ماه و مامانی!
بيژن در جمع دوستان مباحثهكنندهاش گفت: تصادفخيز بودن و مرگباربودن جادّههاي ما، منحصر به بيابان نيست. در محدوده مرزي شهرها يعني در خيابانهاي خروجي و ورودي هم حكايت همين است. البته تفاوتهايي با هم دارند، امّا تشابه هم دارند. چرا جاي دور برويم؟ تهرانِ عليهالسّلام، پيش چشم ماست. شما ميتوانيد رانندهاي را كه فيالمثل در اتوبان خروجي معروفِ شرق شلوغِ تهران ميراند و ناگهان به چند راههاي ميرسد كه هم نمونه سازندگي است و هم نمونه بلاتكليفي، زير ذرّهبين الكترونيك قرار دهيد، تا ببينيد چه ميكند؟
ـــ چه ميكند؟
هدايت، سئوال كرد. بيژن جواب داد: اولاً بعضي از تابلوها از دور رسا و روشن نيست. تابلو بايد بويژه در شب سريعالمطالعه باشد. ثانياً بر فرض حصول مطلوب، بايد سريعالفهم و واضحالمقصود باشد. تصميمگيري در اتوبان، لحظهاي است. نميتوان تأمّل كرد، استخاره كرد، سئوال كرد، ميزگرد گذاشت، مسابقه گذاشت، كمك خواست. ثالثاً وقتي رانندة ما با تكيه بر فهم اجمالي و ابتدايياش تبديل به داننده هم شد و با توكّل بر خداوند و اولياي مقرّب درگاهش يكي از راههاي روبرو را برگزيد و پيش رفت، باز دوباره در ميماند كه فيالفور به كدام سو بپيچد؟ به اوّلين پيچ، به دومين پيچ يا هيچ.
احمد گفت: بچّه كه بودم، ميگفتند روزي ملّا نصرالدين فوت ميكند. شايد سكته كرده است. تشييعكنندگان تابوت را بر سر دست ميبرند تا به سه راهي ميرسند. اختلاف پيش ميآيد كه از كدام طرف به منطقه موردنظر متوفّا يعني جايي كه براي دفنشدنش وصيّت كرده است ميتوان رسيد؟ بحث و جدل كه بالا ميگيرد و بيم آسيبرساني به تابوت ميرود، ناگهان شخص متوفّا ختم غائله را اعلام كرده براي حفظ وحدت از جا برميخيزد و با دست اشاره ميكند: در آن روزهايي كه ما زنده بوديم از اين طرف ميرفتيم؛ يادش به خير!...
وحدت وارد بحث شد و پرسيد؟ ميخواهي بگويي ما هم بايد در تقاطعهاي چند راهة پرپيچ و خم همين كار را بكنيم و از مرحوم ملاّ نصرالدّين استمداد كنيم؟
احمد گفت: انصاف بدهيم. اين سرگردانيها به سالهاي سابق مربوط ميشده كه هنوز بعضي از آدمها نميدانستهاند مثلاً نام جديد اتوبان افسّريه چيست؟ امّا حالا اوضاع بهتر شده است.
جميل اعتراض كرد: اولاً يكي از علل سرگردانيها (دست اول يا چندمش را خودتان تعيين كنيد) واقعاً همين پديدة چند اسمي بودن است. اگر روزي روزگاري در عهد ماضي، بعضي از اسامي به لحاظ سياسي مستهجن بوده و بايد اصلاح ميشده، اين ضرورت چه ربطي داشته به تغيير دائمي هر نام و نشاني كه به لحاظ تاريخي معروف و مشهور است؟ باور كنيد بخشي از بلاتكليفيها به همين واقعه ساده پيش پا افتاده مربوط ميشود. ثانياً بنده شرمندهاي كه سالهاي سال در فاصله دامنه البرز تا دشت ورامين رانندگي كردهام و چشمهايم را هم كه ببنديد ميتوانم راهي به دهي پيدا كنم، باز وقتي به چنين چند راهه پر ازدحام خطرناكي مبتلا ميشوم، دلپيچه ميگيرم كه فرمان را سريعاً به كدام طرف بايد بپيچانم. واي به حال كسي كه از شهرستان آمده باشد! سابقاً در خراسان يك تقاطع معروف سراغ داشتيم كه به آن «چهارراه چه كنم چه كنم» ميگفتند. حالا انگار اسم همه چهارراهها همين است.
بيژن تعيين معيار كرد و گفت: اصلاً مبناي سنجش بايد اين باشد كه ببينيم رانندگان از شهرستان آمدة تهران نديدة تصادف كرده (گرگ دهن آلودة، يوسف ندريده!) وقتي گذارشان به اين دبّاغ خانة پوست از سر كَنَنده ميرسد، در اتوبانها و تقاطعها و ميدانها و چند راههها از انبوه تابلوهاي ريز و درشتي كه نصب شده است سريعاً چه ميفهمند و آنگاه چه ميكنند؟ آيا جميعاً راه را به سلامت و بدون ملامت(!) ميجويند و ميپويند؟ يا برعكس، سريعاً و رحمةالله، گيج و گنگ شده به همان راهي كشيده ميشوند كه شاعر هم از آن ترسيده و فرموده: ترسم نرسي به مقصد اي راننده، كاين ره كه تو ميروي به جاي بدي است!
جميل گفت: حالا كه شعر مردم را اصلاح كردي و قرائت فرمودي، اجازه ميخواهم كه من هم شعر ديگري را البته با رعايت امانت بازخواني كنم. احساس ميكنم با توجه به آنچه همگي در فضائل و مناقب جادّههاي خياباني و بيابانيمان تبيين فرموديد، شاعر خطاب به رانندههاي همين راهها و دانندههاي همين روشها سروده است: گر مرد رهي ميان خون بايد رفت، از پاي فتاده سرنگون بايد رفت ـ تو پاي به راه در نِه و هيچ مپرس، خود راه بگويدت كه چون بايد رفت!
زهره از پديده جديدي خبر داد: شنيدهام در برخي از كلانشهرهاي بزرگ جهان، فنآوري ماهوارهاي را در خدمت اتوموبيلراني و راهيابي قرار دادهاند. «مانيتورِ» ماشين، متصل به ماهواره است. راننده، آدرس ميدهد و مقصد را اعلام ميكند. از آن به بعد، ماهواره راهنمايي ميكند كه راننده به كدام طرف بپيچد، به كدام راه برود، كجا توقف كند، كجا دور بزند. البته، ماهواره داراي آخرين اطلاعات دربارة «ورود ممنوع»ها، «گردشبه چپ ممنوع»ها، «گردش به راست ممنوع»ها و از اين قبيل هم هست. همهچيز را بر روي مانيتور اتوموبيل به صورت مصور نشان ميدهد.
بيژن گفت: ما، ماهواره نخواستيم. ميترسيم اين فنآوري هم بيايد ولي به جاي راهنمايي چاهنمايي كند. يعني قوز بالا قوز شود و با كشاندن ما به كوچه پسكوچههاي اشتباهي و خيابان بيابانهاي عوضي، بعد از صدور صدها قبض جريمه، درست در وسط معركه بلكه مهلكة تصادف، ما را مرخّص كند و خودش هم از كار بيفتد.
احمد پاورقي(!) زد: نشنيدهاي كه كسي را در جهّنم با يك دستگاه خارجيِ عذاب كننده، مجازات ميكردند؟ همكار جهنّمياش به او گفت عذاب عالي ميخواهي، بهترين نوعش در فلانجاي جهنّم است. ماه و ماماني. عذاب شونده از او مگر آنجا چه فرقي با اينجا دارد؟ راهنما(!) با خوشحالي بسيار توضيح داد: دستگاهش داخلي است، يك روز گازوئيل ندارد، يك روز برق ندارد، يك روز مسئولش رفته فُرم پر كند، يك روز...؟ آنگاه نوك انگشتهايش را جمع كرد و به لبهاي غنچه شده چسباند و گفت: او ممم.... ماه، ماماني!







