زيارتنامهاي براي فردوسي ــ (2)
اعدامي غزنين و بغداد!
يكي نامه سوي برادر به درد نوشت و سخنها همه ياد كرد
نخست آفرين كرد بر كردگار كزو ديد نيك و بدِ روزگار
دگر گفت كز گردش آسمان پژوهنده مردم، شود بدگمان
گنهكارتر در زمانه منم از يرا گرفتارِ آهِر منم
ممكن است چنين پنداشته شود كه فردوسي هم مانند بسياري ديگر از شاعران، تنها همين مقدار از رنج سي ساله را تقبّل و تحمّل كرده است كه لازمهي آفريدن ديوان اشعار به عنوان يك اثر سترگِ هنري و تاريخي است. اما چنين نيست. اصلاً و ابداً چنين نيست. حكيم فردوس را نه تنها بار رنج اين ديوان بلكه بار رنج ديوان ديگري(!) نيز كمرشكن و نفسگير و جانسوز بوده است. زمين و زمان فردوسي را بنگريد. رنج ديوان شعر براي هنرمند حكمت آموز خرد پروري مانند او، با همه سختي و صعوبتش ساده و سهل است. به قول خودش:
به رنج اندر آري تنت را رواست
كه خود رنج بردن به دانش سزاست
اما رنج ديوان ديگر يعني ديوان شاه(!) بسي بيشتر و خسته كنندهتر و خطر خيزتر است. فقط به چند و چندين بيت كه در مدح سلطان محمود سروده، نبايد اكتفا كرد. اتفاقاً گاه همان چند و چندين بيت مدح، علامت خطر و اعلام وضعيّت قرمز است. مثال هم داريم:
ناطق، موادّ قرارداد وثوقالدّوله را در مجلس شوراي ملّي بررسي ميكرد. گفت: كساني كه دولت را به وابستگي و اجنبيپرستي و تسليم كردن كشور به بيگانگان متّهم ميكنند، اشتباه ميكنند. زيرا در صدر قرارداد و در اولين مادّهاش، استقلال ايران مورد تأييد و تأكيد طرفين معامله قرار گرفته است. مرحوم مدرّس گفت: "اتفاقاً من در همين مادّهاش حرف دارم! چون اگر در پشت پرده چيزي نبود، نيازي به ذكر اين موضوع هم نبود"!... و حالا چه بسا بتوان به همين حجّت استناد كرد و گفت اگر روابط شاعر و شاه، شكراب نميبود(!)، شايد شاهنامه به مدح سلطان غزنوي نيز نيازي نميداشت. اگرچه گفتهاند كه روابط فيمابين در آغاز خوب بوده ولي بعد از آن براثر سعايت حسودان و بيمعرفتي پادشاهان و احتمالاً ملاحظه احوال بغداد نشينان، تيرگي پديد آمده است.
در هرحال، سخن اصلي اين است كه حكيم توس، رنج ديوان شعر را بسي كمتر از رنج ديوان شاه احساس ميكرد. ديوهاي دربار غزنين و بغداد. هرچند گفته است "بسي رنج بردم در اين سال سي" امّا چه بسا كه سهم بيشتري از اين رنج سيساله، مربوط و معطوف به همان ديوان آدم نمايي باشد كه معمولاً، هم برگرد سلاطين غزنوي حلقه زده بودند و هم برگرد خلفاي عبّاسي.
ديوان سلطان و ديوانسالاري خليفه را به تعبير امروزمان بايد دو انگشتِ ماشه چكان بدانيم كه هرلحظه روي در روي فردوسي آماده شليك بودند. البته ابوالقاسم توس، چنان كه از نامش نيز پيداست، از ابوالقاسم مدينه، نام و الهام گرفته بود. او پيامبر اسلام(ص) را خود اينگونه ستوده است:
به گفتار پيغمبرت راه جوي
دل از تيرگيها بدين آب شوي
اگر چشم داري به ديگر سراي
به نزد نبّي و علي گير جاي
با اين حال، فردوسي هم مانند بسياري ديگر از ايرانيان ژرفانديش و نكته سنج و حقيقتياب، عروبت و ديانت (نژاد و اعتقاد) را تفكيك ميكرده. مكتب تفكيك فردوسي هم اين است! او نه تنها ايندو را يكي و يكسان نميدانسته بلكه درباره خود اعراب (عربهاي حامل پيام و پرچم اسلام) نيز دو گونه داوري ميكرده است. نفي و اثبات. ردّ و تأييد. پس مرحوم ملكالشعراي بهار هم تنها نيست اگر ده قرن بعد از حكيمِ همشهري توسيِ فردوسياش ميگويد:
گرچه عرب زد چو حرامي به ما
داد يكي دين گرامي به ما
ايران از ديرباز، خود را در برابر كساني گرفتار ديده بود كه با سوءاستفاده از نام اسلام و دين، متأسفانه نژاد ايراني را تحقير كرده و نژاد حاكم (اعراب عبّاسي) را آشكارا برتر ميشمردند. لفظ عجم كه از عجمه به معناي عاجز بودن (عجز از بيان)، گنگي نقلي و عقلي، بيزباني و بيدانشي مايه ميگرفت، رسماً بر زبان اعراب اموي و عبّاسي جاري ميشد و ايرانيان را هدف ميگرفت. آنان متأسفانه حتي قرآن و حديث و عبادت و توحيد و تقوايي را هم كه بنا بود از آغاز به منزلهي پيام و پرچم تواضع و تعاون و همسرشتي و كرامت انساني و تساوي حقوق و حرمتِ همطراز در ميان همهي "شعوب و قبائل" و همهي ملل و اقوام تلقّي شود، به ابزاري براي معناي معكوس يعني فخر فروشي و خودگندهبيني و ديگر خوار بيني تبديل كرده بودند. عرب اموي و عبّاسي، خود را آقا و ارباب و صاحب سرشت برتر ميدانست و ايراني عجم را ذليل و نوكر و منفعل و فاقد پيشينهي ديني و فكري و تاريخي ميخواست. فردوسي چنين رخدادي را نميپذيرفت.
مگر نه اين است كه بايد اين آيه را باورداشت؟ آيهاي كه ميگويد: "اي مردم! ما شما را از مرد و زن آفريديم و به قومها و قبيلههاي گوناگون تقسيم كرديم تا يكديگر را به خوبي بشناسيد و در تعارف (شناخت متقابل) و تعامل با يكديگر توفيق پيدا كنيد و هيچ كدام از اين تقسيمات و تمايزات نميتواند مبناي برتري باشد بلكه ارجمندترين شما در نگاه خداوندتان با تقواترينِ شماست؟ اگر چنين است پس براساس سخن صريح پيامبر اسلام، عرب را برعجم و سپيد را بر سياه برتري نيست و برتري جز با ملاك تقوي به رسميّت شناخته نميشود. بنا براين، رفتار و رويّهي دربار اموي و عبّاسي و نمايندگان اين دربار در ايران و حتي خوي و خصلت سلاطيني كه خود را "مُؤَيدِ مِن عِندِ الخليفه" معّرفي ميكنند و سلطان غزنوي هم يكي از اينان است، نميتواند مورد حمايت فردوسي باشد. بالاتر از اين، اساساً فردوسي با همين نظريه و با همين رويّه به جنگ برخاسته و در متن نامهي رستم فرّخزاد به برادرش دست برده، مهاجمان را اهريمنان ناميده و آنگاه دردمندانه و پيشگويانه ميگويد:
زمانه زمانيست چون بنگري
ندارد كسي آلت داوري
ربايد همي اين از آن، آن ازين
ز نفرين ندانند باز آفرين
نهان بدتر از آشكارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
زيان كسان از پي سود خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
از ايران و از ترك و از تازيان
ژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترك و نه تازي بود
سخنها به كردار بازي بود
روشن است كه نه خلافت نژادپرست عبّاسي و نه سلطنت قدرتپرست غزنوي، نميتوانند تيرِ طعنهي آشكار و دلدوز و قبض روح كنندهاي را كه از كمان كلام فردوسي پرتاب ميشود، تاب آورند. پارسي سرودن، تاريخ عهد باستان را باز نوشتن، اسطورههاي محّرك را به ياد مردم آوردن، و از همه بدتر(!) در اين ميان برعقيدهي شيعي خويش پاي گستاخي فشردن، هركدام به تنهايي براي "اعدام" فردوسي كافي است. آنهم در زمين و زماني كه سلطان ايران (كاسه داغتر از آشِ خلافت بغداد) به در ميگويد تا ديوار بشنود: "انگشت درجهان كردهام و قرمطي ميجويم"، خصوصاً اگر قرمطياش طوسي باشد!
codex26x

رستم و حيدر!
بعضي، از دو طرف ميخورند. بعضي ديگر هم از هر دو طرف. امّا تفاوتش در اين است كه اعضاي گروه اوّل حلوا ميخورند و اعضاي گروه دوّم چماق!
فردوسي از گروه دوّم بود. از هر دو طرف خورد، امّا چوب. او از يكسوي چوب كساني را خورد كه شاهنامه را بيشتر شهادتنامهاي ديدند در ستايش شرف و شعور و پهلواني و دادگستري و آدميّت و رادي و مردمي، تا در ستايش شاهان متعصّب و مهاجم و مغروري مانند محمود غزنوي. و از سوي ديگر چوب كساني را خورد كه ميگفتند شاهنامه بيشتر تملّقنامهاي است براي سلاطين و طواغيت و ظلمه.
شاهنامه اگر همان بود كه سلطان محمود ميخواست، پس چرا از آن استقبال نكرد؟ يا اگر استقبال كرد، به تلخي و تندي بدرقه كرد؟ صاحب كتاب معروف تاريخ سيستان گزارش داده است كه: محمود گفت اندر سپاه من هزار مرد چون رستم است. فردوسي گفت زندگاني بر خداوند دراز باد، ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد؟ امّا اين دانم كه خداي تعالي خويشتن را هيچ بنده چون رستم نيافريد. اين بگفت و زمين بوسه كرد و برفت. محمود، وزير را گفت اين مردك [!؟] مرا به تعريض دروغزن خواند. وزير گفت ببايد كشت! فردوسي دل آزرده يكسر به هرات رفت و در خانه اسماعيل ورّاق (پدر رازقي شاعر) ماند. مأموران محمود به دنبالش تا طوس رفتند و نيافتند.
همين حكايت را صاحب كتاب معروف ديگر يعني "چهارمقاله" با نثر جالب و جاذب قرن ششم هجري چنين روايت كرده است:[قبل يا بعد از جلسهي گفتگوي سلطان محمود و فردوسي درباره رستم؟] محمود با آن جماعت [مشاوران دربار!] تدبير كرد كه فردوسي را چه دهيم؟ گفتند پنجاه هزار درهم، و اين خود بسيار باشد، كه او مردي رافضي است و بر رفض او اين بيتها دليل است كه او گفت:
حكيم اين جهان را چو دريا نهاد
برانگيخته موج از او تند باد
يكي پهن كشتي به سان عروس
بياراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علي
همان اهل بيت نبيّ و وصي
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
يقين دان كه خاك پي حيدرم
اگر چشم داري به ديگر سراي
به نزد نبيّ و علي گير جاي
و سلطان محمود مردي متعصّب بود، در او اين تخليط بگرفت و مسموع افتاد. در جمله، بيست هزار درهم به فردوسي رسيد. به غايت رنجور شد و به گرمابه رفت و برآمد. فقّاعي بخورد و آن سيم ميان حمّامي و فقّاعي قِسم فرمود. سياستِ محمود بدانست، به شب از غزنين برفت. و به هري به دكّان اسمعيل ورّاق پدر ازرقي فرود آمد. و شش ماه در خانه او متواري بود، تا طالبان محمود به طوس رسيدند و بازگشتند. و چون فردوسي ايمن شد، از هري روي به طوس نهاد.
ممكن است نوع يا نحوهي روايتها مختلف و مخالف باشد، امّا آنچه از وراي همه گزارشها ميتوان دريافت همين است كه سلطان محمود غزنوي و حكيم ابوالقاسم فردوسي نه دست در دست بلكه روي در روي قرار گرفتهاند. زبان فردوسي در طرح و شرح حكايت رستم چنان است كه محمود احساس حقارت كرد. چنين استنباط كرد كه شاهنامه، "حديث رقيب" است، حديث ديگران است. شايد بلكه به احتمال قريب به يقين، از فردوسي انتظار داشته است كه شاهنامهاش طرح و شرحِ نام و نشان و نيروي مادّي و معنوي سلطان غزنوي باشد. طبع و طبيعت انسان مستبدّ، همين انتظار را اقتضا ميكند. ميبايست پهلوان پيروز شاهنامه و نماد ملّت ايران و نمايندهي برخوردار از قدرت الهي و آسماني، نامش محمود ميبود نه رستم. ميبايست همه شاهنامه فردوسي يا اقل بخش بزرگترش حكايت مشروح و روايت مبسوطي ميبود از دليريها و لشكركشيها و فتوحات سلطان محمود غزنوي.
آدم مستبدّي مثل سلطان محمود ـ كه البته شايد اقتضاي زمين و زمان هم در آن روزگار همين بوده است ـ فقط از كسي نميرنجيد كه مستقيماً به او پرخاش كرده باشد، بلكه او از كسي هم كه تمام شاهنامه را يا قسمت اعظمش را به ديگران، به رقيبان، به غَزويانِ غيرِ غزنويان (!) و بطور كلّي به زمان و مكاني اختصاص داده است كه غير از زمان و مكانِ مطلوبِ محمود است، به شدّت ميرنجيد. و رنجيد. رنجش سلطان استبداد، در اينجا با رنجش آدمهاي معمول، تفاوت اساسي دارد. رنجش سلطان، صدور فرمان قتل است. و "وزير نيز گفت: ببايد كشت" ... جانمي جان!
سلطان از وزير بهتر، وزير از سلطان بهتر. و اينگونه است كه به تعبير عروضي سمرقندي، "طالبانِ" محمود، براي دستگيري يا كشتن فردوسي، تا توس تاختند ولي او را نيافتند، چون يكسر به هري (هرات) رفته بود. واژه "طالبان" در زمانهي ما به آن گروه از آدميان اطلاق ميشود كه در انديشه و اعتقاد خويش سخت سنگند، سختسرند، متحجّراند و سنگواره، متعصّباند و متصلّب، كورند و كر. البته معلوم است كه اين واژه در كتاب عروضي سمرقندي به اين معنا (معناي خاص در قرن بيست و يكم ميلادي) بكار نرفته بلكه ناظر به همان مفهوم لغوي است، امّا اگر از آن روزگار به اين روزگار بخواهيم پيوند بزنيم، بايد بگوييم اين واژه در اين حكايت، خوش نشسته است! در واقع، سلطان غزنوي كساني را در پي حكيم توسي به تعقيب فرستاد كه انديشه و اعتقادشان تالي تلو "طالبانِ" زمان ما بوده است و هر دو نيز از خاك افغان برخاستند و آه و افغان از دل همه برآوردند. و صد البته حساب طالبان (چه در قرن چهارم هجري و چه در قرن چهاردهم هجري) از حساب ملّت شريف افغان جداست.
اگر راست است كه فردوسي واقعاً آن كلام را روي در روي سلطان غزنوي بر زبان آورده و نيز اگر درست است كه صله سلطان را به حمّامي و فقّاعي يعني به كيسه كش و آبجوفروش (ماءالشعير فروشِ) گرمابه بخشيده، پس بايد گفت نخستين ويژگي برجسته فردوسي و شاهنامهاش، رودررويي با سلاطين مستبدّي مانند سلطان محمود غزنوي بوده است. در اينصورت سرودن ابياتي را كه ستايشگر شاه غزنوي است بايد به علل و عوامل ديگري از قبيل ناگزيريِ گريزناپذير ارجاع داد. همان ابياتي كه گفتهاند پس از چندي به ابيات جديدي در هجو سلطان، تغيير هويّت و تغيير جنسيّت داد.
ويژگي برجسته ديگري كه شاهنامه را به ميدان آن مواجههي تلخ و تند كشاند، شهرت شيعي بودن فردوسي است. فردوسي، ضدّ اهل سنّت نبود، امّا متأسفانه بسياري از درباريان سلطان محمود كه به نام اهل سنّت متمسّك بودند، گرايش ضدّ شيعي داشتند. آنها بودند كه اين بيت را به عنوان دليل رفض فردوسي به دادگاه غزنويان ارائه كردند:
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
يقين دان كه خاك پي حيدرم!
رستم و حيدر در كلام فردوسي، نماد مليّت و مذهب اوبود (بدون آنكه معنايش لزوماً دشمني با مليّتها و مذهبهاي ديگر باشد). و همين دو نماد، كار دستش داد. همان، كه سه قرن بعد در كلام مولوي هم تكرار شد:
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست!







