تبليغاتX
دریچه
........برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

 

 

                 اي كه مرا سرگردان كردي!

 
ـــ روزي از روزهاي پاياني سال و مشرف به عيد نوروز، عازم سفر شده بوديم. مي‌رفتيم كه داشته باشيم بهار نو را؛ و تحويل بگيريم سال جديد را. هنوز اوضاع ترافيك خروجي خيلي قمر در عقرب نشده بود، امّا به هر حال دور از جان شما همراه با قافله‌اي از اتوموبيل‌هايي كه عجله و علاقه داشتند براي فرار بزرگ، ناگهان رسيديم به چند پيچ و پلِ درهم تنيده و چپ كوك و راست كوك و دوربرگردان. همه‌اش هم نشان‌دهندة زحمت‌ و زيبايي، انشاءالله. مي‌دانيد كه معمولاً در اين مواقع حسّاس، اتومبيل‌هاي پشت سرتان امان نمي‌دهند. بوق مي‌زنند، چراغ روشن مي‌كنند، گاز مي‌دهند، ترمز مي‌گيرند. و تو بايد در ظرف يك ثانيه تصميم بگيري و انتخاب كني. ترجمة سه مرحله‌ايِ بوق‌ها هم معلوم است:

ـــ معطّل نكن آقا! تند باش، فوري، سريع، «يالّلا»، ها، «هاماشالّلا»! و ...

ـــ از پشت كدام كوه آمده‌اي، الاغ سوار شو، «حيف نون»، «دنده عقب بري دست و فرمونت بهتر ميشه» و...،

ـــ ...، ...، ....، ....، (خودسانسوري شد).

بيژن از جميل پرسيد: بالاخره آن روز چه كار كرديد؟ و او به گزارش خودش ادامه داد: با اينكه چند سال بود كه اين كار درست در همان برهة حسّاس(!) تكرار شده بود و هر بار صراط غيرمستقيم خودمان را گم كرده بوديم، اين بار هم گم كرديم. يعني از ترس تصادف با اتومبيل‌هاي پشت سر، فقط در فاصله چند ثانيه مهلت پيدا كرد‌يم كه استنباط خودمان از نوشتة روي تابلوهاي متعدّد را ملاك قرار داده و يكي از راه‌هاي مقابل را فوراً انتخاب كرده به سرعت پيش برويم. تابلوي انتخاب شده مي‌گفت وارد مسير موردنظر كه شدي به سمت راست بپيچ تا وارد همان جاده‌اي شوي كه تو را به هدف مي‌رساند. همين كار را كرديم و به محض عبور از زير پل به اولين انشعابِ سمت راست پيچيديم. ما پيچيديم ولي جادّه نپيچيد! اينجا ديگر از يك تابلو تكراري امّا لازم، خبري نبود. شك كرديم و توقف كرديم تا از رهگذري استفسار كنيم. سرانجام فهميديم كه نه به اولين سمت راست بلكه مي‌بايست به دوّمين سمت راست مي‌پيچيديم. ناچار «فلاشر» زديم و دنده عقب گرفتيم. جاي دوستان خالي، هنگامه‌اي بود از بوق اعتراض و چراغ انتقاد و نقطه چين‌هاي خودسانسوري شده‌يي كه پي در پي نثار مي‌شد و هر لحظه بيم سپر به سپر شدن مي‌رفت و سپري شدن ايّام خوش زندگي.

احمد پرسيد: يعني غير از آن تابلوهاي بزرگ پيشين، ديگر بر سر راه انشعابي بعدي، هيچ تابلو راهنماي دوباره‌يي را نصب نكرده بودند كه توضيح مجدّد باشد و تأييد كند كه درست پيچيده‌ايد؟

جميل پاسخ داد: تازه كجاش را ديده‌اي؟ آن روز، دنده عقب رفتن، هر لحظه داشت خطرناك‌تر مي‌شد، خصوصاً كه اتوموبيل شيرپاك خورده‌اي از گرد راه رسيد و محكم سر جايش ايستاد مثل شير. ما هم هرچه صبر كرديم كه از اين ستون تا آن ستون فرجي حاصل شود، نتيجه‌اي به دست نياورديم بلكه ديديم عنقريب عقب عقب داريم مي‌كوبيم به ستون جلو پل. و گل به سبزه آراسته خواهد شد. بنابراين ناچار به همان راه انشعابي انحرافي ادامه داديم. و از جاهاي ديگري سر درآورديم. گيج و گمراه به هر تابلو تازه‌يي دخيل مي‌بستيم و دور خودمان چرخ مي‌زديم. گاهي از غرب سردرمي‌آورديم، گاهي به شرق نزديك مي‌شديم، گاهي چپ مي‌كرديم، گاهي راست مي‌رفتيم. دوساعت در اتوبان‌ها و خيابان‌ها و دوربرگردان‌ها پيچ مي‌خورديم و از چپ كردن‌ها و راست كردن‌ها هيچ فايده‌اي به دست نمي‌آورديم.

بيژن از موضوع خاصّي يادش آمد. گفت كسي با كارواني به سفر مي‌رفت. كاروان به استراحت اضطراري روي آورد. مسافري از اهل قافله دور شد تا رفع نياز كند. همسفري هشدارش داد كه رو به قبله حرام است. مشاراليه ترسيد و صد و هشتاد درجه چرخ زد. همسفر فرياد زد پشت به قبله هم همينطور است. مسافر نيازمند، ناچار به راست چرخيد. همان صداي رعدآسا نهي كرد: رو به آفتاب اشكال دارد. به چپ چرخيد. صدا خشن‌تر شد: رو به باد هم اشكال دارد. بيچاره پاك عاجز شد و شروع كرد به دور خودش گشتن و گفتن:

ـــ اي كه مرا سرگردان كردي (آنهم در اين وضعيّت)، خدا تو را سرگردان كناد!

احمد، جان گرفت و گفت: خطوط روي بعضي از تابلوهاي راهنما(!) چنان ريز است و تابلو در پشت درخت و غير درخت چنان پنهان است كه براي كسب اطلاع از مسيرها و مطالعه نوشتة روي تابلوها (خصوصاً وقتي با سرعت بايد بروي) هيچ چاره‌اي نمي‌ماند جز اينكه مستقيماً بزني به خود تخته يا فلزّ. روزي اتوموبيلي را در مسير ديديم كه به همين ترتيب عمل كرده و دقيقاً روي خود تابلو راهنما پارك كرده بود (البته تابلو‌ي افقيِ سابقاً عمودي). كارشناس همركابم گفت: به اين مي‌گويند مطالعة دقيق. لابد بندة خدا چون به سه‌راهي رسيده، با سرعت حداقل هشتاد كيلومتر، ديگر براي اطلاع و مطالعه، چاره‌اي جز رفتن روي خود تابلو نداشته است و گرنه چطور مي‌توانست بفهمد كه راه راست (راه سمت راست) به كجا مي‌رود؟ «تا نزني بهش و تا نروي روش، لامصّب خوانده نمي‌شود».

احمد، نقد و نظرش را معمولاً با جملاتي اين گونه آغاز مي‌كند يا به پايان مي‌برد. سكوت، حافظة داوود را فعّال كرد. گفت: من خودم در يكي از جادّه‌ها شبانه رانندگي مي‌كردم. ميدانِ شهرِ قبلي را دور زده و با ترديد وارد جادّه‌ي شهر بعدي شده بودم. قريب نيم‌ساعت بود كه از تاريكي مي‌ترسيدم و نمي‌دانستم راه را درست مي‌روم يا نه. هرچه چشم به اطراف مي‌دوختم كه نام شهر ديگر و فاصله‌ي تا آن شهر را بر روي تابلو ببينم، نمي‌ديدم. نمي‌دانم عيب از من بود يا از تابلو كه غيب شده بود. ناگهان شبح تابلوهاي بزرگي را از دور حسّ كردم. نزديك شدم. درشت و زيبا و دلپذير نوشته شده بود: يا حيّ يا قيّوم. البته خيلي خوشحال شدم و ديگر از تاريكي نترسيدم، امّا تا با خودم انديشيدم كه مبادا راه را عوضي رفته باشم باز ديدم كه ترسيدم! من اين تابلوهاي معنوي را دوست دارم و با ديدنش آرامش پيدا مي‌كنم، امّا تابلوهاي راهنما را نيز دوست دارم و با خواندن رقم كيلومتر و نام شهر (بر روي آنها) هم آرامش پيدا مي‌كنم. پسر كوچكم كه ديد به هواي خواندن تابلو ناگهان ترمز زده‌ام گفت: بابا! من هم به خودم ترسيدم!

بيژن اظهار نظر كرد: شايد اصلاً جادّه‌هاي ما نياز زيادي به تعدّد و توسعه تابلوهاي معنوي نداشته باشد، چون خود راننده‌ها تابلوند. سر هر پيچ خطرناك و شيب خطرناك، بي‌اختيار فرياد مي‌زنند يا اباالفضل. نشنيده‌اي؟ مردي امتحان رانندگي داده بود. پرسيدند چه خبر؟ گفت افسر، نتيجه را نگفت ولي قبولم، چون خيلي آدم مذهبي‌يي بود. گفتند چطور؟ گفت وقتي امتحان رانندگي مي‌دادم، به هر طرف كه مي‌پيچيدم، بلافاصله مي‌گفت: يا حسين!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:18  توسط جلال رفیع  |