تبليغاتX
دریچه
........برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه



 

 

قهرمان!


"قهرمان" در كلاس چهارم دبستان كه مي‌خواست "مادر" را به عنوان موضوع انشاي خويش وصف كند، از "بانوي چراغ به دست" سخن مي‌گفت. كليشه‌ي هميشه‌ي بچه‌هاي كلاس انشاء، شرح منافع و مضارّ اشخاص و اشياء بود.

ـــ "فوايد فلورانس نايتينگل را بنويسيد"!

بانوي فداكار؟ زن نمونه؟ پرستار دلسوز؟ مادر بيماران؟ همه‌شان يك نفر بودند. همه‌شان يك نفر بود. ايتاليائي مهربان و خستگي ناشناسي كه شب تا صبح، فانوس اميد و عشق را در دست مي‌گرفت و چشم و چهره بيماراني را كه در ظلمتكده‌ي درد مي‌سوختند، روشن مي‌كرد. انشاي "قهرمان"، الهام گرفته از كتاب بود و استعداد بچه‌گانه‌اش در قلمرو نويسندگي. تمام كه شد، آموزگار اشاره كرد و دانش‌آموزان كف زدند. بچّه‌ها از اسم خوش‌آهنگ و خارجكيِ "فلورانس" خوششان مي‌آمد!، هرچند نمي‌توانستند "نايتينگل" را هميشه درست بخوانند يا درست بنويسند. خود او هم ترجيح مي‌داد كه وقتي از مادر حرف مي‌زند، نام و نشانش همين باشد يا به هر حال مشابه همين. و چه بهتر كه چنين مادري از دوردست‌ها بيايد. هرچه و هركه دم دست است، پيش‌پا افتاده است.

"قهرمان" به دبيرستان كه مي‌رفت، بازهم مي‌بايست روزي دوباره براي مادر مي‌نوشت و انشاي تازه‌تري مي‌نوشت. مثلاً براي "مادر، تِرِزا". راهبه‌اي كه در كلاس بالاتر خدمت مي‌كرد و خود را براي مريم و مسيح وقف كرده بود. زني پارسا و پرمحبّت، كه سالها بعد نيز پاپ اعظم كليساي رم را به ستايش خويش واداشت. پيرزني جان گداخته در كوره عشق، كه نفحه‌ي روح‌القدس در دل دردمندش اميد مي‌دميد و او خود را به اختيار بر صليب رنج بالا مي‌كشيد. بازهم دبيرستاني‌ها به اشاره دبيرشان كف زدند. به قول خودشان "كف كردند"، "چه زيبا بود انشاي اين پسر".

قهرمانِ ستايشگري و مادرستايي، به دانشگاه رسيد. ديگر درسي و كلاسي به نام "انشاء" در كار نبود، امّا او همچنان در قلمرو نويسندگي‌اش "قصد انشاء" داشت. اين بار "كنفرانس" داد. پسربچه‌هاي فرشته‌ي دبستان و نوجوان‌هاي شيطان دبيرستان، حالا دانشجوي مغرور و مبارز دانشگاه شده بودند. "نايتينگِل و تِرِزا، خواسته و ناخواسته، آلت دست استعمارگران مدرن يعني امپرياليست‌هايند. آنها نهايتاً به بورژوازي بين‌المللي كه همان سرمايه‌داري وابسته است خدمت مي‌كنند"! ليست امپرياليست‌ها و بورژواهاي غارتگر هم هميشه در دست و در جيب دانشجوها آماده بود. نام هيچ صاحب قدرت و هيچ صاحب ثروت و هيچ اهل سياست و هيچ اهل خدمت و هيچ صاحب مرده‌اي در اين ليستِ ضدّامپرياليست بلاتكليف باقي نمي‌ماند. بجز موارد استثنا، هركه سري در ميان سرها برمي‌آورد و نام و نشاني بهم مي‌زد دير يا زود گوشه‌نشينِ‌همين ليست مي‌شد. پس حالا در اين كلاس بالا، چه كسي را بايد ستود؟

ــــ "مادر" ماكسيم گوركي را.

ماكسيم گوركي، هنرمند رمان‌نويس روسيّه (شوروي سابق) و محبوب كمونيست‌ها و حتّي انقلابيّون غيركمونيست، كتاب معروف و ممنوع "مادر" را نوشته بود. حالا در دانشگاه بايد از مادري سخن گفت كه قهرمان و مادر قهرمان‌هاي ميدان مبارزه و سياست و شورش باشد. مادر ماكسيم گوركي، كلاسش از مادرهاي ديگران برتر و بالاتر است.

"قهرمان"، غالباً احساس خوشايند سرافرازي داشت. از دبستان تا دانشگاه، همه جا و همه وقت، مادران قهرمان را ستوده بود. چنان زيبا و مؤثّر كه هر بار در پايان نطق و نوشته برايش قبل از انقلاب كف زده بودند و بعد از انقلاب صلوات فرستاده بودند و سرانجام زماني هم رسيد كه هر دو كار را با هم تلفيق كردند. روزي يكي از دوستان دكتر شريعتي تعريف كرده بود: "همسرم باردار بود. از شريعتي پرسيدم كه كدام نام را براي كودكي كه خواهد آمد انتخاب مي‌كند؟ گفت اگر دختر بود نامش را "رفيده" بگذاريد. پرسيدم رفيده كيست؟ گفت نايتينگلِ تاريخ اسلام است". پيش از آن هم گفته بود: "ديگران از ژاندارك مدام نام مي‌برند و ما خودمان ژاندارك داريم، فلورانس نايتينگل داريم، رفيده داريم". و اين هم از نايتينگلِ حجازي و غيرايتاليايي‌اش.

ــــ قهرمان! قهرمان! ... تلفن.

صدايي از آن سوي خط، گفت: دنياست ديگر. به هر حال هر كسي روزي مي‌آيد و روزي در بستر بيماري زمينگير مي‌شود. غم مادر سخت تلخ است. گوشي تلفن روي زمين افتاد. "خدايا! مادرم چه شده؟". جوانك به ديوار تكيه داد. آنگاه با سرعت به طرف ايستگاه اتوبوس دويد.

قطار در دل تاريكي مي‌غرّيد و مي‌رفت. قهرمان سر را به نشانه‌ي عذرخواهي از پنجره نيايش بيرون برد و آسمان پرستاره را نگاه كرد. مادرش را ديد كه در سحرگاه يلداي زمستاني، باردارِ اوست. اهل خانه خوش خفته‌اند. تنها اوست ـ "مادَرَكَم" ـ كه دانه‌هاي درشت درد از آينه پيشاني‌اش پي‌در‌پي مي‌چكد و رنگ رنج بر چهره چين‌گرفته‌اش گل سرخ انداخته است. مادر، مرگ را تجربه مي‌كرد. و اين چندمين تجربه بود. هر شب همين حكايت و هر نيمه‌شب همين حيرت. كوهي از درد و رنج و مرگ، كه هيچ‌كس جز مادر، شانه به زير اين بار نفس‌گير نمي‌داد. نمي‌توانست. حتّي پدر، با همه‌ي صبوري‌اش.

قهرمان روي برگرداند و به سوي ديگر چشم دوخت. يلداي بي‌انتهاي زمان بود. برف مي‌باريد. مادرش را ديد كه تپّه‌اي از رخت و جامه‌ي چركين را در كنار نهاده، طشتي بزرگ از آب سرد فلج‌كننده را در برابر گذاشته، پارچه‌ي برفگير را برسر افكنده و ساعت‌هاست كه همه گرماي دلخوشي‌اش عشق به خانواده است و اميد به كتري كوچك آبي كه بر سر چراغي به نقطه‌ي جوش رسيده است.

قهرمان، شرم‌زده روي برگرداند. همچنان مادرِ اوست كه به اندازه دانه‌هاي برف در آسمان پرستاره تكثير شده و بر سر فرزند فراموشكار مي‌بارد. مادر، گهواره جنبانِ كودكي است كه تمام شب را گريسته است. و مادر نيز تمام شب را مي‌گريد در انتظارِ خبري و اثري از فرزند دلبندِ در بندش، از فرزندي كه در پشت ميله‌هاي سياسي زندان، چشم به او دوخته و او با همه وجودش در فراق فرزند شكنجه مي‌شود.

مادر، مادرِ سال‌هاي بيماري پدر. مادر، مادرِ سال‌هاي بيماري فرزند. مادر، مادرِ سال‌هاي سياسي زنداني شدن همسر و پسر. مادر، مادرِ قهرماني‌هاي زندگيِ بدون برق و آب و گاز و كولر و يخچال و لباسشويي و جاروبرقي و اتوموبيل و موبايل و تلويزيون و آسانسور و تِرِدميل و ويبره‌شِيپ. مادر، مادرِ روزهاي داغ تلاش و شب‌هاي يخ‌بسته‌ي انتظار. مادر، مادرِ زايمان‌هاي بدون پزشك و بستر و بيمارستان. و حالا؟ مادر، مادرِ ستون فقراتِ درهم شكسته و استخوان‌هاي پوك شده و نفَس‌هاي به خشكي نشسته و زانوهاي آماس كرده و ...

... مادر، مادرِ چشم دوخته به زندگي دختر پيامبر(فاطمه زهرا سلام‌الله عليها). مادر، مادرِ دست‌هاي زخمي و دستاس‌هاي پرتاول. مادر، مادرِ كار و درد و عشق و عبادت و فداكاري و قلمِ (استخوان)فرسايي. بي‌حتّي يكبار از كسي پاداشي خواستن، يا سفري، يا سكّه‌اي، يا حداقل سپاسگزاري‌يي...

ــــ آه...، مادر! چگونه همه را ديدم و تو را نديدم. آه، مادر قهرمان!... فلورانس نايتينگل تويي، مادر ترزا تويي، ژاندارك‌تويي، رفيده تويي، مادر ماكسيم گوركي تويي، قهرمان تويي. قهرماني در همين نزديكي. آنقَدَر نزديك كه در همه‌ي عمر، نتوانستم او را ببينم! آب در كوزه و ما تشنه لبان، يار در خانه و ما گرد جهان.

codex26x

page03


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:25  توسط جلال رفیع  |