تبليغاتX
دریچه
........برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

 

 

                 اي كه مرا سرگردان كردي!

 
ـــ روزي از روزهاي پاياني سال و مشرف به عيد نوروز، عازم سفر شده بوديم. مي‌رفتيم كه داشته باشيم بهار نو را؛ و تحويل بگيريم سال جديد را. هنوز اوضاع ترافيك خروجي خيلي قمر در عقرب نشده بود، امّا به هر حال دور از جان شما همراه با قافله‌اي از اتوموبيل‌هايي كه عجله و علاقه داشتند براي فرار بزرگ، ناگهان رسيديم به چند پيچ و پلِ درهم تنيده و چپ كوك و راست كوك و دوربرگردان. همه‌اش هم نشان‌دهندة زحمت‌ و زيبايي، انشاءالله. مي‌دانيد كه معمولاً در اين مواقع حسّاس، اتومبيل‌هاي پشت سرتان امان نمي‌دهند. بوق مي‌زنند، چراغ روشن مي‌كنند، گاز مي‌دهند، ترمز مي‌گيرند. و تو بايد در ظرف يك ثانيه تصميم بگيري و انتخاب كني. ترجمة سه مرحله‌ايِ بوق‌ها هم معلوم است:

ـــ معطّل نكن آقا! تند باش، فوري، سريع، «يالّلا»، ها، «هاماشالّلا»! و ...

ـــ از پشت كدام كوه آمده‌اي، الاغ سوار شو، «حيف نون»، «دنده عقب بري دست و فرمونت بهتر ميشه» و...،

ـــ ...، ...، ....، ....، (خودسانسوري شد).

بيژن از جميل پرسيد: بالاخره آن روز چه كار كرديد؟ و او به گزارش خودش ادامه داد: با اينكه چند سال بود كه اين كار درست در همان برهة حسّاس(!) تكرار شده بود و هر بار صراط غيرمستقيم خودمان را گم كرده بوديم، اين بار هم گم كرديم. يعني از ترس تصادف با اتومبيل‌هاي پشت سر، فقط در فاصله چند ثانيه مهلت پيدا كرد‌يم كه استنباط خودمان از نوشتة روي تابلوهاي متعدّد را ملاك قرار داده و يكي از راه‌هاي مقابل را فوراً انتخاب كرده به سرعت پيش برويم. تابلوي انتخاب شده مي‌گفت وارد مسير موردنظر كه شدي به سمت راست بپيچ تا وارد همان جاده‌اي شوي كه تو را به هدف مي‌رساند. همين كار را كرديم و به محض عبور از زير پل به اولين انشعابِ سمت راست پيچيديم. ما پيچيديم ولي جادّه نپيچيد! اينجا ديگر از يك تابلو تكراري امّا لازم، خبري نبود. شك كرديم و توقف كرديم تا از رهگذري استفسار كنيم. سرانجام فهميديم كه نه به اولين سمت راست بلكه مي‌بايست به دوّمين سمت راست مي‌پيچيديم. ناچار «فلاشر» زديم و دنده عقب گرفتيم. جاي دوستان خالي، هنگامه‌اي بود از بوق اعتراض و چراغ انتقاد و نقطه چين‌هاي خودسانسوري شده‌يي كه پي در پي نثار مي‌شد و هر لحظه بيم سپر به سپر شدن مي‌رفت و سپري شدن ايّام خوش زندگي.

احمد پرسيد: يعني غير از آن تابلوهاي بزرگ پيشين، ديگر بر سر راه انشعابي بعدي، هيچ تابلو راهنماي دوباره‌يي را نصب نكرده بودند كه توضيح مجدّد باشد و تأييد كند كه درست پيچيده‌ايد؟

جميل پاسخ داد: تازه كجاش را ديده‌اي؟ آن روز، دنده عقب رفتن، هر لحظه داشت خطرناك‌تر مي‌شد، خصوصاً كه اتوموبيل شيرپاك خورده‌اي از گرد راه رسيد و محكم سر جايش ايستاد مثل شير. ما هم هرچه صبر كرديم كه از اين ستون تا آن ستون فرجي حاصل شود، نتيجه‌اي به دست نياورديم بلكه ديديم عنقريب عقب عقب داريم مي‌كوبيم به ستون جلو پل. و گل به سبزه آراسته خواهد شد. بنابراين ناچار به همان راه انشعابي انحرافي ادامه داديم. و از جاهاي ديگري سر درآورديم. گيج و گمراه به هر تابلو تازه‌يي دخيل مي‌بستيم و دور خودمان چرخ مي‌زديم. گاهي از غرب سردرمي‌آورديم، گاهي به شرق نزديك مي‌شديم، گاهي چپ مي‌كرديم، گاهي راست مي‌رفتيم. دوساعت در اتوبان‌ها و خيابان‌ها و دوربرگردان‌ها پيچ مي‌خورديم و از چپ كردن‌ها و راست كردن‌ها هيچ فايده‌اي به دست نمي‌آورديم.

بيژن از موضوع خاصّي يادش آمد. گفت كسي با كارواني به سفر مي‌رفت. كاروان به استراحت اضطراري روي آورد. مسافري از اهل قافله دور شد تا رفع نياز كند. همسفري هشدارش داد كه رو به قبله حرام است. مشاراليه ترسيد و صد و هشتاد درجه چرخ زد. همسفر فرياد زد پشت به قبله هم همينطور است. مسافر نيازمند، ناچار به راست چرخيد. همان صداي رعدآسا نهي كرد: رو به آفتاب اشكال دارد. به چپ چرخيد. صدا خشن‌تر شد: رو به باد هم اشكال دارد. بيچاره پاك عاجز شد و شروع كرد به دور خودش گشتن و گفتن:

ـــ اي كه مرا سرگردان كردي (آنهم در اين وضعيّت)، خدا تو را سرگردان كناد!

احمد، جان گرفت و گفت: خطوط روي بعضي از تابلوهاي راهنما(!) چنان ريز است و تابلو در پشت درخت و غير درخت چنان پنهان است كه براي كسب اطلاع از مسيرها و مطالعه نوشتة روي تابلوها (خصوصاً وقتي با سرعت بايد بروي) هيچ چاره‌اي نمي‌ماند جز اينكه مستقيماً بزني به خود تخته يا فلزّ. روزي اتوموبيلي را در مسير ديديم كه به همين ترتيب عمل كرده و دقيقاً روي خود تابلو راهنما پارك كرده بود (البته تابلو‌ي افقيِ سابقاً عمودي). كارشناس همركابم گفت: به اين مي‌گويند مطالعة دقيق. لابد بندة خدا چون به سه‌راهي رسيده، با سرعت حداقل هشتاد كيلومتر، ديگر براي اطلاع و مطالعه، چاره‌اي جز رفتن روي خود تابلو نداشته است و گرنه چطور مي‌توانست بفهمد كه راه راست (راه سمت راست) به كجا مي‌رود؟ «تا نزني بهش و تا نروي روش، لامصّب خوانده نمي‌شود».

احمد، نقد و نظرش را معمولاً با جملاتي اين گونه آغاز مي‌كند يا به پايان مي‌برد. سكوت، حافظة داوود را فعّال كرد. گفت: من خودم در يكي از جادّه‌ها شبانه رانندگي مي‌كردم. ميدانِ شهرِ قبلي را دور زده و با ترديد وارد جادّه‌ي شهر بعدي شده بودم. قريب نيم‌ساعت بود كه از تاريكي مي‌ترسيدم و نمي‌دانستم راه را درست مي‌روم يا نه. هرچه چشم به اطراف مي‌دوختم كه نام شهر ديگر و فاصله‌ي تا آن شهر را بر روي تابلو ببينم، نمي‌ديدم. نمي‌دانم عيب از من بود يا از تابلو كه غيب شده بود. ناگهان شبح تابلوهاي بزرگي را از دور حسّ كردم. نزديك شدم. درشت و زيبا و دلپذير نوشته شده بود: يا حيّ يا قيّوم. البته خيلي خوشحال شدم و ديگر از تاريكي نترسيدم، امّا تا با خودم انديشيدم كه مبادا راه را عوضي رفته باشم باز ديدم كه ترسيدم! من اين تابلوهاي معنوي را دوست دارم و با ديدنش آرامش پيدا مي‌كنم، امّا تابلوهاي راهنما را نيز دوست دارم و با خواندن رقم كيلومتر و نام شهر (بر روي آنها) هم آرامش پيدا مي‌كنم. پسر كوچكم كه ديد به هواي خواندن تابلو ناگهان ترمز زده‌ام گفت: بابا! من هم به خودم ترسيدم!

بيژن اظهار نظر كرد: شايد اصلاً جادّه‌هاي ما نياز زيادي به تعدّد و توسعه تابلوهاي معنوي نداشته باشد، چون خود راننده‌ها تابلوند. سر هر پيچ خطرناك و شيب خطرناك، بي‌اختيار فرياد مي‌زنند يا اباالفضل. نشنيده‌اي؟ مردي امتحان رانندگي داده بود. پرسيدند چه خبر؟ گفت افسر، نتيجه را نگفت ولي قبولم، چون خيلي آدم مذهبي‌يي بود. گفتند چطور؟ گفت وقتي امتحان رانندگي مي‌دادم، به هر طرف كه مي‌پيچيدم، بلافاصله مي‌گفت: يا حسين!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:18  توسط جلال رفیع  | 


 

 

                                      ماه و مامانی!


بيژن در جمع دوستان مباحثه‌كننده‌اش گفت: تصادف‌خيز بودن و مرگباربودن جادّه‌هاي ما، منحصر به بيابان نيست. در محدوده مرزي شهرها يعني در خيابان‌هاي خروجي و ورودي هم حكايت همين است. البته تفاوت‌هايي با هم دارند، امّا تشابه هم دارند. چرا جاي دور برويم؟ تهرانِ عليه‌السّلام، پيش چشم ماست. شما مي‌توانيد راننده‌اي را كه في‌المثل در اتوبان خروجي معروفِ شرق شلوغِ تهران مي‌راند و ناگهان به چند راهه‌اي مي‌رسد كه هم نمونه سازندگي است و هم نمونه بلاتكليفي، زير ذرّه‌بين الكترونيك قرار دهيد، تا ببينيد چه مي‌كند؟

ـــ چه مي‌كند؟

هدايت، سئوال كرد. بيژن جواب داد: اولاً بعضي از تابلوها از دور رسا و روشن نيست. تابلو بايد بويژه در شب سريع‌المطالعه باشد. ثانياً بر فرض حصول مطلوب، بايد سريع‌الفهم و واضح‌المقصود باشد. تصميم‌گيري در اتوبان، لحظه‌اي است. نمي‌توان تأمّل كرد، استخاره كرد، سئوال كرد، ميزگرد گذاشت، مسابقه گذاشت، كمك خواست. ثالثاً وقتي رانندة ما با تكيه بر فهم اجمالي و ابتدايي‌اش تبديل به داننده هم شد و با توكّل بر خداوند و اولياي مقرّب درگاهش يكي از راه‌هاي روبرو را برگزيد و پيش رفت، باز دوباره در مي‌ماند كه في‌الفور به كدام سو بپيچد؟ به اوّلين پيچ، به دومين پيچ يا هيچ.

احمد گفت: بچّه كه بودم، مي‌گفتند روزي ملّا نصرالدين فوت مي‌كند. شايد سكته كرده است. تشييع‌كنندگان تابوت را بر سر دست مي‌برند تا به سه راهي مي‌رسند. اختلاف پيش مي‌آيد كه از كدام طرف به منطقه موردنظر متوفّا يعني جايي كه براي دفن‌شدنش وصيّت كرده است مي‌توان رسيد؟ بحث و جدل كه بالا مي‌گيرد و بيم آسيب‌رساني به تابوت مي‌رود، ناگهان شخص متوفّا ختم غائله را اعلام كرده براي حفظ وحدت از جا برمي‌خيزد و با دست اشاره مي‌كند: در آن روزهايي كه ما زنده بوديم از اين طرف مي‌رفتيم؛ يادش به خير!...

وحدت وارد بحث شد و پرسيد؟ مي‌خواهي بگويي ما هم بايد در تقاطع‌هاي چند راهة پرپيچ و خم همين كار را بكنيم و از مرحوم ملاّ نصرالدّين استمداد كنيم؟

احمد گفت: انصاف بدهيم. اين سرگرداني‌ها به سال‌هاي سابق مربوط مي‌شده كه هنوز بعضي از آدم‌ها نمي‌دانسته‌اند مثلاً نام جديد اتوبان افسّريه چيست؟ امّا حالا اوضاع بهتر شده است.

جميل اعتراض كرد: اولاً يكي از علل سرگرداني‌ها (دست اول يا چندمش را خودتان تعيين كنيد) واقعاً همين پديدة چند اسمي بودن است. اگر روزي روزگاري در عهد ماضي، بعضي از اسامي به لحاظ سياسي مستهجن بوده و بايد اصلاح مي‌شده، اين ضرورت چه ربطي داشته به تغيير دائمي هر نام و نشاني كه به لحاظ تاريخي معروف و مشهور است؟ باور كنيد بخشي از بلاتكليفي‌ها به همين واقعه ساده پيش پا افتاده مربوط مي‌شود. ثانياً بنده شرمنده‌اي كه سال‌هاي سال در فاصله دامنه البرز تا دشت ورامين رانندگي كرده‌ام و چشم‌هايم را هم كه ببنديد مي‌توانم راهي به دهي پيدا كنم، باز وقتي به چنين چند راهه پر ازدحام خطرناكي مبتلا مي‌شوم، دلپيچه مي‌گيرم كه فرمان را سريعاً به كدام طرف بايد بپيچانم. واي به حال كسي كه از شهرستان آمده باشد! سابقاً در خراسان يك تقاطع معروف سراغ داشتيم كه به آن «چهارراه چه كنم چه كنم» مي‌گفتند. حالا انگار اسم همه چهارراه‌ها همين است.

بيژن تعيين معيار كرد و گفت: اصلاً مبناي سنجش بايد اين باشد كه ببينيم رانندگان از شهرستان آمدة تهران نديدة تصادف كرده (گرگ دهن آلودة، يوسف ندريده!) ‌وقتي گذارشان به اين دبّاغ خانة پوست از سر كَنَنده مي‌رسد، در اتوبان‌ها و تقاطع‌ها و ميدان‌ها و چند راهه‌ها از انبوه تابلوهاي ريز و درشتي كه نصب شده است سريعاً چه مي‌فهمند و آنگاه چه مي‌كنند؟ آيا جميعاً راه را به سلامت و بدون ملامت(!) مي‌جويند و مي‌پويند؟ يا برعكس، سريعاً و رحمة‌الله، گيج و گنگ شده به همان راهي كشيده مي‌شوند كه شاعر هم از آن ترسيده و فرموده: ترسم نرسي به مقصد‌ اي راننده، كاين ره كه تو مي‌روي به جاي بدي است!

جميل گفت: حالا كه شعر مردم را اصلاح كردي و قرائت فرمودي، اجازه مي‌خواهم كه من هم شعر ديگري را البته با رعايت امانت بازخواني كنم. احساس مي‌كنم با توجه به آنچه همگي در فضائل و مناقب جادّه‌هاي خياباني و بياباني‌مان تبيين فرموديد،‌ شاعر خطاب به راننده‌هاي همين راه‌ها و داننده‌هاي همين روش‌ها سروده است: گر مرد رهي ميان خون بايد رفت، از پاي فتاده سرنگون بايد رفت ـ تو پاي به راه در نِه و هيچ مپرس، خود راه بگويدت كه چون بايد رفت!

زهره از پديده جديدي خبر داد: شنيده‌ام در برخي از كلان‌شهرهاي بزرگ جهان، فن‌آوري ماهواره‌اي را در خدمت اتوموبيل‌راني و راه‌يابي قرار داده‌اند. «مانيتورِ» ماشين، متصل به ماهواره است. راننده، آدرس مي‌دهد و مقصد را اعلام مي‌كند. از آن به بعد، ماهواره راهنمايي مي‌كند كه راننده به كدام طرف بپيچد، به كدام راه برود، كجا توقف كند، كجا دور بزند. البته، ماهواره داراي آخرين اطلاعات دربارة «ورود ممنوع»‌ها، «گردش‌به چپ‌ ممنوع»ها، «گردش به راست‌ ممنوع‌»‌ها و از اين قبيل هم هست. همه‌چيز را بر روي مانيتور اتوموبيل به صورت مصور نشان مي‌دهد.

بيژن گفت: ما، ماهواره نخواستيم. مي‌ترسيم اين فن‌آوري هم بيايد ولي به جاي راه‌نمايي چاه‌نمايي كند. يعني قوز بالا قوز شود و با كشاندن ما به كوچه پسكوچه‌هاي اشتباهي و خيابان بيابان‌هاي عوضي، بعد از صدور صدها قبض جريمه، درست در وسط معركه بلكه مهلكة تصادف، ما را مرخّص كند و خودش هم از كار بيفتد.

احمد پاورقي(!) زد: نشنيده‌اي كه كسي را در جهّنم با يك دستگاه خارجيِ عذاب كننده، مجازات مي‌كردند؟ همكار جهنّمي‌اش به او گفت عذاب عالي مي‌خواهي، بهترين نوعش در فلانجاي جهنّم است. ماه و ماماني. عذاب شونده از او مگر آنجا چه فرقي با اينجا دارد؟ راهنما(!) با خوشحالي بسيار توضيح داد: دستگاهش داخلي است، يك روز گازوئيل ندارد، يك روز برق ندارد، يك روز مسئولش رفته فُرم پر كند، يك روز...؟ آنگاه نوك انگشت‌هايش را جمع كرد و به لب‌هاي غنچه شده چسباند و گفت: او م‌م‌م.... ماه، ماماني!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:11  توسط جلال رفیع  | 

 

 

 

                                              لا اله الاّ الله!

 


جميل گفت: مباحثه، چيز (!) خوبي است. مشروط بر اينكه حرف همديگر را بفهميم. نمي‌گويم قبول كنيم. قبول كردن يا نكردن، بحث و فحص ديگري دارد.

داوود طعنه زد: فرموديد حرف همديگر را بفهميم؟ من مي‌گويم فهميدن هم پيشكش‌مان باد! ما و شما و آنها، اگر فقط حرف همديگر را بتوانيم با آرامش گوش كنيم، بايد كلاهمان را از خوشحالي به هوا بيندازيم.

احمد حاشيه رفت: گوسفند نذر كنيم!

داوود تأييد كرد: همينطور است. ما حتّي توان و تحمّل "شنيدنِ" حرف يكديگر را هم نداريم تا چه رسد به فهميدن حرف همديگر. اصلاً وقتي شنيدن در كار نباشد نوبت به فهميدن نمي‌رسد. قبول كردنش جاي خود دارد.

جميل گفت: حالا لطفاً حرف مرا بشنويد! شما در جادّه‌هاي كشور رانندگي كرده‌ايد؟ آمار تصادفات سالانه و دوسالانه و دهسالانه را در اين جادّه‌هاي جنگي شنيده‌ايد؟ من به اين ادّعا كه در تلفات و ضايعات جنگِ جادّه‌اي، رتبه اوّل يا دوّم يا چندم را داريم كاري ندارم. امّا مي‌خواهم بپرسم در اين ضايعات جبران‌ناپذير جاني و مالي، كدام عوامل مؤثّر است؟ به مقصّر كاري ندارم، به مؤثر كار دارم.

وحدت پاسخ داد: اگر نگويم تماماً، مي‌توانيم بگوييم عمدتاً مقصّرش خودِ ما مردميم. سوار بر تكنولوژي مي‌شويم ولي فرهنگ و تربيتش را نداريم. به قول راننده‌هاي قديمي، "بني هندل"يم. فقط بلديم بگازيم. در ساير كارها هم همينطوريم. نه به تابلو سبقت ممنوع اعتنا مي‌كنيم نه به تابلو سرقت (راه دزدي) ممنوع!

جميل گفت: عمدة فرمايشات جميل جنابعالي را قبول دارم، حتّي خُرده‌اش (خرده فرمايشاتتان) را هم مي‌پذيرم. امّا آنچه مي‌گوييد فقط يك روي سكّه واقعيّت است. بيشترين تصادفات و تلفات وحشتناك، بر اثر سبقت (اعمّ از مجاز و غيرمجاز) پديد مي‌آيد. سبقت‌هاي عجولانه و جاهلانة برخي از "جوون جاهلا" را كه كنار بگذاريم، بسياري از رخدادهاي هولناك جادّه‌اي در زمان و مكاني صورت مي‌گيرد كه كاميون‌ها و تريلرها و اتوبوس‌ها كاروان يا نيمه كاروان درست مي‌كنند. يكي جلودار مي‌شود و بقيّه از دنبال مي‌آيند. اگر نخواهيم از تمثيل غول استفاده كنيم، بايد حركت آهستة لاكپشت غول‌آسا(!)يي را در عرض و طول راه مثال بزنيم، كه آرام و خونسرد و با دنده سنگين (!) طيّ طريق مي‌كند، در حالي كه دهها جوجه اردك و جوجه مرغ بي‌تاب و تيزپاي در پي او روانند و روان نيستند. آنها مجبورند كه آمپر سرعت را با خواستة ناخواستة او تنظيم كنند. لاكپشت غول‌آساي ما بي‌اعتنا به قافله‌اي كه در پشت سر خويش ترتيب داده است همچنان در لاك خود مي‌زيد و در لاك خود راه‌پيمايي مي‌كند.

احمد توضيح داد: من گاهي به اين مصيبت گرفتار شده‌ام. بيچاره‌هايي كه در پشت سر رانندگي مي‌كنند، هم خودشان جوش مي‌آورند و هم اتوموبيل‌هايشان. هم مركبشان داغ مي‌كند و هم مخ خودشان.

داوود پرسيد: مگر كسي كه تحصيلات عاليه داشته باشد، پشت فرمان كاميون و اتوبوس هم مي‌نشيند؟

احمد گفت: حق با توست. تحصيلات عاليه، مشكل اشتغالم را حل كرده، فقط محض تفريح باركشي كرده‌ام! مرض كه شاخ و دم ندارد!

جميل وارد بحث شد و ادامه داد: وقتي كاروان خودرو در جادّه به راه مي‌افتد، سرانجام يكي از اتوموبيل‌ها زنجير پاره مي‌كند و شهابسنگ مي‌شود. شب تاريك و بيم موج و جادة تنگ دوطرفه. آنگاه غافل از كارواني كه به همين ترتيب از روبرو در حال آمدن است و سرانجام، كجا دانند حال ما سبكباران ادارة راه و ترابري؟!

احمد حاشيه زد: و سبكبالان هوايي. يعني هليكوپترهايي كه براي گزارشگري يا تهيه كروكي به صحنه مي‌آيند. و نيز سبكبالان رسانه‌هاي صوتي و تصويري وكتبي‌يي كه برنامه و صفحه حوادثشان را از عكس و مكث و شرح و بدون شرح لبريز مي‌كنند و در مرگ دانش‌آموزان اردوي تيزهوشي و شاگرد ممتازي‌مان مرثيه مي‌سرايند.

جميل سخنش را كامل كرد: اگر من، فقيه صاحب نظري بودم مي‌گفتم هر دولت و هر دستگاه اداره كننده‌اي كه در عين برخورداري از امكانات لازم براي دو جادّه كردنِ مسيرِ ميانِ دو شهر به فوريّت اقدام نكند و اولويّت قايل نشود، به تعداد هر روز از عمر كاري و اداري‌اش حداقل مرتكب يك گناه كبيره خواهد شد. زيرا اين ترك فعل هم حرام است. هرچند، ناشي از ناشيگري باشد نه سوء نيّت. هرچند بر اثر مسامحه چنين شده باشد نه به عمد. هرچند علّتش جابه‌جاييِ اولويّت باشد نه رها كردن اولويّت اوّل يا دوّم يا سوّم.

وحدت، تذكر داد: دولت‌هاي ما تا حدّ امكان اين كار را كرده‌اند، يعني الآن بسياري از شهرهاي كشور دو جادّة رفت و برگشتِ مستقل دارند.

زهره اشاره كرد: بله، امّا كم است و دير است. حفظ جان آدمي در زمرة مهمترين واجبات است. جلوگيري از مرگ و كشتار و تلفات و ضايعات، فريضه‌اي است كه همه اديان و غير اديان در مورد آن متّفق القولند. من نمي‌گويم نصب تابلوهاي مخصوصِ ارتقاي سطح معنويّت جادّه، كار ناروايي است. امّا حقيقتاً اگر همه جادّه‌هاي ما در مسير رفت و آمدشان منفك و مستقلّ از هم باشند، در همه جا اتوبوس‌هايي كه حامل جان و مال ميليونها زن و مرد و كودك و پير و جوانند فقط به دليل تنگي جادة دوطرفه‌شان مجبور به كاروان‌سازي و كاروان‌سالاري نشوند، در هيچ جا اتوموبيل‌هاي مسافر و مهاجر به همين دليل ناگزير از آخرين سبقت و آخرين سرقت نباشند، آنگاه تابلوهاي زيباي "صلوات"، "سبحان‌الله"، "لااله الاّ الله"، "استغفرالله"، "الله اكبر" و نظاير آن را نيز در سمت چپ و راست جادّه ملاحظه كنند، اين بهتر نيست؟ مؤثرتر نيست؟

بيژن از باب ختم كلام گفت: حالا برعكس، اتوموبيل‌هايي كه هر لحظه سايه گرانماية حضرت عزرائيل را در طرفين جاده‌هاي دوطرفة تصادف‌خيز مرگبار رؤيت مي‌كنند، چنين مي‌پندارند كه اين تابلوهاي نصب شده در جاده (تابلوهاي اذكار و اوراد) هم در واقع همان اعلام اجراي مراسم تشييع و تدفين است، منتها به صورت مكتوب! و با پيش‌بيني قبلي!

ـــ به عزّت و شرفِ "لا اله الاّ الله"

ـــ بلند بگو: "لا اله الاّ الله"!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:4  توسط جلال رفیع  | 

 

 

 

                                                     معادلة جادّه و جنگ؟

 

ـــ جادّه‌هاي كشور ما را در بسترسازي براي تصادف كردن و كشته و مجروح دادن و به طور كلّي ميزان خسارات و تلفات، داراي رتبه اوّل معرّفي كرده‌اند. اين تقصير كيست؟ دولت يا ملّت؟

- رتبه اوّل آوردن به هر حال جاي شكر دارد! چندي پيش از نظر ميزان آلودگي هواي تهران هم به همين مقام دست پيدا كرده‌ بوديم.

ـــ از ياد نبايد برد كه اوّلاً ما نه در امور منفي بلكه در امور مثبت هم اين قبيل‌ رتبه‌ها را داشته‌‌ايم و داريم. يكجانبه نگريستن، يا بي‌انصافي و سياه‌نمايي (منفي‌بافي) است يا تملّق و از خود راضي بودن (خوشبيني افراطي و مثبت‌پنداري) است و در هر حال، اغراق و غلوّ در هر زمينه اعّم از منفي و مثبت، نارواست. ثانياً وقتي از دولت سخن مي‌گوييد، بايد اين واقعيّت را نيز آشكار كنيد كه آيا هميشه مراد و منظورتان همان اعضاي كابينه و شخص رئيس جمهور است؟ يا قوّه مجريّه است؟ يا حتّي (فراتر از آن)، دولت به اعتباري مي‌تواند همه قواي حاكم بر كشور را شامل شود؟

احمد و بيژن و جميل و داوود و هدايت و وحدت و زهره، يا نام‌هاي ديگري كه مي‌توانيم ثبت و ضبط كنيم، در واقع همان "خود ما و شما" است. نام‌ها و نشان‌ها ما و شماييم، خواه به ترتيب حروف الفبا در ميان آيد و خواه به ترتيب حروف ابجد. نقد و نظرهايي كه نقل شد، قول دوستاني است كه گاه و بيگاه در جمع دانش‌آموزي و دانشجويي‌شان، به قصد مباحثه و مناظره بر زبان مي‌آورند و نقد و نظر دوستان ديگري را طلب مي‌كنند كه سمت استادي و معلّمي دارند. سنّ و سال‌ها متفاوت است، شأن و شخصيّت‌ها متفاوت است، علم و عقل‌ها نيز، نقد و نظرها نيز.

آن روز كه احمد و بيژن و جميل دربار‌ه جادّه‌هاي كشور اظهارنظر كردند، هدايت گفت: خسارت‌هاي‌ جادّه‌ها به جسارت‌هاي آدم‌ها هم مربوط است. نقش دولت و دستگاه عريض و طويل آن در اين خسارت‌ها و جسارت‌ها را ناديده نمي‌گيريم، امّا نقش ما و شما هم به عنوان رانندگان مغرور و مدّعي با توجّه به بدفرهنگي‌ها و بدرفتاري‌هايي كه در اين خصوص داريم ناديده گرفتني نيست. تغييرات فرهنگي و تربيتي در گفتار و رفتار آدم‌ها به كندي انجام مي‌گيرد. ژن تاريخي ملّت‌ها را به سادگي نمي‌توان تغيير داد. صدتا دولت هم را كه عوض كنيد، اولاً دولت‌ها كاملاً مجزّا و منفك از خلق و خوي ملّت‌هايشان نيستند و از همان ژن تاريخي بي‌بهره نيستند(!)، ثانياً عادت وتربيت و فرهنگي كه در طول تاريخ ذرّه‌ذرّه جمع شده و شكل گرفته و نهادينه شده است و به صِرف تغيير و تعويض دولت‌ها از ميان نمي‌رود.

بيژن گفت: واقعيّت به اين شكلي كه شما شرح مي‌دهيد نيست. سرنخ بسياري از تحوّلات اقتصادي و علمي را سياست‌هاي دولت است كه در دست دارد. تحوّل، وقتي در عرصه‌هاي اقتصادي و اجتماعي به صورت فراگير و كلان اتّفاق مي‌افتد و مديريّت مي‌شود، خصوصاً هرگاه كه با مقتضيات زمان و مكان سر سازگاري دارد، به نوبه خودش خلق و خوي مردم و همچنين عادت و تربيت تاريخي آنها را تحت تأثير قرار مي‌دهد و تغيير مي‌دهد. مردم‌ نمي‌توانند خودشان جداگانه جمع شوند و نقشه علمي و تحقيقيِ راه‌ها و جادّه‌ها را تهيّه و تنظيم كنند و با شركت‌هاي امين و صالح و متخصّص قرارداد ببندند و آنگاه در سراسر كشورشان "جادّة دوطرفه" را به "دو جادة يكطرفه" تبديل كنند! مي‌توانند؟ پس دولت را براي چه برمي‌گزينند؟

وحدت پرسيد: در فرض وجود دولتِ داراي حسن نيّت، به نظر شما چه دليلي دارد كه چنين دولتي چنان كار خيري را مرتكب نشود يا كم و كُند مرتكب شود؟! با اينكه گفته‌اند و مي‌گويند: در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست، چرا بايد واقعيّت براساس نقد و نظر شما چنين و چنان باشد؟

زهره وارد ميدان گفتگو شد و گفت: علم و عقيده، مي‌تواند هم موجب تسريع و تسهيل در انجام كار خير باشد و هم مي‌تواند چنين حركتي را به كندي و كسادي بكشاند.

ـــ اين دو موضوع چه ربطي به هم دارد؟

زهره در پاسخ پرسش داوود، توضيح داد: علم به معناي وسيع، آگاهي از تجربه و دانشِ بشر است. ما انگار تجربه‌هاي كساني را كه در چهار سوي دنيا به حلّ و فصل علمي اين قبيل مشكلات پرداخته‌اند، باور نداريم. در هر مورد اختلاف نظر داشته باشيم، در اين مورد كه آسفالت كردن و جادّه ساختن مستقيماً مربوط به كفر و دين نيست، قاعدتاً نبايد اختلاف نظر جدّي داشته باشيم. بهره‌گيري سريع و وسيع و عميق از تجربه‌هاي علمي و تحقيقيِ بشرِ عصر حاضر در ميدان عمل و از جمله استفادة حقيقي از فن‌آوري و دانشِ مديريتِ آن، به اعتباري مي‌تواند همان "علم" باشد، يا همانچه ما معمولاً از علم و درك علمي و كار علمي در دنياي كنوني‌مان مراد مي‌كنيم و منظور مي‌داريم ...

...امّا در اينجا منظور از "عقيده" چيست؟ به نظر مي‌رسد منظور از واژه "عقيده" در اينجا، نوع نگاه و طرز تلقّي يك دولت از "اولويّت‌ها و ضرورت‌ها" است. وقتي بودجه عظيم نفتي در اختيار دولت‌ها باشد و همه طرّاحان و سياستگزاران هم اتّفاق‌نظر داشته باشند كه "زيرساخت"ها و "زيربنا"ها در اولويّت است، بنابراين مي‌بايست حتّي در همان سال‌هاي جنگ تحميلي نيز براي اين امر اساسي و مهّم بلكه اهّم (در عرصه اقتصادي و سازندگي)، اقدام سراسري در مقياس ملّي و كشوري واقعاً انجام مي‌گرفت. اگر از منظر جنگ و دفاع نيز به اين موضوع نگاه مي‌كرديم، باز هم اساسي بودن و اولويّت داشتنش روشن بود.

فكري در ذهن جميل جرقّه زد: منظورت اين است كه مثلاً مردم و مديران هر دو شهر را كه داراي راه مشترك بودند و در دو سرِ راه مشترك مي‌زيستند، وارد ميدان مسابقة ملّي مي‌كردند و مي‌گفتند يك جادة جديد بالمناصفه و بالاشتراك بسازند؟ و ...

ـــ دقيقاً. يكي (قديمي) راه رفت و ديگري (جديد) راه برگشت. به استان برتر هم جايزه مي‌دادند. و به شهر برتر در هر استان. راستي اگر اينطور مي‌شد، آيا امروز باز هم اين سخن درست يا نادرست را مي‌شنيديم كه تلفات و خسارات جادّه، برابر با تلفات و خسارات جنگ است؟! معادلة جادّه و جنگ؟!...







+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:54  توسط جلال رفیع  | 
 

پذيرش كيلويي!

 

 

 

همه چيز شنيده بوديم، جز اين. و قديمي‌ها لابد از اين قبيل بليّات بر سرشان زياد باريده بود كه هميشه تعجّب‌كنان مي‌گفتند: به حقّ چيزهاي نشنفته! و البته يكي از دوستان اهل تميز را عقيده بر اين است كه در اين روزگار بايد بر سردر هر محلّّ و مكاني تابلو بزنند: «تعجّب ممنوع»!

 يكي از اين سلسله تعجّب‌هاي ممنوعه از قضاي روزگار درست و دقيق در همان زمان بروز كرد كه بيمار اورژانسي دوست داشتني‌ِ دست و پازده در بستر حيات و ممات را دو سه تن از همكاران و همراهانش وارد بيمارستان كردند و گفتند مريض ما را دريابيد كه ناگهان در اغما فرو رفته است.

 ـــ بايد با دستگاه "ام آر آي" و "سي تي اسكن" عكس فوري بگيرند. تا عكس گرفته نشود، معلوم نخواهد شد كه در مغز و در بدن چه رخ داده است..

 ـــ ولي ما اين بيمار را نمي‌توانيم بپذيريم. نمي‌توانيم ام آر آي كنيم. نمي‌توانيم سي تي اسكن كنيم.

 ـــ چرا؟

 ـــ وزنش زياد است! دستگاه عكس‌برداري ما نمي‌تواند وزن زياد را تحمّل كند. خراب مي‌شود.

 ـــ پس ما چه كار كنيم؟

 ــــ ببريدش به بيمارستاني كه فنرهاي دستگاه عكس‌برداري‌اش قوي‌تر باشد.

 ـــ يعني چه؟

 ـــ "بيمارهاي تا صد كيلو" را مي‌پذيريم، امّا بيمار بالاتر از صد را شرمنده‌ايم.

 و بدين ترتيب روشن شد كه اصطلاح جديدي را بايد به اصطلاحات پزشكي و درماني افزود: "بيمار كيلويي". به عبارت ديگر بيمار را كيلويي مي‌سنجند. و كيلويي مي‌پذيرند. وقتي لحظه‌ها و ثانيه‌ها سرنوشت ساز است، تماس گرفتن با بيمارستان‌هاي ديگر آغاز مي‌شود. همراهان بيمار، موضوع را از هر جا استعلام مي‌كنند، كساني كه در آن سوي سيم سخن مي‌گويند، آنها هم ابتدا وزن بيمار را به كيلوگرم مي‌پرسند. و آنگاه راحت و روان و روشن مي‌گويند نمي‌پذيريم. بيمار صد و ده كيلوگرم، دستگاه عكس‌برداري‌مان را خراب مي‌كند.

 ـــ نمي‌پذيريد؟ حتي اگر وضعيّت به قول خودتان "اِمِرجنسي" باشد؟ بيمار در اغما باشد؟ سكته مغزي كرده باشد؟ در خطر مرگ باشد؟ نكند اين واژه خارجيِ امرجنسي را در نوشتار فارسي‌اش جور ديگري قرائت مي‌كنيد؟!

 ياد دكتر شريعتي زنده شد. مي‌گفت كتاب "سلمان پاك" را كه حاصل تحقيق "لويي ماسينيون" بود ترجمه كرده بودم. با علاقه و عقيده و عشق. آنگاه راستة بهارستان را در پيش گرفتم و به كتابفروشي‌هاي شاه‌آباد تهران مراجعه كردم. يكي از ناشران، نوشتة ترجمه شده را گرفت و به انتهاي دكان برد. پيشنهاد چاپ داده بودم. پيش رفتم تا ببينم چه مي‌كند. كاغذها را در ترازو گذاشت و كشيد و پس داد و گفت: صرف نمي‌كند! گفتم پژوهش پر زحمت لويي ماسينيون است. گفت بله وزن كردم، صرف نمي‌كند! با تعجب پرسيدم كتاب لويي صرف نمي‌كند؟ لويي ماسينيون؟ و بلافاصله بي آنكه منتظر جواب بمانم، با احساس سرگيجه و دل‌پيچه، آن محل‌ّ را ترك كردم.

 البته ماجراي كتاب لويي ماسينيون با ماجراي دستگاه سي‌تي‌اسكن فرق مي‌كند. لويي ماسينيون غير از سي‌تي‌اسكن است. مي‌فهميم. امّا راستي را، در كشوري كه آوازه پيشرفت علمي و هسته‌اي و سلّولي و موشكي و ماهواره‌اي دارد، شنيدن اين سخن كه دستگاه ام‌آر‌آي و سي‌تي‌اسكن بيمارِ كيلويي مي‌پذيرد، تعجّب‌آور است يا تعجب‌آور نيست؟ تعجّب ممنوع است يا تعّجب مشروع است؟

 بايد شب و روز دعا كنيم كه گذارمان به بيمارستان نيفتد. مي‌دانيم؛ مي‌دانيم كه پزشكان و پرستاران فداكار هم داريم. مي‌دانيم كه بسياري‌شان، نمونه‌هاي برجستة زحمت و رحمت‌اند. دست و دلشان را نيز مي‌بوسيم. ولي بر ما و شما چه خواهد گذشت اگر از مسئول مربوط استدعا كنيد كه در تعويض لباس‌هاي كثيف شده‌ي بيمارِ به اغما افتاده كمك كند (كه براي همين كارها هم دوره ديده است) و او پرهيزكنان بگذرد و بگويد خودتان اين كار را بكنيد؟! بر ما و شما چه خواهد گذشت اگر شنونده و گويندة اين مكالمه باشيم.

 ـــ بيمار مي‌ميرد. مگر نمي‌گوييد در وضعيّت اورژانس حتّي ثانيه‌ هم مهم است؟ مگر نمي‌گوييد هر لحظه تأخير، احتمال ايست كامل قلبي و مرگ سلّول‌هاي مغزي را در پي دارد؟ آخر، نه اينكه پزشك و پرستار، پشت و پناه بيمار است؟ از لحظه‌ ورود تاكنون چند ساعت سپري شده است. چند ساعت است كه بستري شدن و به "آي سي يو" بردن با تأخير مواجه شده است.

 ــ اينجا همين است كه گفتيم. دستگاه‌هاي ما بيشتر از اين كاربرد ندارند. دوست نداريد؟ ببريدش به جايي كه دوست داريد. بلندش كنيد ببريد به بيمارستان ديگري كه دستگاه‌هاي سازگار با بيمار شما را داشته باشد. ما كاري غير از اين نمي‌توانيم بكنيم. نمي‌توانيم بپذيريم.

 راستي را، بر ما و شما چه خواهد گذشت، اگر ناگزير شويم با دادوبيداد و فرياد و با دست به يقه شدن و روي به كتك‌كاري آوردن، در پي حلّ و فصل بحران برآييم؟ و چه خواهد گذشت اگر سرانجام مجبور باشيم براي نجات احتمالي بيمار از مرگِ غير مقدّر، به تلفن زدن و آشنا پيدا كردن و رانت يافتن و رئيس جُستن و اينجا را به آنجا وصل كردن و از بالا به پايين توپ و تشر زدن متوسّل شويم، تا اگر به ضرب زر نتوانيم لااقل به ضرب زور بتوانيم آن به اغما رفتة در كما خفتة جان در گلو نهفته را به آي‌سي يو بكشانيم؟

 آيا بايد اين قبيل اوضاع و احوال را چندان تاب آورد و در باب حلّ و فصل معضلات درماني موجود روزگار را چندان به تسامح و تساهل گذراند، تا عملاً جزوه قانون اساسي به دفترچه شعر تبديل شود و آنهمه فصول و اصول كه درباره‌ي بهداشت و درمان و بهبود و سلامت و سعادت رايگان تدوين شده است فقط بيت‌هايي از يك قصيدة غرّاي قانوني و مصرع‌هايي از يك غزل لطيف حقوقي پنداشته شود؟

 بهتر است بگوييم: آي...اي صدا و سيما ‌مان! خدايت خير دنيا و آخرت عنايت كناد، اگر ديگر از اين سريال‌هاي جذّاب و جادوييِ پرستاران و پزشكان خارجكي چيزي پخش نكني. مگر نمي‌بينيد كه اين فيلم‌ها صحنه دارد؟ مگر نمي‌بينيد همين صحنه‌هاست كه بيننده را پرتوقّع مي‌كند؟ و خيالباف؟ و خوش‌باور؟ و بعد وقتي گذارش به بيمارستان مي‌افتد، خيال مي‌كند دولت‌آباد هم براي خودش شهري شده است. و آنگاه هي پرتوقّعي و خيالبافي و خوشباوري نشان مي‌دهد و "خيال حوصلة بحر مي‌پزد دل من"، "چه هاست در سر اين قطرة محال انديش". مگر نمي‌بينيد؟

 اين است كه وقتي در بيمارستان ديگري، بيمار پاشكسته‌اي را مي‌بينيم كه برانكاردش را هل مي‌دهند و ول مي‌كنند و از بختِ تخت ناگهان آن بيمار به ديوار سخت اصابت مي‌‌كند و فرياد مي‌زند مَردم از درد مُردم و مرا مسكّن مي‌بايد و پرستار به تندي مي‌گويد داد نزن كه اگر بنا باشد لي‌لي به لالاي هر كسي بگذاريم ديگر كنترل بيمارستان را هم از دست خواهيم داد و لذا حداقل نيمساعت آن پاشكستة به خون نشسته بي‌مسكّن غريبانه مي‌نالد، ناچار متوقّعانه و خيالبافانه و خوشباورانه به ياد صحنه‌هاي سريال صدا و سيمامان مي‌افتيم و چيزي هم طلبكار مي‌شويم.

 راستي را، بر شما چه خواهد گذشت اگر بدانيد بيماري كه پيكرِ در بستر افتاده‌اش را اينگونه با آمبولانس به "اورژانس" رسانده‌ايد و اينگونه در دوا و درمانش درمانده‌ايد، خودش نيز پزشك است!؟

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:0  توسط جلال رفیع  | 

 

                                 روسر بنه به بالين!


                                                                     روسر بنه به بالين، تنها مرا رها كن

                                                                         ترك منِ خرابِ شبگردِ مبتلا كن

كنسرت شجريان را در سال 87 نديده‌ام، اما در سال 84 ديده‌ام. شنونده و بيننده‌ي ايراني با آثار او عالمي دارد و راز و رمزي. البته ما ايراني‌ها، شايد مثل ساير ملت‌ها و شايد هم بيشتر و غليظ ‌تر و غني‌شده‌تر از آنها، معمولاً براي خودمان در عوالم ذهن و معنا و ماوراء و اسطوره و خيال و فال و رمز و راز، سير و سياحتي داريم دلنشين و دلپذير.

استاد خرمشاهي حافظ ‌پژوه نشان داده است كه جايگاه فال حافظ در ميان ما ايرانيان چيست و چگونه است؟ با دليل و بي‌دليل هميشه به هر حال نوعي از حرمت و حريمِ عالَم غيب را براي آن قائل بوده‌ايم و هستيم. عالم پر راز و رمز موسيقي نيز چنين است. خصوصاً اگر عالمِ اين عالَم، ساز و آواز را بر سر تربت باطني حافظ و لِسعدي و مولانا بياورد و چنانكه حضرت لسان‌الغيب وعده فرموده است آنان را در دايره‌ي سماع به رقص روح وادارد.

                                 بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين

                                                                   تا به بويت ز لحد رقص‌كنان برخيزم

شجريان، استادانه همين كار را مي‌كند. گمان نمي‌كنم كه اگر مولانا و حافظ و سعدي در مراسم كنسرت او حضور داشته باشند، بتوانند فقط بشنوند و سكوت كنند و دامنكشان برگرد خويش به گردش درنيايند. خصوصاً حضرت جلال‌الدين محمد كه در اين داستان صاحب سابقه‌اي آشكار و آشناست و حداقل يكبار در بازار طلافروشان قونيّه با استماع سمفوني زرگران از "زبان زرگري" چيزي ديگر دريافت كرده و آنگاه چنان به جنبش برخاسته كه هرچه در دكان صلاح‌الدين زركوب بوده نثار شده است. سنفوني نم‌نم باران، از آواي "نَرمْ ـ نرمِ" چكّش هنرمندانه‌‌ي زرسازان، آهسته‌ آهسته برامد، بيرون آمد، اوج گرفت و كوه پولاد را مثل غبار زر، دست‌افشان و سرافشان كرد. به قول سعدي:

                              دوستان در هواي صحبت يار

                                                                       زر فشانند و ما سرافشانيم

شب‌هاي انتشار خبر كنسرت در سال 84، بيژن و منيژه بارها اصرار كرده بودند: "پدر! براي ما بليط بگير". و احمد هر بار پاسخ داده بود: "شما كه بچه‌هاي موسيقيِ پاپيد! شما را چه به سنّتي‌ها؟ من هم كه حال و حوصله‌ي بليط خريدن و انتظار كشيدن را ندارم. نوارش را خواهيم ديد و خواهيم شنيد. به هر صورت قسمت نيست". ناگهان شبي از شب‌هاي شروع، صداي تلفن درآمد. همسايه بود. "چند عدد بليط خانوادگي خريده‌ام. مي‌دانم كه شما شخصاً قدرشناس موسيقي ملي ايراني. در اين كنسرت كسي بايد شركت كند كه شريك باشد، شيفته باشد. دو سه بليط هم براي شما در نظر گرفته‌ام."

احمد انديشيد: اين اولين راز و رمز. كنسرت نطلبيده، مراد است. چطور اين مرد به ياد ما بوده است؟ هيچ‌كس نتوانست در برابر دعوت غيرمترقّبه مقاومت كند. خيابانِ ازدحام، درِ ورودي تالار وزارت كشور. گاه از چپ و گاه از راست، كسي مي‌گذشت كه زخمه‌اي بر كمانچه مي‌كشيد: "صد هزار تومان". بليط ده بيست هزار توماني را مي‌‌گفت. بازار سياه و پيشنهاد بي‌شرمانه، سال‌هاي سال بود كه مسبوق به سابقه بود؛ اما بيشتر در حوزه‌ي اقتصاد. احمد خوشحال شده بود كه مي‌ديد يكبار هم يا چند بار هم، اين بازار براي فرهنگ و هنر پديدآمده است.

تالار سرشار از موج جمعيت بود. استاد و همايون و كلهر و عليزاده در جايگاه آرام گرفته بودند. ديري نگذشت كه ـ سبحان‌الله! ـ از آنهمه آرامش، چنان ناآرامي‌يي برخاست كه كرانه نمي‌شناخت. كلهر و كمانچه درهم مي‌تنيدند. چنان‌كه گاه نمي‌توانستي تفكيك كني. و تميزدهي كه كلهر كدام است و كمانچه كدام؟ عليزاده و تار در سوي ديگر. پدر و پسر نيز. و سرانجام؟ آواز و ساز و ترانه و تصنيف، نه شور كه شورش برپا كرد. آرام،‌ اما در دستگاه شورش!... و احمد ناگهان صداي سهراب سپهري را شنيد:

ـ دستي افشان!...

 دستي‌افشان، تا ز سر انگشتانت، صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيدي

احمد خود را در بازار قونيّه مي‌يافت، در پي آن شيداي سر و دست افشان، كه حالا در كالبد زمان حلول كرده و از اين روزگار سر درآورده است. يادش آمد. اين شعر سهراب، از معدود شعرهايي بود كه او و دوستان دانشجويش سي سال پيش‌گاه در كوه مي‌خواندند و تلاش مي‌كردند تا كلمات را از سپهر سپيد سهرابِ شاعرانه‌اش به سپهر سرخ سهرابِ شاهنامه بكوچانند و به تالار تشريفاتي تفسيرهاي سياسي و پارتيزاني بكشانند!

ـ دستي افشان، تا ز سرانگشتانت، صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيدي

ـ باشد كه به صد سوزن نور، شبِ ما را بكند روزن روزن

آواز پدر، آواز پسر. شعله شيدايي، هنور در اجاق جان احمد فرو نخفته بود كه باز هم ناگهان صداي آشنا، صداي ‌آشناي ديگري، در فضاي تالار پيچيد. اين بار انگار محمدرضا نبود، جلال‌الدين محمّد بود. شجريان نبود، شمس بود. خراساني نبود، تبريزي بود. خراساني و تبريزي چنان درهم تنيده بود كه هيچ چشمي نمي‌ديد جز چهره عشق را و هيچ گوشي نمي‌شنيد جز صداي عاشقانه‌ي:

                            رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن

                                                           ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

آهنگسازي شجريان در اينجا (و هم در آنجا: دستي‌افشان) معركه است. ابداً اغراق نيست اگر گفته شود انگار از ازل چنين آهنگي را براي چنين غزلي ساخته‌اند و در دل صاحبدل انداخته‌اند. كسي نفهميد چه شد. كسي نفهميد چه شد كه احمد ناگهان مثل ابر بهاري جاري شد. اشك‌هايش دامن دامن مي‌ريخت و چشم‌هايش لحظه به لحظه سرخ و سرخ‌تر مي‌شد. گويي ماجراي "گراندهتل" و كنسرت عارف قزويني در سوگ كلنل محمدتقي‌خان پسيان تكرار شده بود. كنسرتي كه بسياري از شركت‌كنندگان در آن، مي‌دانستند منظور عارف از تصنيف "گريه كن كه گر، سيل خون‌گري، ثمر ندارد" چيست و كيست. اما اينجا، آن شب كسي نمي‌دانست ماجرا كدام است؟ نيمه‌شب، بچه‌ها از پدر پرسيدند. پاسخ نمي‌داد. بامداد فردا گفت: نمي‌دانم چرا ناگهان پرده‌اي در تالار خيالم آويخته شد. پدرم را ديدم كه مثل مولوي در واپسين شب عمر در بستر آخرين بيماري آرميده و من مثل پسر مولانا تا صبح بيدارم و تا صبح صدبار به اتاق او سر زده‌ام و او سرانجام خطاب به فرزندش اين غزل را ساز كرده است. اگر قصه مولانا و آخرين غزلش همين باشد و روايتش درست باشد، من آن را به بركت صداي شجريان در عالَم مكاشفه رؤيت كردم. پدر را بستريِ خانه‌يِ مولانا ديدم و خودم را پرستاري كه تا صبح با شمع مي‌سوخت.

... و ناگهان يك ماه پس از كنسرت شجريان، مكاشفه‌ي آن شب براي احمد، در عالم واقعيّت، ‌عين واقعيّت، رخ‌ نشان داد. بهمن 84، پدر (عليرغم صحّت و سلامت پيشين) سر بر بالين نهاد. نيمه‌شب، احمد مثل هميشه به سراغ پدر رفت. نگاهشان درهم آميخت. "كنسرت،‌ كنسرت". يادش آمد. مثل رعد شكست و مثل ابر گريست. پدر چندان توانا به تكلّم نبود. چشم‌‌هايش علت را مي‌پرسيد. احمد بي‌اختيار، اشك و آواز را پيوند داد. حالا بيژن و منيژه هم آواز او را شگفت‌زده مي‌شنيدند:

ـ رو سر بنه به بالين، رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن. ترك من خراب شبگرد مبتلا كن، آ... ه، ترك من خراب شبگرد مبتلا كن!

... آيا راز و رمزي بود در آن كنسرت؟ يا ما ملّتي هستيم خيال‌پرور؟ مثل حافظ كه گفت:

                                 خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد

                                                       كه از خيال تو خاكم شود عبيرآميز

codex26x

page03

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 21:21  توسط جلال رفیع  | 



 

 

قهرمان!


"قهرمان" در كلاس چهارم دبستان كه مي‌خواست "مادر" را به عنوان موضوع انشاي خويش وصف كند، از "بانوي چراغ به دست" سخن مي‌گفت. كليشه‌ي هميشه‌ي بچه‌هاي كلاس انشاء، شرح منافع و مضارّ اشخاص و اشياء بود.

ـــ "فوايد فلورانس نايتينگل را بنويسيد"!

بانوي فداكار؟ زن نمونه؟ پرستار دلسوز؟ مادر بيماران؟ همه‌شان يك نفر بودند. همه‌شان يك نفر بود. ايتاليائي مهربان و خستگي ناشناسي كه شب تا صبح، فانوس اميد و عشق را در دست مي‌گرفت و چشم و چهره بيماراني را كه در ظلمتكده‌ي درد مي‌سوختند، روشن مي‌كرد. انشاي "قهرمان"، الهام گرفته از كتاب بود و استعداد بچه‌گانه‌اش در قلمرو نويسندگي. تمام كه شد، آموزگار اشاره كرد و دانش‌آموزان كف زدند. بچّه‌ها از اسم خوش‌آهنگ و خارجكيِ "فلورانس" خوششان مي‌آمد!، هرچند نمي‌توانستند "نايتينگل" را هميشه درست بخوانند يا درست بنويسند. خود او هم ترجيح مي‌داد كه وقتي از مادر حرف مي‌زند، نام و نشانش همين باشد يا به هر حال مشابه همين. و چه بهتر كه چنين مادري از دوردست‌ها بيايد. هرچه و هركه دم دست است، پيش‌پا افتاده است.

"قهرمان" به دبيرستان كه مي‌رفت، بازهم مي‌بايست روزي دوباره براي مادر مي‌نوشت و انشاي تازه‌تري مي‌نوشت. مثلاً براي "مادر، تِرِزا". راهبه‌اي كه در كلاس بالاتر خدمت مي‌كرد و خود را براي مريم و مسيح وقف كرده بود. زني پارسا و پرمحبّت، كه سالها بعد نيز پاپ اعظم كليساي رم را به ستايش خويش واداشت. پيرزني جان گداخته در كوره عشق، كه نفحه‌ي روح‌القدس در دل دردمندش اميد مي‌دميد و او خود را به اختيار بر صليب رنج بالا مي‌كشيد. بازهم دبيرستاني‌ها به اشاره دبيرشان كف زدند. به قول خودشان "كف كردند"، "چه زيبا بود انشاي اين پسر".

قهرمانِ ستايشگري و مادرستايي، به دانشگاه رسيد. ديگر درسي و كلاسي به نام "انشاء" در كار نبود، امّا او همچنان در قلمرو نويسندگي‌اش "قصد انشاء" داشت. اين بار "كنفرانس" داد. پسربچه‌هاي فرشته‌ي دبستان و نوجوان‌هاي شيطان دبيرستان، حالا دانشجوي مغرور و مبارز دانشگاه شده بودند. "نايتينگِل و تِرِزا، خواسته و ناخواسته، آلت دست استعمارگران مدرن يعني امپرياليست‌هايند. آنها نهايتاً به بورژوازي بين‌المللي كه همان سرمايه‌داري وابسته است خدمت مي‌كنند"! ليست امپرياليست‌ها و بورژواهاي غارتگر هم هميشه در دست و در جيب دانشجوها آماده بود. نام هيچ صاحب قدرت و هيچ صاحب ثروت و هيچ اهل سياست و هيچ اهل خدمت و هيچ صاحب مرده‌اي در اين ليستِ ضدّامپرياليست بلاتكليف باقي نمي‌ماند. بجز موارد استثنا، هركه سري در ميان سرها برمي‌آورد و نام و نشاني بهم مي‌زد دير يا زود گوشه‌نشينِ‌همين ليست مي‌شد. پس حالا در اين كلاس بالا، چه كسي را بايد ستود؟

ــــ "مادر" ماكسيم گوركي را.

ماكسيم گوركي، هنرمند رمان‌نويس روسيّه (شوروي سابق) و محبوب كمونيست‌ها و حتّي انقلابيّون غيركمونيست، كتاب معروف و ممنوع "مادر" را نوشته بود. حالا در دانشگاه بايد از مادري سخن گفت كه قهرمان و مادر قهرمان‌هاي ميدان مبارزه و سياست و شورش باشد. مادر ماكسيم گوركي، كلاسش از مادرهاي ديگران برتر و بالاتر است.

"قهرمان"، غالباً احساس خوشايند سرافرازي داشت. از دبستان تا دانشگاه، همه جا و همه وقت، مادران قهرمان را ستوده بود. چنان زيبا و مؤثّر كه هر بار در پايان نطق و نوشته برايش قبل از انقلاب كف زده بودند و بعد از انقلاب صلوات فرستاده بودند و سرانجام زماني هم رسيد كه هر دو كار را با هم تلفيق كردند. روزي يكي از دوستان دكتر شريعتي تعريف كرده بود: "همسرم باردار بود. از شريعتي پرسيدم كه كدام نام را براي كودكي كه خواهد آمد انتخاب مي‌كند؟ گفت اگر دختر بود نامش را "رفيده" بگذاريد. پرسيدم رفيده كيست؟ گفت نايتينگلِ تاريخ اسلام است". پيش از آن هم گفته بود: "ديگران از ژاندارك مدام نام مي‌برند و ما خودمان ژاندارك داريم، فلورانس نايتينگل داريم، رفيده داريم". و اين هم از نايتينگلِ حجازي و غيرايتاليايي‌اش.

ــــ قهرمان! قهرمان! ... تلفن.

صدايي از آن سوي خط، گفت: دنياست ديگر. به هر حال هر كسي روزي مي‌آيد و روزي در بستر بيماري زمينگير مي‌شود. غم مادر سخت تلخ است. گوشي تلفن روي زمين افتاد. "خدايا! مادرم چه شده؟". جوانك به ديوار تكيه داد. آنگاه با سرعت به طرف ايستگاه اتوبوس دويد.

قطار در دل تاريكي مي‌غرّيد و مي‌رفت. قهرمان سر را به نشانه‌ي عذرخواهي از پنجره نيايش بيرون برد و آسمان پرستاره را نگاه كرد. مادرش را ديد كه در سحرگاه يلداي زمستاني، باردارِ اوست. اهل خانه خوش خفته‌اند. تنها اوست ـ "مادَرَكَم" ـ كه دانه‌هاي درشت درد از آينه پيشاني‌اش پي‌در‌پي مي‌چكد و رنگ رنج بر چهره چين‌گرفته‌اش گل سرخ انداخته است. مادر، مرگ را تجربه مي‌كرد. و اين چندمين تجربه بود. هر شب همين حكايت و هر نيمه‌شب همين حيرت. كوهي از درد و رنج و مرگ، كه هيچ‌كس جز مادر، شانه به زير اين بار نفس‌گير نمي‌داد. نمي‌توانست. حتّي پدر، با همه‌ي صبوري‌اش.

قهرمان روي برگرداند و به سوي ديگر چشم دوخت. يلداي بي‌انتهاي زمان بود. برف مي‌باريد. مادرش را ديد كه تپّه‌اي از رخت و جامه‌ي چركين را در كنار نهاده، طشتي بزرگ از آب سرد فلج‌كننده را در برابر گذاشته، پارچه‌ي برفگير را برسر افكنده و ساعت‌هاست كه همه گرماي دلخوشي‌اش عشق به خانواده است و اميد به كتري كوچك آبي كه بر سر چراغي به نقطه‌ي جوش رسيده است.

قهرمان، شرم‌زده روي برگرداند. همچنان مادرِ اوست كه به اندازه دانه‌هاي برف در آسمان پرستاره تكثير شده و بر سر فرزند فراموشكار مي‌بارد. مادر، گهواره جنبانِ كودكي است كه تمام شب را گريسته است. و مادر نيز تمام شب را مي‌گريد در انتظارِ خبري و اثري از فرزند دلبندِ در بندش، از فرزندي كه در پشت ميله‌هاي سياسي زندان، چشم به او دوخته و او با همه وجودش در فراق فرزند شكنجه مي‌شود.

مادر، مادرِ سال‌هاي بيماري پدر. مادر، مادرِ سال‌هاي بيماري فرزند. مادر، مادرِ سال‌هاي سياسي زنداني شدن همسر و پسر. مادر، مادرِ قهرماني‌هاي زندگيِ بدون برق و آب و گاز و كولر و يخچال و لباسشويي و جاروبرقي و اتوموبيل و موبايل و تلويزيون و آسانسور و تِرِدميل و ويبره‌شِيپ. مادر، مادرِ روزهاي داغ تلاش و شب‌هاي يخ‌بسته‌ي انتظار. مادر، مادرِ زايمان‌هاي بدون پزشك و بستر و بيمارستان. و حالا؟ مادر، مادرِ ستون فقراتِ درهم شكسته و استخوان‌هاي پوك شده و نفَس‌هاي به خشكي نشسته و زانوهاي آماس كرده و ...

... مادر، مادرِ چشم دوخته به زندگي دختر پيامبر(فاطمه زهرا سلام‌الله عليها). مادر، مادرِ دست‌هاي زخمي و دستاس‌هاي پرتاول. مادر، مادرِ كار و درد و عشق و عبادت و فداكاري و قلمِ (استخوان)فرسايي. بي‌حتّي يكبار از كسي پاداشي خواستن، يا سفري، يا سكّه‌اي، يا حداقل سپاسگزاري‌يي...

ــــ آه...، مادر! چگونه همه را ديدم و تو را نديدم. آه، مادر قهرمان!... فلورانس نايتينگل تويي، مادر ترزا تويي، ژاندارك‌تويي، رفيده تويي، مادر ماكسيم گوركي تويي، قهرمان تويي. قهرماني در همين نزديكي. آنقَدَر نزديك كه در همه‌ي عمر، نتوانستم او را ببينم! آب در كوزه و ما تشنه لبان، يار در خانه و ما گرد جهان.

codex26x

page03


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:25  توسط جلال رفیع  | 

 

 

منشور اخلاقي

 


نقل است كه منشور اخلاق انتخاباتي منتشر شده است. اخلاق انتخابات، اخلاق رسانه، اخلاق مطبوعات، اخلاق نقد و انتقاد، اخلاق امر به معروف، اخلاق نهي از منكر، اخلاق تبليغ، اخلاق شهروندي، اخلاق رانندگي، اخلاق...؟ اينهمه از اخلاق نام مي‌بريم ولي خدا مي‌داند كه در عمل، اخلاق را با غين مي‌نويسيم يا با قاف!‏ظريف نكته‌پردازي مي‌گفت: پانصد سال بعد، در حفّاري‌هاي باستان‌شناسي منطقه تهران، هزاران هزار تابلوي راهنماييِ رانندگي از عمق خاك به دست خواهد آمد. باستان‌شناسان به كمك روانشناسان و جامعه‌شناسان آن ايّام (پانصد سال بعد)، در ميزگردها و گردهمايي‌هاي مهم و معتبري كه خواهند داشت به اين نتيجه خواهند رسيد و اعلام هم خواهند كرد كه روزي روزگاري در دامنه البرز شهري بوده است بسيار گسترده كه به آن تهران بزرگ يا بلاد كبيره هم مي‌گفته‌اند.

مردمي كه پانصد سال قبل در اين شهر رفت و آمد مي‌كرده‌اند، در زمان خودشان قانونگراترين آدم‌هاي روي زمين بوده‌اند. هر حركتشان، هر گردش به راست و به چپشان، هر سبقت و سرعتشان، هر بوق و نبوقشان(!) خيابان به خيابان، كوچه به كوچه، وجب به وجب، طبق قانون بوده است و اصلاً بدون قانون تكان نمي‌خورده‌اند. آنگاه محقّقان، بعد از اين نتيجه‌گيري علمي(!) سعي خواهند كرد كه مثل "نوبل" معروف، جايزه بين‌المللي "قانونگراترين ترافيك" تاريخ را هم به مردم شهر تهرانِ سنه‌ي 2008 ميلادي اختصاص بدهند و هر سال همين جايزه را به نام تهران در اختيار شهرهاي ديگري بگذارند كه از ترافيك منظّم و روشمند و قانونگراي تهران پانصد سال قبل (يعني دهه هشتاد شمسي) تبعيّت خواهند كرد!

‏اميدواريم باستان‌شناسان پانصدسال بعد (در سال 2508 ميلادي و سنه 1886 شمسي) رسانه‌ها و مطبوعات و مقالات و سخنراني‌هاي ما را هم حفّاري كنند و انشاءالله به اين نتيجه برسند كه روزي روزگاري در دامنه همين سلسله جبال البرز، احزاب و سازمان‌ها و گروه‌ها و دسته‌جات(!)‏و افراد و اشخاصي بوده‌اند كه هيچ كلمه و جمله‌اي را نمي‌گفته و نمي‌نوشته‌اند مگر اينكه واژه اخلاق را در پس و پيش به كار مي‌برده‌اند. و سپس براين استنتاج علمي و باستان‌شناسانه‌شان بيفزايند كه متن تمام نطق‌ها و مقاله‌ها و منشورهاي تهران پانصد سال پيش را جمع‌آوري كرده به رايانه داده‌ايم و آنگاه دريافته‌ايم كه واژه اخلاق در آن روزگار بيشترين رقم كاربرد و بيشترين ميزان استعمال را داشته است. دريغ از تهران پانصد سال پيش، دريغ از هزار و سيصد و هشتاد و شيش! ... چه اشخاص اخلاق پرستي در دامنه‌ي اين البرز مي‌زيسته‌اند، چه آدم‌هاي قانونگرايي در سايه اين سلسله جبال زندگي مي‌كرده‌اند. اخلاقشان هم عين ترافيكشان بوده است. عالي! متعالي! ماه!... ياليتنا كنّا معهم!

برعكس آن زمان يعني تهرانِ ماهِ هزار و سيصد و هشتاد و شش شمسي، حالا را نگاه كنيد. حالاي پانصد سال بعد، يعني هزار و هشتصد و هشتاد و شش شمسي را. متأسفانه حالا ديگر از آن ترافيك قانونگرا كه وجب به وجبش تابلو و راهنما و قانون و مقرّرات داشته، و از آن مطبوعات و انتخابات اخلاق‌گرا كه لحظه به لحظه‌اش قاعده و ضابطه و منشور داشته، چيزي باقي نمانده است. حالا سال دو هزار و پانصد و هشت ميلادي است و از آن روزگار باستاني پانصد سال گذشته است. متأسفانه حالا رقباي سياسي و اقتصادي و ورزشي و هنري و انتخاباتي و رسانه‌اي به‌جاي مناظره مستدلّ و مؤدبانه، به يكديگر فحش مي‌دهند. فحش و فضيحت، خودش اخلاق شده است. دريغ از تهرانِ ماهِ پانصد سال قبل كه تهران هزار و سيصد و هشتاد و شش باشد. مع‌الأسف ديگران جامعه‌ي موعودشان را در آينده بشارت مي‌دهند و ما در گذشته.

دريغ از آن جامعه موعود و مطلوب كه همگان همديگر را همواره به اخلاق رسانه‌اي و به ورع مطبوعاتي و به تقواي سايتي و وبلاگي دعوت مي‌كردند. دريغ از آن تهران خوش‌ترافيك و خوش‌اكسيژن و خوش‌اخلاق سنه‌ي هزار و سيصد و هشتاد و شش كه مي‌گفتند: ما بايد در مورد دشمن هم عدالت و اخلاق و قانون را رعايت كنيم، ما بايد فكر دشمن را نقد كنيم، درست است كه دشمن است و فحش خورش هم مَلَس است(!) و حقّش هم هست امّا اگر اين كار براي فحش‌دهنده عادت شد و بعد همين استثنا به قاعده تبديل شد و آنگاه نوبت به دوست هم كه رسيد همين روحيّه و همين رويّه (در برخورد با او و انديشه‌هاي درست و نادرست او) تداوم يافت، در واقع ما خودمانيم كه ضرر كرده‌ايم و ضربه ديده‌ايم. زيرا دشمن از اين حيث موفق شده است. موفّق شده است كه اخلاق ما و ادب ما و فرهنگ ما و تربيت ما را تغيير دهد، يا لااقل بر آن و در آن تأثير منفي و مخرّب بگذارد.

ياد باد تهرانِ ماهِ سنه هزار و سيصد و هشتاد و شش شمسي كه فعاّلان سياسي و انتخاباتي و مطبوعاتي‌اش مي‌گفتند: در برابر حرف نو و كار نو و فكر نو (به صرف نو بودن) تسليم نمي‌شويم و نادرستي و ناروايي‌اش را نيز مي‌كاويم، امّا بايد بهوش باشيم كه تحمّل ناپذيري در برابر حرف نو و كارنو و انديشه نو به روحيّه و رويّه تبديل نشود. وگرنه به مخالف‌خواني معتاد خواهيم شد. وگرنه استثنا قاعده خواهد شد.

آفرين بر تهران پانصد سال پيش (در سنه هزار و سيصد و هفتاد و شيش) كه اين آيه شريفه را بر روي ديوار هر مسجد و حسينيّه و مدرسه و اداره‌اي تابلو كرده بود: فبشّر عباد الذّين يستمعون القول فيتّبعون احسنه. قول را بشنويد و بهترينش را تبعيّت كنيد. آنها در آن شهر و در آن سنه، مي‌گفتند لازمه تبعيّت از بهترين، تحمّل كردن نطق ديگري و نوشته‌ي ديگري است. و گرنه آيه شريفه در عمل ما، بي‌معنا و بي‌مبنا خواهد شد.

امّا دريغ، دريغ، كه حالا يعني سنه هزار و هشتصد و هشتاد و شش، نه از منشور اخلاق انتخاباتي تبعيّت مي‌شود و نه از منشور اخلاق رانندگي. انگار نه انگار كه منشور يعني من شور! يعني پاك‌كننده‌اي كه چركاب رذائل اخلاقي و رفتاري آدمي را مي‌شورد (مي‌شويد)! حمّام روح. حمّام خطاشوي. به قول اهالي يكي از روستاهاي قديم: "زنده‌شورخانه، پاكستان"!

كاش ما را، ما مردم پانصد سال بعد را، حمّام روح نيز در اختيار مي‌بود. پنداشته‌ايم كه حمّام جسم كافي است. شيك و شوخ و شنگ و پاكيزه. بي‌آنكه بدانيم وقتي حمّام روح نبود، جسم زيبا و زينت‌آلوده را چه حاصل؟ در اين صورت، از كراوات سخن گفتن يا از كرامات حرف زدن، دردي را دوا نمي‌كند. حمّام روح و پاكستان اخلاق، لازم است.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:0  توسط جلال رفیع  | 

 

حكايت بيژن و منيژه


دختر و پسر جوان با چند زن و مرد ميانسال وارد حياط كوچك شدند. هنوز حرف‌هايي را كه لحظاتي پيش، از طريق راديوي اتوموبيل شنيده بودند، به ياد داشتند. راديو، در همان حال كه اتوموبيل از خيابان‌هاي دامنه‌ي البرز بالا مي‌رفت، حرف‌هاي پرشور سخنران را پخش كرده بود: «مهاجمان متجاوز عراقي، خرّمشهر را از چند سوي محاصره كرده‌اند و از زمين و آسمان مي‌كوبند، امّا فرزندان دلير مردم مقاومت مي‌كنند. آخرين خبرها حاكي از اين است كه خوشبختانه دشمن نتوانست كاري صورت بدهد و از خرّمشهر عقب‌نشيني كرد»!‏دختر و پسر در كنار چهار مرد و زن به انتظار ايستادند. حياط كوچك، صفا و صميميّت داشت. پسر لبخند زد و خطاب به دختر گفت: خدا را شكر كه امروز روز خوبي است. روزهاي قبل، خبرهاي بدي از جبهه مي‌رسيد. دست و دلم مي‌لرزيد كه مبادا اوضاع و احوال جنگ، بدتر و خطرناك‌تر شود و فضا را تيره و تار كند. امّا خوشبختانه اينطور نشد و حالاواقعاً روز شادي و روز جشن است.‏لبخند متقابل، پاسخ شيريني بود. و انتظار همچنان دلهره‌آور بود: «نكند كه نيايند». دختر، ديدار صاحبخانه را بيشتر از ديدار ديگران دوست مي‌داشت. و سكوت بر سر ميهمانان سايه انداخت. حياط كوچك را بايد با آسمان بزرگ پيوند مي‌زدند. و زدند.‏ـ آسمان امروز چقدر آبي است!

ـ آبي‌روشن!

ـ آبي آسماني!

ـ به رنگ چشم شما!

ـ آمدند. آمدند. سلام... سلام...

‏جوانك دست و پايش را جمع كرد و روي به دختري كه مثل مرواريد اشك مي‌ريخت، با لحن خاصّي گفت: ديدي؟ «امام آمد»! براي دوّمين بار بود كه شنيدن اين جمله كوتاه، احساس رؤياييِ بي‌سابقه‌اي را در دل آن دو نفر بيدار مي‌كرد. بار اوّل، دو سال قبل بود. ناگهان روزنامه‌ها خبر داده بودند كه «آمد». بار دوّم هم حالاست. و هر دو بار، زندگي تازه‌اي با حسّ و حالي غريب آغاز شد، بي‌آنكه بتوان آينده را پيش‌بيني و پيش‌گويي كرد. احوالپرسي و معارفه‌ي كوتاه انجام گرفت. و بعد:‏ـ مهرّيه چيست؟

ـ هرچه خانم بگويند.

ـ فقط يك جلد كلام الله مجيد.

ـ بايد يك مهريّه‌ي مادّي هم ضميمه بشود.

ـ هرچه خود خانم بگويند.

ـ فقط يك جلد كلام‌الله مجيد.

ـ بايد يك مهريّه‌ي مادي هم ضميمه بشود.

روحاني اوّل (كه وكيل پسرك بود) چشم چرخاند و به صورتي كه بتوان لب‌خواني كرد گفت: وقت كم است، زود تعيين كنيد، مگر نمي‌داني فتواي ايشان اين است كه مهريّه بايد ماليّت داشته باشد؟ بايد قبلاً تعيين كرده بوديد.

ـ هرچه خود خانم بگويند!

ـ فقط يك جلد كلام‌الله مجيد!

ـ بايد يك مهريّه‌ي مادي هم ضميمه بشود!‏‏... چنين احساس مي‌شد كه اگر لحظه‌اي ديگر تأخير شود، جلسه عقد بدون عقد پايان خواهد يافت. تب و لرزي خوشايند، جوان را فرا گرفته بود و اشك شوق و ذوق از چشم زن و مرد جاري بود. ناگهان روحاني دوّم با صدايي كه خاطره‌اش ماندني است، پيشنهاد كرد: پنج سكّه بهار آزاد به نام پنج‌تن. و اجراي مراسم عقد آغاز شد. امام (به عنوان وكيل زوجه) پس از استيذان از پدر دخترك به وي اشاره كرد و به زبان فارسي گفت: ‏ـ اين خانم را با مهريّه‌اي كه معلوم شد، و شرايطي كه تعيين شده است به عقد ازدواج دائم اين آقا در آوردم...

الفاظ اصلي عقد نكاح، دوبار به فارسي و بار سوّم به عربي تكرار شد. چنان كوتاه كه انگار پرنده‌اي بر شاخه‌اي آوايي سر داد و بال زد و رفت. آنگاه به همان كوتاهي نيز نصيحتي. و سفارشي به سازش. جوانك آهسته زير لب گفت: تنها موردي كه سازشكار بودن و انقلابي بودن، همسان است! (يا يكي از موارد).

اشك‌ها و لبخندها همچنان آسمان آبي را به زمين خاكي پيوند مي‌داد و عروس و داماد در حلقه مادران و پدران خويش بدرقه مي‌شدند. حياط كوچك به كوچه باريك پيوست. مردي از شيب كوچه حسينيّه، بالا ‌آمد. روحاني رشيد قامتي كه يكسال بعد رئيس‌جمهور شد. گزارش جبهه جنگ را آماده كرده بود تا به اطلاع امام برساند. ايستاد. آشنا بودند. سلامي و كلامي ديگر آغاز شد.

ـ خير است انشاءالله.

ـ خانه‌ي امام بوديم. در خانه كوچكي كه كار بزرگي صورت گرفت: «آقا»، ليلي و مجنون را عقد كردند؛ ‏ـ شيرين و فرهاد را! ... بيژن و منيژه را... به‌به، چه خوب. امام كه عاقد باشند، همه هوس تجديد فراش مي‌كنند!

روحاني از جبهه رسيده، طنزآميز سخن مي‌گفت. خنديد و خنداند. و خداحافظي كرد. جوانك داماد شده، روحاني همراه را (مسئول مهريه را!) مخاطب قرار داد و گفت خدا را شكر كه آنچه در جبهه جنگ مي‌گذرد شادي‌آور است و شادابي‌آور.‏و مخاطب سكوت كرد.

فردا خبرهاي پنهان شده بر آفتاب افتاد. طلوع واپسين روزهاي مهرماه59 شمسي، غروب خرمشهرِ آزاد و مستقلّ ِ پيشين را آشكار كرد. بيژن و منيژه را ياراي سخن گفتن نبود. شگفتي و شرمندگي در نگاهشان موج مي‌زد. روز عقد، درست و دقيق، همان روز بود كه خرّمشهر سقوط كرده بود! و امام مي‌دانست.

ـ با اين وصف چگونه توانست در نخستين مجلس زندگي مشتركِ ما حضور پيدا كند؟!

ـ و چگونه توانست مباحثه‌ي مشترك ما را در باب مهرّيه، تحمّل كند؟!

ـ اين شرم شگفت را كه ما دو جوانك مدّعي در چنين هنگامه‌ي پرشوري از شهادت و مقاومت و تلخكامي در كوچه‌هاي عشق و رشادتِ خرّمشهر غيبت داشته‌ايم و جهان‌آراي زندگي ظاهري خويش شده‌ايم، «ما خودمان» چگونه تحمّل خواهيم كرد؟!

ـ ما مديونيم؛ مديون زنان و مرداني كه حجلة شرف و شهادت را در خرّمشهرِ استقامت و آگاهي با خون خويش آراستند و ناگفته و نانوشته نيز پيغام دادند كه مبادا هيچكس در برگزاري مجلس عقد جوانان شهرهاي ايران (اگرچه در همان روز سقوط خرّمشهر) كوچكترين خللي ايجاد كند. و حتّي خبر بدهد و حكايت كند و به رويشان بياورد!

... امّا بيژن و منيژه از آن پس به شكرانه‌ي اين اتفاق شگفت، براي هميشه پيمان بستند كه تلخي را، هرچند بزرگ و بسيار و همپايه‌ي سقوط خرّمشهر، با لبخند زدن و بردباري ورزيدن و به روي مهمان نياوردن و هيچ مجلس عاشقانه‌اي را برهم نزدن و هيچ جلسه‌ي آرزومندانه‌يي را تعطيل نكردن و هيچ دل اميدواري را نشكستن، تحمّل كنند. و در عمق و اوج شكست‌ها، اگرچه فرو شكستن بيژن و منيژه در چاه افسانه‌ايِ روزگار باشد، از آن واقعه بياموزند و بخوانند:‏

 

                                              چه خوش باشد كه بعد از انتظاري

                                                                                 به اميّدي رسد اميّدواري

                                              از آن بهتر وزان خوشتر نباشد

                                                                         دمی که می رسد یاری به یاری!

 


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:51  توسط جلال رفیع  | 

زيارتنامه‌اي براي فردوسي ــ (2)

 

اعدامي غزنين و بغداد!

اعدامي غزنين و بغداد!                                   
             
 
 

  يكي نامه سوي برادر به درد            نوشت و سخن‌ها همه ياد كرد

  نخست آفرين كرد بر كردگار                  كزو ديد نيك و بدِ روزگار

 دگر گفت كز گردش آسمان                 پژوهنده مردم، شود بدگمان

 گنهكارتر در زمانه منم                            از يرا گرفتارِ آهِر منم

ممكن است چنين پنداشته شود كه فردوسي هم مانند بسياري ديگر از شاعران، تنها همين مقدار از رنج سي ساله را تقبّل و تحمّل كرده است كه لازمه‌ي آفريدن ديوان اشعار به عنوان يك اثر سترگِ هنري و تاريخي است. اما چنين نيست. اصلاً و ابداً چنين نيست. حكيم فردوس را نه تنها بار رنج اين ديوان بلكه بار رنج ديوان ديگري(!) نيز كمرشكن و نفس‌گير و جانسوز بوده است. زمين و زمان فردوسي را بنگريد. رنج ديوان شعر براي هنرمند حكمت آموز خرد پروري مانند او، با همه سختي و صعوبتش ساده و سهل است. به قول خودش:

                               به رنج اندر آري تنت را رواست

                                                       كه خود رنج بردن به دانش سزاست

اما رنج ديوان ديگر يعني ديوان شاه(!) بسي بيشتر و خسته كننده‌تر و خطر خيزتر است. فقط به چند و چندين بيت كه در مدح سلطان محمود سروده،‌ نبايد اكتفا كرد. اتفاقاً گاه همان چند و چندين بيت مدح، علامت خطر و اعلام وضعيّت قرمز است. مثال هم داريم:

ناطق، موادّ قرارداد وثوق‌الدّوله را در مجلس شوراي ملّي بررسي مي‌كرد. گفت: كساني كه دولت را به وابستگي و اجنبي‌پرستي و تسليم كردن كشور به بيگانگان متّهم مي‌كنند، اشتباه مي‌كنند. زيرا در صدر قرارداد و در اولين‌ مادّه‌اش، استقلال ايران مورد تأييد و تأكيد طرفين معامله‌ قرار گرفته است. مرحوم مدرّس گفت: "اتفاقاً من در همين مادّه‌اش حرف دارم! چون اگر در پشت پرده چيزي نبود، نيازي به ذكر اين موضوع هم نبود"!... و حالا چه بسا بتوان به همين حجّت استناد كرد و گفت اگر روابط شاعر و شاه،‌ شكراب نمي‌بود(!)، شايد شاهنامه به مدح سلطان غزنوي نيز نيازي نمي‌داشت. اگرچه گفته‌اند كه روابط فيمابين در آغاز خوب بوده ولي بعد از آن براثر سعايت حسودان و بي‌معرفتي پادشاهان و احتمالاً ملاحظه احوال بغداد نشينان، تيرگي پديد آمده است.

در هرحال، سخن اصلي اين است كه حكيم توس، رنج ديوان شعر را بسي كمتر از رنج ديوان شاه احساس مي‌كرد. ديوهاي دربار غزنين و بغداد. هرچند گفته است "بسي رنج بردم در اين سال سي" امّا چه بسا كه سهم بيشتري از اين رنج سي‌ساله، مربوط و معطوف به همان ديوان آدم نمايي باشد كه معمولاً، هم برگرد سلاطين غزنوي حلقه زده بودند و هم برگرد خلفاي عبّاسي.

ديوان سلطان و ديوانسالاري خليفه را به تعبير امروزمان بايد دو انگشتِ ماشه چكان بدانيم كه هرلحظه روي در روي فردوسي آماده شليك بودند. البته ابوالقاسم توس، چنان كه از نامش نيز پيداست، از ابوالقاسم مدينه، نام و الهام گرفته بود. او پيامبر اسلام(ص) را خود اينگونه ستوده است:

                                    به گفتار پيغمبرت راه جوي

                                                                 دل از تيرگي‌ها بدين آب شوي

                                   اگر چشم داري به ديگر سراي

                                                                    به نزد نبّي و علي گير جاي

با اين حال، فردوسي هم مانند بسياري ديگر از ايرانيان ژرف‌انديش و نكته سنج و حقيقت‌ياب، عروبت و ديانت (نژاد و اعتقاد) را تفكيك مي‌كرده. مكتب تفكيك فردوسي هم اين است! او نه تنها ايندو را يكي و يكسان نمي‌دانسته بلكه درباره خود اعراب (عرب‌هاي حامل پيام و پرچم اسلام) نيز دو گونه داوري مي‌كرده است. نفي و اثبات. ردّ و تأييد. پس مرحوم ملك‌الشعراي بهار هم تنها نيست اگر ده قرن بعد از حكيمِ همشهري توسيِ فردوسي‌اش مي‌گويد:

                                      گرچه عرب زد چو حرامي به ما

                                                                            داد يكي دين گرامي به ما

ايران از ديرباز، خود را در برابر كساني گرفتار ديده بود كه با سوءاستفاده از نام اسلام و دين، متأسفانه نژاد ايراني را تحقير كرده و نژاد حاكم (اعراب عبّاسي) را آشكارا برتر مي‌شمردند. لفظ عجم كه از عجمه به معناي عاجز بودن (عجز از بيان)، گنگي نقلي و عقلي، بي‌زباني و بي‌دانشي مايه مي‌گرفت، رسماً بر زبان اعراب اموي و عبّاسي جاري مي‌شد و ايرانيان را هدف مي‌گرفت. آنان متأسفانه حتي قرآن و حديث و عبادت و توحيد و تقوايي را هم كه بنا بود از آغاز به منزله‌ي پيام و پرچم تواضع و تعاون و همسرشتي و كرامت انساني و تساوي حقوق و حرمتِ همطراز در ميان همه‌ي "شعوب و قبائل" و همه‌ي ملل و اقوام تلقّي شود، به ابزاري براي معناي معكوس يعني فخر فروشي و خودگنده‌بيني و ديگر خوار بيني تبديل كرده بودند. عرب اموي و عبّاسي، خود را آقا و ارباب و صاحب سرشت برتر مي‌دانست و ايراني عجم را ذليل و نوكر و منفعل و فاقد پيشينه‌ي ديني و فكري و تاريخي مي‌خواست. فردوسي چنين رخدادي را نمي‌پذيرفت.

مگر نه اين است كه بايد اين آيه را باورداشت؟ آيه‌اي كه مي‌گويد: "اي مردم! ما شما را از مرد و زن آفريديم و به قوم‌ها و قبيله‌هاي گوناگون تقسيم كرديم تا يكديگر را به خوبي بشناسيد و در تعارف (شناخت متقابل) و تعامل با يكديگر توفيق پيدا كنيد و هيچ كدام از اين تقسيمات و تمايزات نمي‌تواند مبناي برتري باشد بلكه ارجمندترين شما در نگاه خداوندتان با تقواترينِ شماست؟ اگر چنين است پس براساس سخن صريح پيامبر اسلام، عرب را برعجم و سپيد را بر سياه برتري نيست و برتري جز با ملاك تقوي به رسميّت شناخته نمي‌شود. بنا براين، رفتار و رويّه‌ي دربار اموي و عبّاسي و نمايندگان اين دربار در ايران و حتي خوي و خصلت سلاطيني كه خود را "مُؤَيدِ مِن عِندِ الخليفه" معّرفي مي‌‌كنند و سلطان غزنوي هم يكي از اينان است، نمي‌تواند مورد حمايت فردوسي باشد. بالاتر از اين، اساساً فردوسي با همين نظريه و با همين رويّه به جنگ برخاسته و در متن نامه‌ي رستم فرّخ‌زاد به برادرش دست برده، مهاجمان را اهريمنان ناميده و آنگاه دردمندانه و پيشگويانه مي‌گويد:

                                   زمانه زمانيست چون بنگري

                                                                    ندارد كسي آلت داوري

                                  ربايد همي اين از آن، آن ازين

                                                                  ز نفرين ندانند باز آفرين

                                 نهان بدتر از آشكارا شود

                                                           دل شاهشان سنگ خارا شود

                                 زيان كسان از پي سود خويش

                                                            بجويند و دين اندر آرند پيش

                                  از ايران و از ترك و از تازيان

                                                                 ژادي پديد آيد اندر ميان

                                نه دهقان نه ترك و نه تازي بود

                                                             سخن‌ها به كردار بازي بود

روشن است كه نه خلافت نژادپرست عبّاسي و نه سلطنت قدرت‌پرست غزنوي، نمي‌توانند تيرِ طعنه‌ي آشكار و دلدوز و قبض روح كننده‌اي را كه از كمان كلام فردوسي پرتاب مي‌شود، تاب آورند. پارسي سرودن، تاريخ عهد باستان را باز نوشتن، اسطوره‌هاي محّرك را به ياد مردم آوردن، و از همه بدتر(!) در اين ميان برعقيده‌ي شيعي خويش پاي گستاخي فشردن، هركدام به تنهايي براي "اعدام" فردوسي كافي است. آنهم در زمين و زماني كه سلطان ايران (كاسه داغ‌تر از آشِ خلافت بغداد) به در مي‌گويد تا ديوار بشنود: "انگشت درجهان كرده‌ام و قرمطي مي‌جويم"، خصوصاً اگر قرمطي‌اش طوسي باشد!

codex26x

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:48  توسط جلال رفیع  |