تبليغاتX
دریچه
........برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

 

 

                                   فرايند مفلس شدن!

 

 


         فصاحه سحبان و خطّ ابن مقلّة

                               و حكمة لقمان و زهد ابن ادهم

          اذا اجتمعت في‌المرء والمرء مفلس

                                    فليس له قدر بمقدار درهم!

اگر زيباگوييِ "سحبان وائل" و زيبانويسي "ابن مقله" و زيباانديشي "لقمان حكيم" و زيبا زيستيِ "ابراهيم ادهم"، همگي در وجود يكنفر جمع شود كه آدم ناداري باشد، چنين كسي به قدر يك درهم هم ارزش نخواهد داشت.

بله، اين سخن، اغراق‌آميز است. ببخشيد، شعر است. و البته تعريف خود شعر هم، قربانيِ همين اغراق شده است. گفته‌اند: "احسنُه اكذبُه". شعر، بهترينش آن است كه دروغ‌ترين باشد! ولي به هرحال سخن اغراق‌آميز هم ممكن است كپي‌برداري از واقعيت باشد. از واقعيّتِ كاه يا كوه. همين امروز و همين امشب، مهمان تازه واردي را نشان كنيد كه وارد يك مجلس عروسي مي‌شود. خوش‌نويس است، اديب است، فصيح است، حكيم است، زاهد است، "همه‌ي اينها باهم" است، هرچه خوبان همه دارند او يكجا دارد، امّا مفلس است، ارزانپوش است، نيازمند است. در مقابل، مرد ديگري را مجسّم كنيد كه وارد مجلس مي‌شود در حالي كه نه خطّش خوب است نه سخنگويي‌اش نه علمش نه زهدش، ولي تا دلتان بخواهد ثروتمند است. لطفاً پيدا كنيد پرتقال‌فروش را. يعني ترسيم بفرماييد تابلويي را كه نشان‌دهنده‌ي تعداد ركوع و سجود آدم‌ها در محرابِ همين قبله‌ي عالم است.

بله، مي‌دانم. مي‌دانم كه جامعه ما خوشبختانه از اين زمينه و زمانه‌برخوردار است كه به علم و هنر و ديانت و تقوا و شعور و خوبي و پاكي آدم‌ها هم احترام كند و حرمت بگذارد. ولي فكر نمي‌كنيد آدم‌هاي ابن‌الوقت، ديري است كه دارند ساعت زمانشناس و زنگ بيدار باششان را، حتي در همين موارد هم بيشتر با ثروت و قدرت و شهرت و لذّت، كوك مي‌كنند؟

آدم مفلس، كوك كيف خودش هم خراب است، چه رسد به اينكه بخواهد كيف ديگران را كوك كند!

و حال مي‌رسيم به اين پرسش كه راستي كدام عامل اقتصادي، در فرايند مفلس‌سازي و مفلس‌پروري، مؤثر و مقصّر است؟ "تورّم"، چنين نقشي را ايفا مي‌كند. تورّم غيرمتعارف و غيرمعقول، هرچه مي‌گذرد، طيف‌ها و طبقات اجتماعي بيشتري را از ميانه‌ي معتدل جامعه به يكي از دو سويه‌ي قطبي شدن مي‌راند: يا مفلس، يا ميلياردر. يعني هرچه زمان پيشتر مي‌رود، اگر سيرصعودي نرخ تورّم همچنان باشد كه بوده است، آدم‌هاي بيشتري و خانواده‌هاي تازه‌تري بر سر دو راهي انتخاب قرار مي‌گيرند، انتخاب جبري. پيوستن به قطب افلاس يا پيوستن به قطب استغنا. پيوستن به قطب فقرا يا پيوستن به قطب اغنيا. (البته تركيب "قطب فقرا" در اينجا با آنچه در مصطلحات اهل تصوّف گفته و نوشته مي‌شود اشتباه نشود. واژه "فقير" در متن امضاي برخي از متصوّفه، كلاسش خيلي بالاست و چه بسا دقيقاً به معناي ميلياردر باشد، مثل واژه "حقير" كه به وسيله برخي ديگر از امضاكننده‌هاي البته غيرصوفي و حتي‌ضدّصوفي بكار گرفته مي‌شود ولي در واقع به معناي عظيم و كبير است).

امّا فرايند علمي مفلس سازي و دكترين انتخاب جبري چيست؟ لطفاً صورت مسئله را يادداشت كنيد. منوچهرخان عزب اوغلو مثلاً در سال 73، 18 ميليون پول لازم داشت. بخشي از آن را داشت با عرق جبين به دست مي‌آورد، بخشي را هم از طريق ارث پدري، بخشي ديگر را هم از دزدي! يا باز هم از همان عرق جبين. (ببخشيد، لابد مارك جديدي بوده به اسم "جبين"!) يك فروند آپارتمان صدوهشتاد متري براي نكاح شرعي مي‌خواست، امّا پول جور نمي‌شد كه نمي‌شد. و نامبرده‌ي مادرمرده، تا آمد كه مرتكب ازدواج شود، فرايند تشكيل زندگي‌اش به دليل اوضاع اقتصادي كشور كش پيدا كرد و كرد تا رسيد به سال 74 شمسي اين ايّام، ايّام توسعه اقتصادي بود و نتيجتاً ناگهان قدر و قيمت آپارتمان هم توسعه اقتصادي پيدا كرد. بيچاره شب خوابيد، صبح بلند شد و ديد در فاصله‌ي همين چرت مختصر، اوضاع و احوال كائنات بي‌كران و كهكشانهاي لايتناهي به صورتي در آمده كه حالا ديگر بايد با همان پول حلال قبلي‌اش آپارتمان نود متري بخرد.

كار ازدواج سر نگرفت و نگرفت تا سال 79. ولي اين ايّام، ايّام اصلاحات بود و نتيجتاً عدد و رقم جدول خريد آپارتمان هم اصلاح شد، و به محض اينكه از بهمن و اسفند 79 به مهر و آبان 80 رسيدند جهش ديگري رخ داد و حاصلش اين شد كه همان آپارتمان 90 متري قبلي ناگهان به 45 متر مبدّل گرديد. باز هم نشد و نشد و نشد. عروس و داماد صبر كردند و صبر كردند و صبركردند تا بلكه فرجي حاصل شود.

مشاراليهما رسيدند به سال 84. و بزرگترها گفتند در امر خير ديگر درنگ جايز نيست. امّا تا آمدند كه مقدّمات و مقارنات را فراهم كنند 84 به 85 وصل شد. اين بار ايام، ايّام اصولگرايان بود و همه با حسن نيّت تمام تلاش مي‌كردند و زوجين يقين كرده بودند كه به‌زودي مي‌توانند همان صدوهشتاد متري سابق را با همان قدر و قيمت قبلي‌اش به چنگ آورند. به آژانس مراجعه كردند تا بالاخره اين معامله مسكوني را به پايان برسانند. مدير آژانس با اشاره به جهش جديد گفت شما به يك اقدام اصولي نياز داريد و آن تهيّه پانصد ميليون تومان پول است. گفتند هيجده ميليون بيشتر نداريم (ما از قول آنها مي‌گوييم پنجاه ميليون). مدير گفت يا از خير اين معامله بگذريد و برويد پي كارتان، يا؟ ببينيد؛ اگر پول را نتوانيم دو برابر كنيم، متراژ را مي‌توانيم نصف كنيم. مگر نه اينست كه قبلاً معامله 180 متري‌تان يكبار به 90 متر تبديل شده و بار دوّم به 45 متر؟ حالا هم با اين پول فقط مي‌توانيد بيست‌ودو‌ونيم متر (ترجيحاً بيست متر) بخريد. و همينطور هر ماه يكي دو متر كوتاهتر مي‌شود تا برسد به ده متر، پنج متر، دو متر، و بالأخره يك فروند اكازيون آفتابگير دونبش دو طبقه‌ي سيماني فول‌امكانات با حلوا و قهوه و خرما و...

... البته بعضي‌ها شيركاكائو و شير قهوه هم به آن اضافه مي‌كنند. تا سليقه شما زوج خوشبخت چه باشد!

codex26x

page03

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط جلال رفیع  |