تبليغاتX
دریچه
........برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

 

 

                                             اقتصاد بيمار

 


ملانصرالدين از انتهاي حياط به طرف اتاق مي‌آمد. (بچه‌هاي آپارتماني امروز نمي‌دانند كه سابقاً ميان دستشويي و هال و آشپزخانه و اتاق خواب، فاصله جغرافيايي وجود داشته است). باري ناگهان تگرگ سختي باريدن گرفت و سر بنده‌خدا را شكست. خون جاري شد و دردش آمد. ملانصرالدين به سرعت داخل مطبخ شد، سر هاون سنگي بزرگ را از داخل كابينت برداشت و برگشت. آنگاه سر هاون را رو به آسمان گرفت و گفت: اگر مردي سر اين را بشكن، شكستن سر طاس من كه كاري ندارد.

حالا مدّتي است كه "توّرم" به همان سر هاون سنگي‌اي كه اشاره شد، تبديل شده است. حافظه‌ام يادآوري مي‌كند كه اين تمثيل را زياد بكار برده‌ام. در دهه هفتاد، خطاب به دوستاني كه مي‌خواستند سر به تن فلان فيلم و فلان سينما و فلان كتاب رمان و فلان جزوه شعر و فلان مجلّه نباشد و به زبان حال مي‌گفتند: "بايد سر خصم را بكوبيم به سنگ"، همين حكايت تمثيلي را روايت مي‌كردم. البته اين "تز" تاريخي "سر خصم به سنگ كوبيدن"، ريشه‌دار است. جوانان انقلابي سالهاي مبارزه با رژيم شاه هم، در اعلاميه‌ها و دفاعيه‌هايشان مي‌نوشتند و مي‌گفتند:

                       يا ما سر خصم را بكوبيم به سنگ

                                               يا او سرما به دار سازد آونگ

البته همانطور كه ملاحظه مي‌كنيد، سراينده و خواننده اين بيت، خودش را فقط مسئول و متخصص مصرع اول نمي‌داند بلكه براي مصرع دوّم هم آمادگي و تخصص دارد، ولي ما كم‌كم با بعضي از افراد هم روبرو شده‌ايم كه تنها براي كوبيدن و شكستن سر ديگري اعلام آمادگي و تخصص مي‌كنند. باري بگذريم. روزي واحد موتوري مقابله با تهاجم فرهنگي دهه 70، به سينماي قدس ميدان ولي‌عصر تهران حمله كرده و شيشه شكسته بود كه چرا فيلم "تحفه هند" را نمايش مي‌دهد. تحفه هند، با بازيگري هنرمند معروف و توانا اكبر عبدي. و با مجوّز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي آنهم در دوره مهندس ميرسليم (كه پس از سقوط رژيم ليبرالي قبلي در وزارتخانه مزبور عهده‌دار مسئوليت و مديريت شده بود).

با دوست مطبوعاتي‌اي كه در همان باب سخن مي‌گفت و همين ماجرا را تئوريزه مي‌كرد، صحبت‌كنان در خيابان فردوسي به سمت توپخانه (قرارگاه روزنامه‌هاي كيهان و اطلاعات در آن ايّام) پيش مي‌رفتيم. ديديم در همان خياباني كه صاحبش (ابوالقاسم فردوسي) شتر شاه محمود كشورگشاي را با بارَش نپذيرفته بود و عملاً مرگ را بر سكّه و دلار ارسالي سلطان غزنوي ترجيح داده بود، من‌الباب الي المحراب يعني از خود ميدان مجسّمه تا دم مسجد امين‌السطان، جواناني كه كارشان سكّه است يكسره فرياد مي‌زنند: سكّه، دلار، سكّه، دلار، سكّه، دلار. و همان زمان يكي از مواقع اوجگيري نرخ سكّه و دلار بود. هر روز نرخ بالاتر و قيمت گرانتر و روي اجناس و كالاها تأثيرگذارتر و سر هاونِ تورّم هم سنگي‌تر و سنگين‌تر.

حكايت تمثيلي ملانصرالدين و قصه تگرگ و سرِ هاون را شرح دادم و گفتم: عزيز ستم‌ستيز، اگر مردي اين را بشكن، سر هاونِ سنگي تورّم را بشكن. يك ضرب‌المثلِ تاجرانه مي‌گويد: سرم را بشكن نرخم را نشكن، ولي تو اگر توانستي سر را نشكني نرخ را بشكني، مردي. سر تورّم، همان نرخ تورّم است. به هر حال، نمي‌دانم درست گفتم يا غلط گفتم، ولي گفتم!

عبارت شرطيه‌ي‌"اگر مردي" در اينجا معناي توهين‌آميز ندارد. منظور و مفهوم اين است كه اگر مي‌تواني و اگر هنرش را داري و اگر پهلواني، بلكه مي‌شود گفت به همين دليل كه مردي و انرژي داري و هنرمند هم هستي، توان و هنر و ورزيدگي‌ات را در اين طريق بكار ببر. يا، در اين طريق "هم" بكار ببر. شيشه شكستن هنر نيست، نرخ شكستن هنر است. البته اِعمال قدرت قضايي و قانوني به جاي خود محفوظ و لازم است، امّا رويكرد اصلي و اولويّت اوّل، چيست؟ چه در عرصه فرهنگ و چه در عرصه اقتصاد، رويكرد اصلي و اولويّت اوّل، بسترسازي و بستر توليدسازي و نگاه ساختاري است. اِعمال قوّه‌قهريّه قانوني و قضايي در جاي خودش مكمّل است، جايگزين نيست. شايد رويكرد اصلي و اولويت اوّل هم به آن نتوان گفت.

چندي پيش دانش‌آموز دانشجو شده‌اي نمونه‌نشان داد و يادآوري كرد كه سوار اتوموبيل پنجاه ميليوني همكلاسي دوران دبيرستانش شده و به نوشيدن قهوه‌اي در دفتر "برج مسكوني تجاري"شان دعوت شده است. خلاصه كلام، قهوه وقتي مزّه كرد كه معلوم شد پدر مشاراليه سي ميليارد تومان هزينه كرده و برج را ساخته و پرداخته، به نحوي كه هنوز فارغ نشده صد ميليارد تومان (به قول بنگاهي‌ها) فروش مي‌كند. "حقوق سر برج" به اين مي‌گويند، نه به حقوق سربرجِ بني كارمند. يعني هفتاد ميليارد تومان سود.

در اينجا مقصّر كيست؟ آيا مي‌توان سازنده برج را مقصّر دانست؟ آيا مي‌توان بانك وام‌دهنده را مقصّر دانست؟ از يك طرف، سازنده مي‌گويد: خدا پدر مرا بيامرزاد كه به هر حال كار توليدي كرده‌ام و به عرضه افزوده‌ام. با عرصة كم و عرضة‌زياد، ساختماني را تحويل داده‌ام كه هم كمك به اشتغال جوانان بوده، هم كمك به توليد مسكن، هم كمك به اداره ماليات و هم كمك به بانك‌هاي خود دولت. و بعد مي‌پرسد: شما بودي اين كار را نمي‌كردي؟ اين سود را نمي‌پذيرفتي؟ با هليكوپتر روي تهران مي‌پاشيدي؟ از طرف ديگر، وام‌دهنده هم مي‌گويد: وام را (ببخشيد تسهيلات را) به كسي داده‌ايم كه بهره بانكي را (ببخشيد سود عقود شرعي را) و اقساط بازپرداخت را در سررسيد معيّن برگرداند و تضميني هم وجود داشته باشد كه مبالغ خروجي از بيت‌المال ملّت و دولت، دوباره به جاي اصلي‌اش برگردد. مگر نمي‌گوييد پول به جايي بايد برود كه مولّد باشد و تضمين شده باشد؟ كاسه به جايي مي‌رود كه قدح باز آيد (قدح باز آرد). يعني مي‌فرماييد وام بانكي ميلياردي را به فلان آقاي قلميِ قلم به دست بدهيم كه همه را از "دريچه" بر باد دهد؟

امّا... امّا با وجود همه اين حرف‌و حديث‌ها، همچنان نه عين عدل و نه واو وجدان و نه الف انصاف نمي‌پذيرد كه سي ميليارد تومان (جمعِ مبالغ نقدي برج‌ساز و تسهيلات اعطايي بانكي) هزينه شود يا بفرماييد سرمايه‌گذاري شود، آنگاه در مدّتي نسبتاً كوتاه هفتاد ميليارد تومان زايش داشته باشد. خوش به حال زائويي چنين.

در اينجا "سيستم اقتصادي" است كه اشكال دارد، "بستر كلان اقتصادي" است كه مشكل دارد، "ساختار اساسي اقتصادي" است كه سي ميليارد را به صد ميليارد تبديل مي‌كند. اگر سه ميليارد تومان سود به دست آيد، كم است؟ اگر ده ميليارد تومان به دست آيد كم است؟ بايد حتماً هفتاد ميليارد تومان باشد؟ انصافشو شكر، مصّبشو شكر، اشتهاشو شكر، عدالتشو شكر، سيستم و ساختار و بسترشو شكر!

امّا... امّا آيا اينجا همانجاست كه محاكمه و مجازات و قضا و جزا و ممنوعيّت و حتّي (به قول قديمي‌ها) داغ و درفش، كارساز باشد؟ يا به اين ترتيب كار بدتر خواهد شد و باز هم دودش به چشم طبقات محتاج و متوسّط خواهد رفت؟ بنابراين، "بستر طبيعي" بايد چنان باشد كه چنين سودي را به دنيا نياورد. "اقتصاد بيمار" است كه از سي ميليارد، هفتاد ميليارد را سزارين مي‌كند. بله، سر هاون سنگي را بايد شكست نه سر سازنده ساختمان را!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47  توسط جلال رفیع  |