|
بخوان كه هاي و هوي تو بوي بهار ميدهد!
چند روز پيش در اثناي خواندن و نوشتن بودم كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم. نه كسي الو گفت و نه كسي الو گرفت! امّا خبري از سكوت هم نبود. "آهنگ" پخش ميشد! داشتم انصراف ميدادم كه ناگهان با شنيدن صداي مخملي زيبايي كه به صداي صد انقلاب مخملي (!) ميارزد، ميخكوب شدم: نسيم خاكِ كوي تو، بوي بهار ميدهد شكوفهزارِ كوي تو، بوي بهار ميدهد... ... با شتاب، "تقويم" روي ميزي را كه سالهاست با آن ميزيَم، ورق زدم. نه؛ سال، سال هشتاد و شش شمسي است و در آستانه بهار هشتاد و هفتيم. ناچار سي سال عقبنشيني كردم. سي و يك سال به عقب برگشتم. شايد هم سي و دو سال. اگر فروردين هشتاد و هفت را كه در آستانهي در ايستاده است، مبنا قرار دهم، بايد بگويم سي و دو سال پيش. بله، به زماني در حوالي سي و دو سال پيش برگشتم. صبح اوّل فروردين هزار و سيصد و پنجاه و پنج هجري شمسي، زندان "كميته مشتركِ ضدّ خرابكاري"، ضلع شمال غربيِ ميدان توپخانهي تهران، كوچهي پشت پُست، بند دوم، سلّول دوازدهم (شايد). امّا گوشي تلفن هشتاد و شش را هنوز همچنان محكم در دستم گرفتهام. صدا همچنان پخش ميشود. و آهنگ نيز. انگار كسي در حين رانندگي، نوار اين ترانه يا سيدياش را در داخل دستگاه صوتي اتوموبيلش گذاشته و با موبايلش هم شماره تلفن مرا گرفته. چه دلنشين، چه غمبار و چه خاطرهانگيز. خدايا! آيا اين صداي عصر اسفند هشتاد و شش است كه ميشنوم يا صداي صبح فروردين پنجاه و پنج در سلّول بيست و دو سالگيام؟ سعي صفا و مروه ميكنم، از هشتاد و شش به پنجاه و پنج و برعكس. و حرير صدا همچنان در نسيم نوازشگرانهي بهار ميپيچد و ميآيد. چو دستههاي سنبله، چو حلقههاي سلسله به روي شانه موي تو، بوي بهار ميدهد... بامداد يكم فروردين هزار و سيصد و پنجاه و پنج است. حدود سه ماه است كه در اتاقكي انفرادي به وسعت دو قدم در سه قدم زندگي(!) ميكنم. كاش فقط همين بود و نه چيز ديگر. كاش كباب برگ بود بدون كوبيدهي اضافه! امّا اينجا، همانجاست كه هرچه در آن است، كباب است و كوبيده است. و كباب برگش هم كباب مرگ است. قرار بود كارم تمام شود و مرا به قصر بفرستند(!) قبل از فروردين، در حاليكه بوي بهار همه جا را تصّرف كرده بود و به قول استاد دكتر شفيعي كدكني "بهار، آمده از سيمخاردار گذشته"، منوچهري معروف و سرشكنجهگر (چه نام و چه مقامي!) يكايك سلّولها را درگشوده بود و مثل پيك اجل به درونِ باريك و تاريكِ گور (سلّول) خيره خيره نگاه كرده بود و زندانيان را يكي يكي بيرون كشيده و به زندان قصر يا اوين فرستاده بود. امّا من و كساني ديگر از زنده به گوران كماكان در اتاقكهاي انفراديِ دو در سه(!)ي خودمان برجاي باقي مانده بوديم و سنگ چيني و خاكريزي مزار را دوباره بر سر و روي خود احساس كرده بوديم. پنجره آهني كوچك چسبيده به سقف با شيشه كثيف شكستهاش گاهي هواي بهار را به درون سلّول ميپاشيد و "اين شكستگي ارزد به صد هزار درست". شيشه شكسته، در جايي كه باز هم به قول شاعر: "حتّي نسيم را بيپرس و جو اجازة رفتن نميدهند"، غنيمت است. غنيمتي كه خمسش هم به خود زنداني ميرسد. چه كسي از او براي استنشاق هواي بهار مستحقّتر و سيّدتر؟!... از روزنه، گاهي به زحمت ميتوانستم گوشهاي از فضا را ببينم. مثل نگاه از ته چاه به آسمان. امّا چند برگ سبز را هم ميديدم كه ميلرزند و در موسيقي باد ميرقصند. چند برگ كوچك در نوك شاخهي درختي كه ديده نميشد. اينهم غنيمت بود. روزهاي ديگر همين مقدار هم ديدني نبود. بچّهها از قول من و به خط جعلي من براي پدرم نامه پُست كرده بودند كه "من بورس تحصيلي گرفتهام و به آمريكا رفتهام و چنان هواپيما عجله داشته كه فرصت خداحافظي با شما را هم پيدا نكردهام. مرا ببخشيد پدر جان"! ميدانستم كه پدر در لحظه سال تحويل به ياد من اشك شوق و فراق ميريزد. ناگهان در آن تنهايي و تاريكيِ شب هفتادو هفتم قبر (كه روز و شبش هم يكي بود)، چشم و چهره پدرم در برابرم درخشيدن گرفت. او، "خودِ بهار" بود. نمايندهي همه پدرهايي بود كه نگاهشان نگاه بهار است، آهشان آه بهار است، اخلاقشان اخلاق بهار است، قلبشان قلب بهار است. يادم آمد كه "او" هر سال پيش از فرا رسيدن فروردين مرتّب ميگفت: اين چه بساطي است؟ مگر نه اينست كه همه به بهانه عيد، دارند با هم مسابقه ميگذارند؟ مگر نه اينست كه چشم و همچشمي ميكنند؟ حسادت ميورزند؟ حرص ميخورند؟ مدپرستي ميكنند؟ اسراف ميكنند؟ فخر فروشي ميكنند؟ اينهمه شيريني و آجيل را ميخرند و ميخورند و بيمار ميشوند؟ ما مردم، اين كارمان هم مثل بقيه كارهايمان افراط و تفريط است. بچهها همه نا اميد ميشدند و ميگفتند پس امسال عيد درست و حسابي نخواهيم داشت. درست دو سه روز مانده به عيد، پدر، ناگهان از در وارد ميشد، با خندهي بهاري برلب و با چند جعبه شيريني و چند بسته آجيل در دست. ميگفت و ميخنديد: "چه كنم بابا جان؟ عيد است و فصل شادي است، باغ و صحرا هم سرسبز است، درختها هم شكوفه آوردهاند". و مرواريد شوق از صدف چشمها (چشم بچّهها) فرو ميريخت. آن روز، صبح اول فروردين 55 شمسي بود. كبودي و سرخيِ دست و پاي زنده به گور شدگان و زخمهاي شكفته شده، انگار مدل ديگري از "به استقبال بهار رفتن" بود!... چشم و چهره پدر را به رسم روزهاي عيد (نخستين بامداد) بوسيدم و عذر تقصير خواستم. رو به آسمان كردم و از عميقترين لايههاي جگر، آه كشيدم. و پدر را ديدم كه در لابلاي كشتزارهاي بهاري، ميخرامد و آواز ميخواند. صداي فوق العادهاي داشت. هنوز از مستي صداي او بيرون نرفته بودم كه ناگهان درِ سلّول باز شد. نگهبان بود. جوان و كم سنّ و سال و ورزيده و "لُر". چشمهايش ميخنديد. راديوي كوچكش را روي زمين گذاشت و روشن كرد: نسيم خاك كوي تو، بوي بهار ميدهد شكوفهزارِ روي تو، بوي بهار ميدهد چو دستههاي سنبله، چو حلقههاي سلسله به روي شانه موي تو، بوي بهار ميدهد چو برگ ياسِ نورسي، كه ديده چشم من بسي سپيدي گلوي تو، بوي بهار ميدهد تواي كبوتر حرم، ترانههاي صبحدم بخوان كه هاي و هوي تو، بوي بهار ميدهد براي من كه جز خزان، نديدهام در اين جهان بهشت آرزوي تو، بوي بهار ميدهد... هرچه سعي كردم كه صبر انقلابي كنم، نتوانستم. بغض ابر تركيد و باران بهار جاري شد. آن روز، ابر چندان گريست و چندان گريست، كه نگهبان زندان نيز گريه و خنده را درهم آميخت. كاش ميدانستم آن نگهبان، الآن كجاست؟ امّا رانندهاي كه سي و دو سال بعد، نوار صوتي اتوموبيل را به گوشي موبايل وصل كرد و مرا يكسره به سي و دو سال قبل پرتاب كرد، همان دوست دانشجوي همشهري و همكلاسيام بود كه نخستينبار در شب سرد و بوراني دي ماه 54 شمسي، اشتباهاً به جاي من دستگير شده بود! ... بهار هشتاد و هفت مبارك! codex26x page03 |







