منشور اخلاقي
نقل است كه منشور اخلاق انتخاباتي منتشر شده است. اخلاق انتخابات، اخلاق رسانه، اخلاق مطبوعات، اخلاق نقد و انتقاد، اخلاق امر به معروف، اخلاق نهي از منكر، اخلاق تبليغ، اخلاق شهروندي، اخلاق رانندگي، اخلاق...؟ اينهمه از اخلاق نام ميبريم ولي خدا ميداند كه در عمل، اخلاق را با غين مينويسيم يا با قاف!ظريف نكتهپردازي ميگفت: پانصد سال بعد، در حفّاريهاي باستانشناسي منطقه تهران، هزاران هزار تابلوي راهنماييِ رانندگي از عمق خاك به دست خواهد آمد. باستانشناسان به كمك روانشناسان و جامعهشناسان آن ايّام (پانصد سال بعد)، در ميزگردها و گردهماييهاي مهم و معتبري كه خواهند داشت به اين نتيجه خواهند رسيد و اعلام هم خواهند كرد كه روزي روزگاري در دامنه البرز شهري بوده است بسيار گسترده كه به آن تهران بزرگ يا بلاد كبيره هم ميگفتهاند.
مردمي كه پانصد سال قبل در اين شهر رفت و آمد ميكردهاند، در زمان خودشان قانونگراترين آدمهاي روي زمين بودهاند. هر حركتشان، هر گردش به راست و به چپشان، هر سبقت و سرعتشان، هر بوق و نبوقشان(!) خيابان به خيابان، كوچه به كوچه، وجب به وجب، طبق قانون بوده است و اصلاً بدون قانون تكان نميخوردهاند. آنگاه محقّقان، بعد از اين نتيجهگيري علمي(!) سعي خواهند كرد كه مثل "نوبل" معروف، جايزه بينالمللي "قانونگراترين ترافيك" تاريخ را هم به مردم شهر تهرانِ سنهي 2008 ميلادي اختصاص بدهند و هر سال همين جايزه را به نام تهران در اختيار شهرهاي ديگري بگذارند كه از ترافيك منظّم و روشمند و قانونگراي تهران پانصد سال قبل (يعني دهه هشتاد شمسي) تبعيّت خواهند كرد!
اميدواريم باستانشناسان پانصدسال بعد (در سال 2508 ميلادي و سنه 1886 شمسي) رسانهها و مطبوعات و مقالات و سخنرانيهاي ما را هم حفّاري كنند و انشاءالله به اين نتيجه برسند كه روزي روزگاري در دامنه همين سلسله جبال البرز، احزاب و سازمانها و گروهها و دستهجات(!)و افراد و اشخاصي بودهاند كه هيچ كلمه و جملهاي را نميگفته و نمينوشتهاند مگر اينكه واژه اخلاق را در پس و پيش به كار ميبردهاند. و سپس براين استنتاج علمي و باستانشناسانهشان بيفزايند كه متن تمام نطقها و مقالهها و منشورهاي تهران پانصد سال پيش را جمعآوري كرده به رايانه دادهايم و آنگاه دريافتهايم كه واژه اخلاق در آن روزگار بيشترين رقم كاربرد و بيشترين ميزان استعمال را داشته است. دريغ از تهران پانصد سال پيش، دريغ از هزار و سيصد و هشتاد و شيش! ... چه اشخاص اخلاق پرستي در دامنهي اين البرز ميزيستهاند، چه آدمهاي قانونگرايي در سايه اين سلسله جبال زندگي ميكردهاند. اخلاقشان هم عين ترافيكشان بوده است. عالي! متعالي! ماه!... ياليتنا كنّا معهم!
برعكس آن زمان يعني تهرانِ ماهِ هزار و سيصد و هشتاد و شش شمسي، حالا را نگاه كنيد. حالاي پانصد سال بعد، يعني هزار و هشتصد و هشتاد و شش شمسي را. متأسفانه حالا ديگر از آن ترافيك قانونگرا كه وجب به وجبش تابلو و راهنما و قانون و مقرّرات داشته، و از آن مطبوعات و انتخابات اخلاقگرا كه لحظه به لحظهاش قاعده و ضابطه و منشور داشته، چيزي باقي نمانده است. حالا سال دو هزار و پانصد و هشت ميلادي است و از آن روزگار باستاني پانصد سال گذشته است. متأسفانه حالا رقباي سياسي و اقتصادي و ورزشي و هنري و انتخاباتي و رسانهاي بهجاي مناظره مستدلّ و مؤدبانه، به يكديگر فحش ميدهند. فحش و فضيحت، خودش اخلاق شده است. دريغ از تهرانِ ماهِ پانصد سال قبل كه تهران هزار و سيصد و هشتاد و شش باشد. معالأسف ديگران جامعهي موعودشان را در آينده بشارت ميدهند و ما در گذشته.
دريغ از آن جامعه موعود و مطلوب كه همگان همديگر را همواره به اخلاق رسانهاي و به ورع مطبوعاتي و به تقواي سايتي و وبلاگي دعوت ميكردند. دريغ از آن تهران خوشترافيك و خوشاكسيژن و خوشاخلاق سنهي هزار و سيصد و هشتاد و شش كه ميگفتند: ما بايد در مورد دشمن هم عدالت و اخلاق و قانون را رعايت كنيم، ما بايد فكر دشمن را نقد كنيم، درست است كه دشمن است و فحش خورش هم مَلَس است(!) و حقّش هم هست امّا اگر اين كار براي فحشدهنده عادت شد و بعد همين استثنا به قاعده تبديل شد و آنگاه نوبت به دوست هم كه رسيد همين روحيّه و همين رويّه (در برخورد با او و انديشههاي درست و نادرست او) تداوم يافت، در واقع ما خودمانيم كه ضرر كردهايم و ضربه ديدهايم. زيرا دشمن از اين حيث موفق شده است. موفّق شده است كه اخلاق ما و ادب ما و فرهنگ ما و تربيت ما را تغيير دهد، يا لااقل بر آن و در آن تأثير منفي و مخرّب بگذارد.
ياد باد تهرانِ ماهِ سنه هزار و سيصد و هشتاد و شش شمسي كه فعاّلان سياسي و انتخاباتي و مطبوعاتياش ميگفتند: در برابر حرف نو و كار نو و فكر نو (به صرف نو بودن) تسليم نميشويم و نادرستي و ناروايياش را نيز ميكاويم، امّا بايد بهوش باشيم كه تحمّل ناپذيري در برابر حرف نو و كارنو و انديشه نو به روحيّه و رويّه تبديل نشود. وگرنه به مخالفخواني معتاد خواهيم شد. وگرنه استثنا قاعده خواهد شد.
آفرين بر تهران پانصد سال پيش (در سنه هزار و سيصد و هفتاد و شيش) كه اين آيه شريفه را بر روي ديوار هر مسجد و حسينيّه و مدرسه و ادارهاي تابلو كرده بود: فبشّر عباد الذّين يستمعون القول فيتّبعون احسنه. قول را بشنويد و بهترينش را تبعيّت كنيد. آنها در آن شهر و در آن سنه، ميگفتند لازمه تبعيّت از بهترين، تحمّل كردن نطق ديگري و نوشتهي ديگري است. و گرنه آيه شريفه در عمل ما، بيمعنا و بيمبنا خواهد شد.
امّا دريغ، دريغ، كه حالا يعني سنه هزار و هشتصد و هشتاد و شش، نه از منشور اخلاق انتخاباتي تبعيّت ميشود و نه از منشور اخلاق رانندگي. انگار نه انگار كه منشور يعني من شور! يعني پاككنندهاي كه چركاب رذائل اخلاقي و رفتاري آدمي را ميشورد (ميشويد)! حمّام روح. حمّام خطاشوي. به قول اهالي يكي از روستاهاي قديم: "زندهشورخانه، پاكستان"!
كاش ما را، ما مردم پانصد سال بعد را، حمّام روح نيز در اختيار ميبود. پنداشتهايم كه حمّام جسم كافي است. شيك و شوخ و شنگ و پاكيزه. بيآنكه بدانيم وقتي حمّام روح نبود، جسم زيبا و زينتآلوده را چه حاصل؟ در اين صورت، از كراوات سخن گفتن يا از كرامات حرف زدن، دردي را دوا نميكند. حمّام روح و پاكستان اخلاق، لازم است.







