تبليغاتX
دریچه
........برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

 

 

                 اي كه مرا سرگردان كردي!

 
ـــ روزي از روزهاي پاياني سال و مشرف به عيد نوروز، عازم سفر شده بوديم. مي‌رفتيم كه داشته باشيم بهار نو را؛ و تحويل بگيريم سال جديد را. هنوز اوضاع ترافيك خروجي خيلي قمر در عقرب نشده بود، امّا به هر حال دور از جان شما همراه با قافله‌اي از اتوموبيل‌هايي كه عجله و علاقه داشتند براي فرار بزرگ، ناگهان رسيديم به چند پيچ و پلِ درهم تنيده و چپ كوك و راست كوك و دوربرگردان. همه‌اش هم نشان‌دهندة زحمت‌ و زيبايي، انشاءالله. مي‌دانيد كه معمولاً در اين مواقع حسّاس، اتومبيل‌هاي پشت سرتان امان نمي‌دهند. بوق مي‌زنند، چراغ روشن مي‌كنند، گاز مي‌دهند، ترمز مي‌گيرند. و تو بايد در ظرف يك ثانيه تصميم بگيري و انتخاب كني. ترجمة سه مرحله‌ايِ بوق‌ها هم معلوم است:

ـــ معطّل نكن آقا! تند باش، فوري، سريع، «يالّلا»، ها، «هاماشالّلا»! و ...

ـــ از پشت كدام كوه آمده‌اي، الاغ سوار شو، «حيف نون»، «دنده عقب بري دست و فرمونت بهتر ميشه» و...،

ـــ ...، ...، ....، ....، (خودسانسوري شد).

بيژن از جميل پرسيد: بالاخره آن روز چه كار كرديد؟ و او به گزارش خودش ادامه داد: با اينكه چند سال بود كه اين كار درست در همان برهة حسّاس(!) تكرار شده بود و هر بار صراط غيرمستقيم خودمان را گم كرده بوديم، اين بار هم گم كرديم. يعني از ترس تصادف با اتومبيل‌هاي پشت سر، فقط در فاصله چند ثانيه مهلت پيدا كرد‌يم كه استنباط خودمان از نوشتة روي تابلوهاي متعدّد را ملاك قرار داده و يكي از راه‌هاي مقابل را فوراً انتخاب كرده به سرعت پيش برويم. تابلوي انتخاب شده مي‌گفت وارد مسير موردنظر كه شدي به سمت راست بپيچ تا وارد همان جاده‌اي شوي كه تو را به هدف مي‌رساند. همين كار را كرديم و به محض عبور از زير پل به اولين انشعابِ سمت راست پيچيديم. ما پيچيديم ولي جادّه نپيچيد! اينجا ديگر از يك تابلو تكراري امّا لازم، خبري نبود. شك كرديم و توقف كرديم تا از رهگذري استفسار كنيم. سرانجام فهميديم كه نه به اولين سمت راست بلكه مي‌بايست به دوّمين سمت راست مي‌پيچيديم. ناچار «فلاشر» زديم و دنده عقب گرفتيم. جاي دوستان خالي، هنگامه‌اي بود از بوق اعتراض و چراغ انتقاد و نقطه چين‌هاي خودسانسوري شده‌يي كه پي در پي نثار مي‌شد و هر لحظه بيم سپر به سپر شدن مي‌رفت و سپري شدن ايّام خوش زندگي.

احمد پرسيد: يعني غير از آن تابلوهاي بزرگ پيشين، ديگر بر سر راه انشعابي بعدي، هيچ تابلو راهنماي دوباره‌يي را نصب نكرده بودند كه توضيح مجدّد باشد و تأييد كند كه درست پيچيده‌ايد؟

جميل پاسخ داد: تازه كجاش را ديده‌اي؟ آن روز، دنده عقب رفتن، هر لحظه داشت خطرناك‌تر مي‌شد، خصوصاً كه اتوموبيل شيرپاك خورده‌اي از گرد راه رسيد و محكم سر جايش ايستاد مثل شير. ما هم هرچه صبر كرديم كه از اين ستون تا آن ستون فرجي حاصل شود، نتيجه‌اي به دست نياورديم بلكه ديديم عنقريب عقب عقب داريم مي‌كوبيم به ستون جلو پل. و گل به سبزه آراسته خواهد شد. بنابراين ناچار به همان راه انشعابي انحرافي ادامه داديم. و از جاهاي ديگري سر درآورديم. گيج و گمراه به هر تابلو تازه‌يي دخيل مي‌بستيم و دور خودمان چرخ مي‌زديم. گاهي از غرب سردرمي‌آورديم، گاهي به شرق نزديك مي‌شديم، گاهي چپ مي‌كرديم، گاهي راست مي‌رفتيم. دوساعت در اتوبان‌ها و خيابان‌ها و دوربرگردان‌ها پيچ مي‌خورديم و از چپ كردن‌ها و راست كردن‌ها هيچ فايده‌اي به دست نمي‌آورديم.

بيژن از موضوع خاصّي يادش آمد. گفت كسي با كارواني به سفر مي‌رفت. كاروان به استراحت اضطراري روي آورد. مسافري از اهل قافله دور شد تا رفع نياز كند. همسفري هشدارش داد كه رو به قبله حرام است. مشاراليه ترسيد و صد و هشتاد درجه چرخ زد. همسفر فرياد زد پشت به قبله هم همينطور است. مسافر نيازمند، ناچار به راست چرخيد. همان صداي رعدآسا نهي كرد: رو به آفتاب اشكال دارد. به چپ چرخيد. صدا خشن‌تر شد: رو به باد هم اشكال دارد. بيچاره پاك عاجز شد و شروع كرد به دور خودش گشتن و گفتن:

ـــ اي كه مرا سرگردان كردي (آنهم در اين وضعيّت)، خدا تو را سرگردان كناد!

احمد، جان گرفت و گفت: خطوط روي بعضي از تابلوهاي راهنما(!) چنان ريز است و تابلو در پشت درخت و غير درخت چنان پنهان است كه براي كسب اطلاع از مسيرها و مطالعه نوشتة روي تابلوها (خصوصاً وقتي با سرعت بايد بروي) هيچ چاره‌اي نمي‌ماند جز اينكه مستقيماً بزني به خود تخته يا فلزّ. روزي اتوموبيلي را در مسير ديديم كه به همين ترتيب عمل كرده و دقيقاً روي خود تابلو راهنما پارك كرده بود (البته تابلو‌ي افقيِ سابقاً عمودي). كارشناس همركابم گفت: به اين مي‌گويند مطالعة دقيق. لابد بندة خدا چون به سه‌راهي رسيده، با سرعت حداقل هشتاد كيلومتر، ديگر براي اطلاع و مطالعه، چاره‌اي جز رفتن روي خود تابلو نداشته است و گرنه چطور مي‌توانست بفهمد كه راه راست (راه سمت راست) به كجا مي‌رود؟ «تا نزني بهش و تا نروي روش، لامصّب خوانده نمي‌شود».

احمد، نقد و نظرش را معمولاً با جملاتي اين گونه آغاز مي‌كند يا به پايان مي‌برد. سكوت، حافظة داوود را فعّال كرد. گفت: من خودم در يكي از جادّه‌ها شبانه رانندگي مي‌كردم. ميدانِ شهرِ قبلي را دور زده و با ترديد وارد جادّه‌ي شهر بعدي شده بودم. قريب نيم‌ساعت بود كه از تاريكي مي‌ترسيدم و نمي‌دانستم راه را درست مي‌روم يا نه. هرچه چشم به اطراف مي‌دوختم كه نام شهر ديگر و فاصله‌ي تا آن شهر را بر روي تابلو ببينم، نمي‌ديدم. نمي‌دانم عيب از من بود يا از تابلو كه غيب شده بود. ناگهان شبح تابلوهاي بزرگي را از دور حسّ كردم. نزديك شدم. درشت و زيبا و دلپذير نوشته شده بود: يا حيّ يا قيّوم. البته خيلي خوشحال شدم و ديگر از تاريكي نترسيدم، امّا تا با خودم انديشيدم كه مبادا راه را عوضي رفته باشم باز ديدم كه ترسيدم! من اين تابلوهاي معنوي را دوست دارم و با ديدنش آرامش پيدا مي‌كنم، امّا تابلوهاي راهنما را نيز دوست دارم و با خواندن رقم كيلومتر و نام شهر (بر روي آنها) هم آرامش پيدا مي‌كنم. پسر كوچكم كه ديد به هواي خواندن تابلو ناگهان ترمز زده‌ام گفت: بابا! من هم به خودم ترسيدم!

بيژن اظهار نظر كرد: شايد اصلاً جادّه‌هاي ما نياز زيادي به تعدّد و توسعه تابلوهاي معنوي نداشته باشد، چون خود راننده‌ها تابلوند. سر هر پيچ خطرناك و شيب خطرناك، بي‌اختيار فرياد مي‌زنند يا اباالفضل. نشنيده‌اي؟ مردي امتحان رانندگي داده بود. پرسيدند چه خبر؟ گفت افسر، نتيجه را نگفت ولي قبولم، چون خيلي آدم مذهبي‌يي بود. گفتند چطور؟ گفت وقتي امتحان رانندگي مي‌دادم، به هر طرف كه مي‌پيچيدم، بلافاصله مي‌گفت: يا حسين!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:18  توسط جلال رفیع  | 


 

 

                                      ماه و مامانی!


بيژن در جمع دوستان مباحثه‌كننده‌اش گفت: تصادف‌خيز بودن و مرگباربودن جادّه‌هاي ما، منحصر به بيابان نيست. در محدوده مرزي شهرها يعني در خيابان‌هاي خروجي و ورودي هم حكايت همين است. البته تفاوت‌هايي با هم دارند، امّا تشابه هم دارند. چرا جاي دور برويم؟ تهرانِ عليه‌السّلام، پيش چشم ماست. شما مي‌توانيد راننده‌اي را كه في‌المثل در اتوبان خروجي معروفِ شرق شلوغِ تهران مي‌راند و ناگهان به چند راهه‌اي مي‌رسد كه هم نمونه سازندگي است و هم نمونه بلاتكليفي، زير ذرّه‌بين الكترونيك قرار دهيد، تا ببينيد چه مي‌كند؟

ـــ چه مي‌كند؟

هدايت، سئوال كرد. بيژن جواب داد: اولاً بعضي از تابلوها از دور رسا و روشن نيست. تابلو بايد بويژه در شب سريع‌المطالعه باشد. ثانياً بر فرض حصول مطلوب، بايد سريع‌الفهم و واضح‌المقصود باشد. تصميم‌گيري در اتوبان، لحظه‌اي است. نمي‌توان تأمّل كرد، استخاره كرد، سئوال كرد، ميزگرد گذاشت، مسابقه گذاشت، كمك خواست. ثالثاً وقتي رانندة ما با تكيه بر فهم اجمالي و ابتدايي‌اش تبديل به داننده هم شد و با توكّل بر خداوند و اولياي مقرّب درگاهش يكي از راه‌هاي روبرو را برگزيد و پيش رفت، باز دوباره در مي‌ماند كه في‌الفور به كدام سو بپيچد؟ به اوّلين پيچ، به دومين پيچ يا هيچ.

احمد گفت: بچّه كه بودم، مي‌گفتند روزي ملّا نصرالدين فوت مي‌كند. شايد سكته كرده است. تشييع‌كنندگان تابوت را بر سر دست مي‌برند تا به سه راهي مي‌رسند. اختلاف پيش مي‌آيد كه از كدام طرف به منطقه موردنظر متوفّا يعني جايي كه براي دفن‌شدنش وصيّت كرده است مي‌توان رسيد؟ بحث و جدل كه بالا مي‌گيرد و بيم آسيب‌رساني به تابوت مي‌رود، ناگهان شخص متوفّا ختم غائله را اعلام كرده براي حفظ وحدت از جا برمي‌خيزد و با دست اشاره مي‌كند: در آن روزهايي كه ما زنده بوديم از اين طرف مي‌رفتيم؛ يادش به خير!...

وحدت وارد بحث شد و پرسيد؟ مي‌خواهي بگويي ما هم بايد در تقاطع‌هاي چند راهة پرپيچ و خم همين كار را بكنيم و از مرحوم ملاّ نصرالدّين استمداد كنيم؟

احمد گفت: انصاف بدهيم. اين سرگرداني‌ها به سال‌هاي سابق مربوط مي‌شده كه هنوز بعضي از آدم‌ها نمي‌دانسته‌اند مثلاً نام جديد اتوبان افسّريه چيست؟ امّا حالا اوضاع بهتر شده است.

جميل اعتراض كرد: اولاً يكي از علل سرگرداني‌ها (دست اول يا چندمش را خودتان تعيين كنيد) واقعاً همين پديدة چند اسمي بودن است. اگر روزي روزگاري در عهد ماضي، بعضي از اسامي به لحاظ سياسي مستهجن بوده و بايد اصلاح مي‌شده، اين ضرورت چه ربطي داشته به تغيير دائمي هر نام و نشاني كه به لحاظ تاريخي معروف و مشهور است؟ باور كنيد بخشي از بلاتكليفي‌ها به همين واقعه ساده پيش پا افتاده مربوط مي‌شود. ثانياً بنده شرمنده‌اي كه سال‌هاي سال در فاصله دامنه البرز تا دشت ورامين رانندگي كرده‌ام و چشم‌هايم را هم كه ببنديد مي‌توانم راهي به دهي پيدا كنم، باز وقتي به چنين چند راهه پر ازدحام خطرناكي مبتلا مي‌شوم، دلپيچه مي‌گيرم كه فرمان را سريعاً به كدام طرف بايد بپيچانم. واي به حال كسي كه از شهرستان آمده باشد! سابقاً در خراسان يك تقاطع معروف سراغ داشتيم كه به آن «چهارراه چه كنم چه كنم» مي‌گفتند. حالا انگار اسم همه چهارراه‌ها همين است.

بيژن تعيين معيار كرد و گفت: اصلاً مبناي سنجش بايد اين باشد كه ببينيم رانندگان از شهرستان آمدة تهران نديدة تصادف كرده (گرگ دهن آلودة، يوسف ندريده!) ‌وقتي گذارشان به اين دبّاغ خانة پوست از سر كَنَنده مي‌رسد، در اتوبان‌ها و تقاطع‌ها و ميدان‌ها و چند راهه‌ها از انبوه تابلوهاي ريز و درشتي كه نصب شده است سريعاً چه مي‌فهمند و آنگاه چه مي‌كنند؟ آيا جميعاً راه را به سلامت و بدون ملامت(!) مي‌جويند و مي‌پويند؟ يا برعكس، سريعاً و رحمة‌الله، گيج و گنگ شده به همان راهي كشيده مي‌شوند كه شاعر هم از آن ترسيده و فرموده: ترسم نرسي به مقصد‌ اي راننده، كاين ره كه تو مي‌روي به جاي بدي است!

جميل گفت: حالا كه شعر مردم را اصلاح كردي و قرائت فرمودي، اجازه مي‌خواهم كه من هم شعر ديگري را البته با رعايت امانت بازخواني كنم. احساس مي‌كنم با توجه به آنچه همگي در فضائل و مناقب جادّه‌هاي خياباني و بياباني‌مان تبيين فرموديد،‌ شاعر خطاب به راننده‌هاي همين راه‌ها و داننده‌هاي همين روش‌ها سروده است: گر مرد رهي ميان خون بايد رفت، از پاي فتاده سرنگون بايد رفت ـ تو پاي به راه در نِه و هيچ مپرس، خود راه بگويدت كه چون بايد رفت!

زهره از پديده جديدي خبر داد: شنيده‌ام در برخي از كلان‌شهرهاي بزرگ جهان، فن‌آوري ماهواره‌اي را در خدمت اتوموبيل‌راني و راه‌يابي قرار داده‌اند. «مانيتورِ» ماشين، متصل به ماهواره است. راننده، آدرس مي‌دهد و مقصد را اعلام مي‌كند. از آن به بعد، ماهواره راهنمايي مي‌كند كه راننده به كدام طرف بپيچد، به كدام راه برود، كجا توقف كند، كجا دور بزند. البته، ماهواره داراي آخرين اطلاعات دربارة «ورود ممنوع»‌ها، «گردش‌به چپ‌ ممنوع»ها، «گردش به راست‌ ممنوع‌»‌ها و از اين قبيل هم هست. همه‌چيز را بر روي مانيتور اتوموبيل به صورت مصور نشان مي‌دهد.

بيژن گفت: ما، ماهواره نخواستيم. مي‌ترسيم اين فن‌آوري هم بيايد ولي به جاي راه‌نمايي چاه‌نمايي كند. يعني قوز بالا قوز شود و با كشاندن ما به كوچه پسكوچه‌هاي اشتباهي و خيابان بيابان‌هاي عوضي، بعد از صدور صدها قبض جريمه، درست در وسط معركه بلكه مهلكة تصادف، ما را مرخّص كند و خودش هم از كار بيفتد.

احمد پاورقي(!) زد: نشنيده‌اي كه كسي را در جهّنم با يك دستگاه خارجيِ عذاب كننده، مجازات مي‌كردند؟ همكار جهنّمي‌اش به او گفت عذاب عالي مي‌خواهي، بهترين نوعش در فلانجاي جهنّم است. ماه و ماماني. عذاب شونده از او مگر آنجا چه فرقي با اينجا دارد؟ راهنما(!) با خوشحالي بسيار توضيح داد: دستگاهش داخلي است، يك روز گازوئيل ندارد، يك روز برق ندارد، يك روز مسئولش رفته فُرم پر كند، يك روز...؟ آنگاه نوك انگشت‌هايش را جمع كرد و به لب‌هاي غنچه شده چسباند و گفت: او م‌م‌م.... ماه، ماماني!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:11  توسط جلال رفیع  | 

 

 

 

                                              لا اله الاّ الله!

 


جميل گفت: مباحثه، چيز (!) خوبي است. مشروط بر اينكه حرف همديگر را بفهميم. نمي‌گويم قبول كنيم. قبول كردن يا نكردن، بحث و فحص ديگري دارد.

داوود طعنه زد: فرموديد حرف همديگر را بفهميم؟ من مي‌گويم فهميدن هم پيشكش‌مان باد! ما و شما و آنها، اگر فقط حرف همديگر را بتوانيم با آرامش گوش كنيم، بايد كلاهمان را از خوشحالي به هوا بيندازيم.

احمد حاشيه رفت: گوسفند نذر كنيم!

داوود تأييد كرد: همينطور است. ما حتّي توان و تحمّل "شنيدنِ" حرف يكديگر را هم نداريم تا چه رسد به فهميدن حرف همديگر. اصلاً وقتي شنيدن در كار نباشد نوبت به فهميدن نمي‌رسد. قبول كردنش جاي خود دارد.

جميل گفت: حالا لطفاً حرف مرا بشنويد! شما در جادّه‌هاي كشور رانندگي كرده‌ايد؟ آمار تصادفات سالانه و دوسالانه و دهسالانه را در اين جادّه‌هاي جنگي شنيده‌ايد؟ من به اين ادّعا كه در تلفات و ضايعات جنگِ جادّه‌اي، رتبه اوّل يا دوّم يا چندم را داريم كاري ندارم. امّا مي‌خواهم بپرسم در اين ضايعات جبران‌ناپذير جاني و مالي، كدام عوامل مؤثّر است؟ به مقصّر كاري ندارم، به مؤثر كار دارم.

وحدت پاسخ داد: اگر نگويم تماماً، مي‌توانيم بگوييم عمدتاً مقصّرش خودِ ما مردميم. سوار بر تكنولوژي مي‌شويم ولي فرهنگ و تربيتش را نداريم. به قول راننده‌هاي قديمي، "بني هندل"يم. فقط بلديم بگازيم. در ساير كارها هم همينطوريم. نه به تابلو سبقت ممنوع اعتنا مي‌كنيم نه به تابلو سرقت (راه دزدي) ممنوع!

جميل گفت: عمدة فرمايشات جميل جنابعالي را قبول دارم، حتّي خُرده‌اش (خرده فرمايشاتتان) را هم مي‌پذيرم. امّا آنچه مي‌گوييد فقط يك روي سكّه واقعيّت است. بيشترين تصادفات و تلفات وحشتناك، بر اثر سبقت (اعمّ از مجاز و غيرمجاز) پديد مي‌آيد. سبقت‌هاي عجولانه و جاهلانة برخي از "جوون جاهلا" را كه كنار بگذاريم، بسياري از رخدادهاي هولناك جادّه‌اي در زمان و مكاني صورت مي‌گيرد كه كاميون‌ها و تريلرها و اتوبوس‌ها كاروان يا نيمه كاروان درست مي‌كنند. يكي جلودار مي‌شود و بقيّه از دنبال مي‌آيند. اگر نخواهيم از تمثيل غول استفاده كنيم، بايد حركت آهستة لاكپشت غول‌آسا(!)يي را در عرض و طول راه مثال بزنيم، كه آرام و خونسرد و با دنده سنگين (!) طيّ طريق مي‌كند، در حالي كه دهها جوجه اردك و جوجه مرغ بي‌تاب و تيزپاي در پي او روانند و روان نيستند. آنها مجبورند كه آمپر سرعت را با خواستة ناخواستة او تنظيم كنند. لاكپشت غول‌آساي ما بي‌اعتنا به قافله‌اي كه در پشت سر خويش ترتيب داده است همچنان در لاك خود مي‌زيد و در لاك خود راه‌پيمايي مي‌كند.

احمد توضيح داد: من گاهي به اين مصيبت گرفتار شده‌ام. بيچاره‌هايي كه در پشت سر رانندگي مي‌كنند، هم خودشان جوش مي‌آورند و هم اتوموبيل‌هايشان. هم مركبشان داغ مي‌كند و هم مخ خودشان.

داوود پرسيد: مگر كسي كه تحصيلات عاليه داشته باشد، پشت فرمان كاميون و اتوبوس هم مي‌نشيند؟

احمد گفت: حق با توست. تحصيلات عاليه، مشكل اشتغالم را حل كرده، فقط محض تفريح باركشي كرده‌ام! مرض كه شاخ و دم ندارد!

جميل وارد بحث شد و ادامه داد: وقتي كاروان خودرو در جادّه به راه مي‌افتد، سرانجام يكي از اتوموبيل‌ها زنجير پاره مي‌كند و شهابسنگ مي‌شود. شب تاريك و بيم موج و جادة تنگ دوطرفه. آنگاه غافل از كارواني كه به همين ترتيب از روبرو در حال آمدن است و سرانجام، كجا دانند حال ما سبكباران ادارة راه و ترابري؟!

احمد حاشيه زد: و سبكبالان هوايي. يعني هليكوپترهايي كه براي گزارشگري يا تهيه كروكي به صحنه مي‌آيند. و نيز سبكبالان رسانه‌هاي صوتي و تصويري وكتبي‌يي كه برنامه و صفحه حوادثشان را از عكس و مكث و شرح و بدون شرح لبريز مي‌كنند و در مرگ دانش‌آموزان اردوي تيزهوشي و شاگرد ممتازي‌مان مرثيه مي‌سرايند.

جميل سخنش را كامل كرد: اگر من، فقيه صاحب نظري بودم مي‌گفتم هر دولت و هر دستگاه اداره كننده‌اي كه در عين برخورداري از امكانات لازم براي دو جادّه كردنِ مسيرِ ميانِ دو شهر به فوريّت اقدام نكند و اولويّت قايل نشود، به تعداد هر روز از عمر كاري و اداري‌اش حداقل مرتكب يك گناه كبيره خواهد شد. زيرا اين ترك فعل هم حرام است. هرچند، ناشي از ناشيگري باشد نه سوء نيّت. هرچند بر اثر مسامحه چنين شده باشد نه به عمد. هرچند علّتش جابه‌جاييِ اولويّت باشد نه رها كردن اولويّت اوّل يا دوّم يا سوّم.

وحدت، تذكر داد: دولت‌هاي ما تا حدّ امكان اين كار را كرده‌اند، يعني الآن بسياري از شهرهاي كشور دو جادّة رفت و برگشتِ مستقل دارند.

زهره اشاره كرد: بله، امّا كم است و دير است. حفظ جان آدمي در زمرة مهمترين واجبات است. جلوگيري از مرگ و كشتار و تلفات و ضايعات، فريضه‌اي است كه همه اديان و غير اديان در مورد آن متّفق القولند. من نمي‌گويم نصب تابلوهاي مخصوصِ ارتقاي سطح معنويّت جادّه، كار ناروايي است. امّا حقيقتاً اگر همه جادّه‌هاي ما در مسير رفت و آمدشان منفك و مستقلّ از هم باشند، در همه جا اتوبوس‌هايي كه حامل جان و مال ميليونها زن و مرد و كودك و پير و جوانند فقط به دليل تنگي جادة دوطرفه‌شان مجبور به كاروان‌سازي و كاروان‌سالاري نشوند، در هيچ جا اتوموبيل‌هاي مسافر و مهاجر به همين دليل ناگزير از آخرين سبقت و آخرين سرقت نباشند، آنگاه تابلوهاي زيباي "صلوات"، "سبحان‌الله"، "لااله الاّ الله"، "استغفرالله"، "الله اكبر" و نظاير آن را نيز در سمت چپ و راست جادّه ملاحظه كنند، اين بهتر نيست؟ مؤثرتر نيست؟

بيژن از باب ختم كلام گفت: حالا برعكس، اتوموبيل‌هايي كه هر لحظه سايه گرانماية حضرت عزرائيل را در طرفين جاده‌هاي دوطرفة تصادف‌خيز مرگبار رؤيت مي‌كنند، چنين مي‌پندارند كه اين تابلوهاي نصب شده در جاده (تابلوهاي اذكار و اوراد) هم در واقع همان اعلام اجراي مراسم تشييع و تدفين است، منتها به صورت مكتوب! و با پيش‌بيني قبلي!

ـــ به عزّت و شرفِ "لا اله الاّ الله"

ـــ بلند بگو: "لا اله الاّ الله"!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:4  توسط جلال رفیع  | 

 

 

 

                                                     معادلة جادّه و جنگ؟

 

ـــ جادّه‌هاي كشور ما را در بسترسازي براي تصادف كردن و كشته و مجروح دادن و به طور كلّي ميزان خسارات و تلفات، داراي رتبه اوّل معرّفي كرده‌اند. اين تقصير كيست؟ دولت يا ملّت؟

- رتبه اوّل آوردن به هر حال جاي شكر دارد! چندي پيش از نظر ميزان آلودگي هواي تهران هم به همين مقام دست پيدا كرده‌ بوديم.

ـــ از ياد نبايد برد كه اوّلاً ما نه در امور منفي بلكه در امور مثبت هم اين قبيل‌ رتبه‌ها را داشته‌‌ايم و داريم. يكجانبه نگريستن، يا بي‌انصافي و سياه‌نمايي (منفي‌بافي) است يا تملّق و از خود راضي بودن (خوشبيني افراطي و مثبت‌پنداري) است و در هر حال، اغراق و غلوّ در هر زمينه اعّم از منفي و مثبت، نارواست. ثانياً وقتي از دولت سخن مي‌گوييد، بايد اين واقعيّت را نيز آشكار كنيد كه آيا هميشه مراد و منظورتان همان اعضاي كابينه و شخص رئيس جمهور است؟ يا قوّه مجريّه است؟ يا حتّي (فراتر از آن)، دولت به اعتباري مي‌تواند همه قواي حاكم بر كشور را شامل شود؟

احمد و بيژن و جميل و داوود و هدايت و وحدت و زهره، يا نام‌هاي ديگري كه مي‌توانيم ثبت و ضبط كنيم، در واقع همان "خود ما و شما" است. نام‌ها و نشان‌ها ما و شماييم، خواه به ترتيب حروف الفبا در ميان آيد و خواه به ترتيب حروف ابجد. نقد و نظرهايي كه نقل شد، قول دوستاني است كه گاه و بيگاه در جمع دانش‌آموزي و دانشجويي‌شان، به قصد مباحثه و مناظره بر زبان مي‌آورند و نقد و نظر دوستان ديگري را طلب مي‌كنند كه سمت استادي و معلّمي دارند. سنّ و سال‌ها متفاوت است، شأن و شخصيّت‌ها متفاوت است، علم و عقل‌ها نيز، نقد و نظرها نيز.

آن روز كه احمد و بيژن و جميل دربار‌ه جادّه‌هاي كشور اظهارنظر كردند، هدايت گفت: خسارت‌هاي‌ جادّه‌ها به جسارت‌هاي آدم‌ها هم مربوط است. نقش دولت و دستگاه عريض و طويل آن در اين خسارت‌ها و جسارت‌ها را ناديده نمي‌گيريم، امّا نقش ما و شما هم به عنوان رانندگان مغرور و مدّعي با توجّه به بدفرهنگي‌ها و بدرفتاري‌هايي كه در اين خصوص داريم ناديده گرفتني نيست. تغييرات فرهنگي و تربيتي در گفتار و رفتار آدم‌ها به كندي انجام مي‌گيرد. ژن تاريخي ملّت‌ها را به سادگي نمي‌توان تغيير داد. صدتا دولت هم را كه عوض كنيد، اولاً دولت‌ها كاملاً مجزّا و منفك از خلق و خوي ملّت‌هايشان نيستند و از همان ژن تاريخي بي‌بهره نيستند(!)، ثانياً عادت وتربيت و فرهنگي كه در طول تاريخ ذرّه‌ذرّه جمع شده و شكل گرفته و نهادينه شده است و به صِرف تغيير و تعويض دولت‌ها از ميان نمي‌رود.

بيژن گفت: واقعيّت به اين شكلي كه شما شرح مي‌دهيد نيست. سرنخ بسياري از تحوّلات اقتصادي و علمي را سياست‌هاي دولت است كه در دست دارد. تحوّل، وقتي در عرصه‌هاي اقتصادي و اجتماعي به صورت فراگير و كلان اتّفاق مي‌افتد و مديريّت مي‌شود، خصوصاً هرگاه كه با مقتضيات زمان و مكان سر سازگاري دارد، به نوبه خودش خلق و خوي مردم و همچنين عادت و تربيت تاريخي آنها را تحت تأثير قرار مي‌دهد و تغيير مي‌دهد. مردم‌ نمي‌توانند خودشان جداگانه جمع شوند و نقشه علمي و تحقيقيِ راه‌ها و جادّه‌ها را تهيّه و تنظيم كنند و با شركت‌هاي امين و صالح و متخصّص قرارداد ببندند و آنگاه در سراسر كشورشان "جادّة دوطرفه" را به "دو جادة يكطرفه" تبديل كنند! مي‌توانند؟ پس دولت را براي چه برمي‌گزينند؟

وحدت پرسيد: در فرض وجود دولتِ داراي حسن نيّت، به نظر شما چه دليلي دارد كه چنين دولتي چنان كار خيري را مرتكب نشود يا كم و كُند مرتكب شود؟! با اينكه گفته‌اند و مي‌گويند: در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست، چرا بايد واقعيّت براساس نقد و نظر شما چنين و چنان باشد؟

زهره وارد ميدان گفتگو شد و گفت: علم و عقيده، مي‌تواند هم موجب تسريع و تسهيل در انجام كار خير باشد و هم مي‌تواند چنين حركتي را به كندي و كسادي بكشاند.

ـــ اين دو موضوع چه ربطي به هم دارد؟

زهره در پاسخ پرسش داوود، توضيح داد: علم به معناي وسيع، آگاهي از تجربه و دانشِ بشر است. ما انگار تجربه‌هاي كساني را كه در چهار سوي دنيا به حلّ و فصل علمي اين قبيل مشكلات پرداخته‌اند، باور نداريم. در هر مورد اختلاف نظر داشته باشيم، در اين مورد كه آسفالت كردن و جادّه ساختن مستقيماً مربوط به كفر و دين نيست، قاعدتاً نبايد اختلاف نظر جدّي داشته باشيم. بهره‌گيري سريع و وسيع و عميق از تجربه‌هاي علمي و تحقيقيِ بشرِ عصر حاضر در ميدان عمل و از جمله استفادة حقيقي از فن‌آوري و دانشِ مديريتِ آن، به اعتباري مي‌تواند همان "علم" باشد، يا همانچه ما معمولاً از علم و درك علمي و كار علمي در دنياي كنوني‌مان مراد مي‌كنيم و منظور مي‌داريم ...

...امّا در اينجا منظور از "عقيده" چيست؟ به نظر مي‌رسد منظور از واژه "عقيده" در اينجا، نوع نگاه و طرز تلقّي يك دولت از "اولويّت‌ها و ضرورت‌ها" است. وقتي بودجه عظيم نفتي در اختيار دولت‌ها باشد و همه طرّاحان و سياستگزاران هم اتّفاق‌نظر داشته باشند كه "زيرساخت"ها و "زيربنا"ها در اولويّت است، بنابراين مي‌بايست حتّي در همان سال‌هاي جنگ تحميلي نيز براي اين امر اساسي و مهّم بلكه اهّم (در عرصه اقتصادي و سازندگي)، اقدام سراسري در مقياس ملّي و كشوري واقعاً انجام مي‌گرفت. اگر از منظر جنگ و دفاع نيز به اين موضوع نگاه مي‌كرديم، باز هم اساسي بودن و اولويّت داشتنش روشن بود.

فكري در ذهن جميل جرقّه زد: منظورت اين است كه مثلاً مردم و مديران هر دو شهر را كه داراي راه مشترك بودند و در دو سرِ راه مشترك مي‌زيستند، وارد ميدان مسابقة ملّي مي‌كردند و مي‌گفتند يك جادة جديد بالمناصفه و بالاشتراك بسازند؟ و ...

ـــ دقيقاً. يكي (قديمي) راه رفت و ديگري (جديد) راه برگشت. به استان برتر هم جايزه مي‌دادند. و به شهر برتر در هر استان. راستي اگر اينطور مي‌شد، آيا امروز باز هم اين سخن درست يا نادرست را مي‌شنيديم كه تلفات و خسارات جادّه، برابر با تلفات و خسارات جنگ است؟! معادلة جادّه و جنگ؟!...







+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:54  توسط جلال رفیع  |