي اقتصاد. احمد خوشحال شده بود كه ميديد يكبار هم يا چند بار هم، اين بازار براي فرهنگ و هنر پديدآمده است.
تالار سرشار از موج جمعيت بود. استاد و همايون و كلهر و عليزاده در جايگاه آرام گرفته بودند. ديري نگذشت كه ـ سبحانالله! ـ از آنهمه آرامش، چنان ناآرامييي برخاست كه كرانه نميشناخت. كلهر و كمانچه درهم ميتنيدند. چنانكه گاه نميتوانستي تفكيك كني. و تميزدهي كه كلهر كدام است و كمانچه كدام؟ عليزاده و تار در سوي ديگر. پدر و پسر نيز. و سرانجام؟ آواز و ساز و ترانه و تصنيف، نه شور كه شورش برپا كرد. آرام، اما در دستگاه شورش!... و احمد ناگهان صداي سهراب سپهري را شنيد:
ـ دستي افشان!...
دستيافشان، تا ز سر انگشتانت، صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيدي
احمد خود را در بازار قونيّه مييافت، در پي آن شيداي سر و دست افشان، كه حالا در كالبد زمان حلول كرده و از اين روزگار سر درآورده است. يادش آمد. اين شعر سهراب، از معدود شعرهايي بود كه او و دوستان دانشجويش سي سال پيشگاه در كوه ميخواندند و تلاش ميكردند تا كلمات را از سپهر سپيد سهرابِ شاعرانهاش به سپهر سرخ سهرابِ شاهنامه بكوچانند و به تالار تشريفاتي تفسيرهاي سياسي و پارتيزاني بكشانند!
ـ دستي افشان، تا ز سرانگشتانت، صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيدي
ـ باشد كه به صد سوزن نور، شبِ ما را بكند روزن روزن
آواز پدر، آواز پسر. شعله شيدايي، هنور در اجاق جان احمد فرو نخفته بود كه باز هم ناگهان صداي آشنا، صداي آشناي ديگري، در فضاي تالار پيچيد. اين بار انگار محمدرضا نبود، جلالالدين محمّد بود. شجريان نبود، شمس بود. خراساني نبود، تبريزي بود. خراساني و تبريزي چنان درهم تنيده بود كه هيچ چشمي نميديد جز چهره عشق را و هيچ گوشي نميشنيد جز صداي عاشقانهي:
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
آهنگسازي شجريان در اينجا (و هم در آنجا: دستيافشان) معركه است. ابداً اغراق نيست اگر گفته شود انگار از ازل چنين آهنگي را براي چنين غزلي ساختهاند و در دل صاحبدل انداختهاند. كسي نفهميد چه شد. كسي نفهميد چه شد كه احمد ناگهان مثل ابر بهاري جاري شد. اشكهايش دامن دامن ميريخت و چشمهايش لحظه به لحظه سرخ و سرختر ميشد. گويي ماجراي "گراندهتل" و كنسرت عارف قزويني در سوگ كلنل محمدتقيخان پسيان تكرار شده بود. كنسرتي كه بسياري از شركتكنندگان در آن، ميدانستند منظور عارف از تصنيف "گريه كن كه گر، سيل خونگري، ثمر ندارد" چيست و كيست. اما اينجا، آن شب كسي نميدانست ماجرا كدام است؟ نيمهشب، بچهها از پدر پرسيدند. پاسخ نميداد. بامداد فردا گفت: نميدانم چرا ناگهان پردهاي در تالار خيالم آويخته شد. پدرم را ديدم كه مثل مولوي در واپسين شب عمر در بستر آخرين بيماري آرميده و من مثل پسر مولانا تا صبح بيدارم و تا صبح صدبار به اتاق او سر زدهام و او سرانجام خطاب به فرزندش اين غزل را ساز كرده است. اگر قصه مولانا و آخرين غزلش همين باشد و روايتش درست باشد، من آن را به بركت صداي شجريان در عالَم مكاشفه رؤيت كردم. پدر را بستريِ خانهيِ مولانا ديدم و خودم را پرستاري كه تا صبح با شمع ميسوخت.
... و ناگهان يك ماه پس از كنسرت شجريان، مكاشفهي آن شب براي احمد، در عالم واقعيّت، عين واقعيّت، رخ نشان داد. بهمن 84، پدر (عليرغم صحّت و سلامت پيشين) سر بر بالين نهاد. نيمهشب، احمد مثل هميشه به سراغ پدر رفت. نگاهشان درهم آميخت. "كنسرت، كنسرت". يادش آمد. مثل رعد شكست و مثل ابر گريست. پدر چندان توانا به تكلّم نبود. چشمهايش علت را ميپرسيد. احمد بياختيار، اشك و آواز را پيوند داد. حالا بيژن و منيژه هم آواز او را شگفتزده ميشنيدند:
ـ رو سر بنه به بالين، رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن. ترك من خراب شبگرد مبتلا كن، آ... ه، ترك من خراب شبگرد مبتلا كن!
... آيا راز و رمزي بود در آن كنسرت؟ يا ما ملّتي هستيم خيالپرور؟ مثل حافظ كه گفت:
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد
كه از خيال تو خاكم شود عبيرآميز
codex26x
page03
این دریچه ــ یا روزنه نفسکشی ــ را به روی دوستان اهل کوچه خوشبخت اندیشه باز کردم تا برخی از نوشته های " جلال رفیع " را که از اوایل دهه هفتاد ــ پس از نوشتن کتاب " فرهنگ مهاجم ، فرهنگ مولد " و " بهشت شداد " و " فضیلت های فراموش شده " _ قلمش را غلاف کرد و به توصیه پزشک ممنوع الفکر ( ! ) شد ، تقدیم دوستان کنم .