گوينده گفت: برخي از علل و عوامل مؤثر يا مقصّر در كاهش جاذبهي كتابخواني، از اين قبيل است: بالا رفتن هزينه چاپ و نشر و نتيجتاً قيمت كتاب، افزايش سالهاي تحصيل و معطوف شدن بودجهي خريد كتاب به (فقط) تهيه و تدارك كتب درسي اختصاصي و كمك درسي، فرهنگ نامساعد در اين خصوص يعني عدم اعتياد (احساس نياز) به مطالعه، گسترش تلويزيون و ماهواره و اينترنت و ظهور كتابها و كتابخانههاي مجازي، سرعت و تراكم در زندگي شهري امروز (كه عوارضي مانند انباشتگي و شلوغي و بيحوصلگي و بيوقتي را همراه دارد)، علل و عوامل ديگر و ديگر... و بالاخره مميّزيهايي كه دم سردي و دلسردي را رواج ميدهد.
گويندهي ديگر گفت: اين يكي، حرف بيربطي است. در همه جاي دنيا، مميّزي هست. فقط اسمهايش فرق ميكند و رسمهايش. مهم اين است كه بيقانوني نشود. كار بايد قانونمند و روشمند باشد...
... در دنياي مدرن، مميّزيها هم مدرن است! فرايند پنهان و پيچيده دارد. بزرگترين مميّزي همين است كه ارباب زر و زور در پشت پردهي بازار كتاب و رسانه كمين كنند و به ضرب سكّهي قلب در غرب بكوشند تا تلويزيونها و ماهوارهها و روزنامهها و خبرگزاريها و كتابهاي سفارشي و فرمايشي و زرخريد را برگلوگاهها و گردنههاي خبرساز و تئوريپرداز و نظريّهانداز غلبه دهند و صداي حقيقت جويان را به اين ترتيب در جهان و جامعه سانسور كنند.
ـ بله، اينهم يكنوع سانسور است. امّا نميتوان اين واقعيّت را ناديده گرفت كه مميّزي در هرحال موجودي است خوش اشتها و سيريناپذير و دائماً (بنا به طبيعتش) متمايل به توسعه قلمرو و افزايش مصاديق و مبتلاي به شكّ و وسواس و سوءظنّ و مصلحتانديشي تمام نشدني...
... يكي از فرقهاي ما با غربيان شايد همين باشد كه آنها (يا بسياري از آنها) وقتي ميخواهند كسي صداي يك بلندگوي خاص را نشنود، ده تا بوق ديگر در اطرافش نصب ميكنند و از ده بلندگو ميبوقند، تا آن صداي مخصوص در لابلاي صداهاي جديد و جوراجور، گم و گور شود. بيشتر، اينطوري سانسور ميكنند. امّا شرقيان (يا بسياري از آنان)، ابتد از سيم بلندگوي باطل گوي سراغ ميگيرند تا حتيالامكان برقش را قطع كنند. اينست كه (به قول شما) غربيهاي پيچيده و پدرسوخته، جلوهي آزاديخواهي پيدا ميكنند ولي شرقيهاي ساده و آزاده، متّهم به ديكتاتوري ميشوند.
ـ يعني جنابعالي ميفرماييد كه حتّي در حدّ اجراي قوانين هم نبايد مميّزي كرد؟ اگر اينطور باشد، معنايش تسليم شدن به ليبراليسم است و سكولاريسم و اومانيسم و پلوراليسم و همه اينها. درحالي كه به نظر من، مميّزي غير از سانسور است. مميّزي براي دفاع از قدرت و ثروت، همان سانسور است. امّا مميّزي براي دفاع از حقيقت، مميّزي علمي و اخلاقي و تربيتي و آموزشي است.
ـ بنده نميگويم قانون بيقانون. امّا ميگويم بايد براي اين مسئله فكري كرد. هم روانشناسي و هم تجربه، نشان داده است كه وقتي مميّزي به شكل شغل در ميآيد و قاعده ميشود و رنگِ رويّه به خود ميگيرد، خوي و خصلت خاصّي را در آدمي نهادينه ميكند. خوي و خصلت خاصّي كه به اقتضاي طبيعتش هول و هراس از هر نوع نوآوري را همراه ميآورد. مهمتر از اين، حتي هول و هراس از كهنهآوري(!) يعني استناد به اصل و اصالت هم پا به ميدان ميگذارد. بهتر است نمونه و نشانه بدهيم. براي اينكه حرف ما را سياسي تلقّي نكنيد و باور كنيد كه كندوكاو عقلي و علمي است و مجرّب هم هست، از كارنامه دولتيها كُد نميآوريم. چون ميخواهيم روانشناسانه نگاه كرده باشيم نه سياسي كارانه...
... يكي از روزنامههاي غير دولتي، ابتكار خوبي دارد. براي جلب و جذب نظر مردم به سمت و سوي كتابخواني، هر هفته يا هر ماه، كتاب خواندني خاصّي را خلاصه نويسيميكند و در اختيار خوانندگانش قرار ميدهد. خود اين ابتكار و اقدام، يكي ازگامهاي مؤثر و يكي از راهكارهاي مفيد در جهت توسعه و تقويت كتابخواني است. در عصر شتاب و شدّت و بيوقتي و بيحوصلگي، به اين ترتيب ميتوان عموم مردم را با خواندن كتابهاي خلاصه شده و كوچك شده، به مطالعه عادت داد. امّا يكي از شاهد مثالهاي ما هم همينجاست. آثار طنز عبيد زاكاني در نظم و نثر، با تلخيص و تخليص، در اختيار مردم قرار داده شده بود. از قضا خلاصهكننده هم استاد همين رشته است، متخصّص طنز است، وفادار به متون است، تنگنظر و خشك انديش هم نيست. با وجود اين اوصاف، دو بيت از شعر تمثيلي و معروفِ موش و گربهي عبيد زاكاني (كه روزي در خلال سخنراني امام خميني هم حكيم ناميده شد) به اصطلاح اصلاح شده بود، مميّزي شده بود.
پس به [مطبخ!] بشد خرامانا
موشكي بود در پسِ [مطبخ!]
زود برد اين خبر به موشانا
... فكر ميكنيد چرا واژه مطبخ (آشپزخانه) را در داخل علامت "كروشه" گذاشتهاند؟ چون اصل (به ترتيب)، "مسجد" بوده است و "منبر"، نه مطبخ.
ـ چه اشكالي دارد؟ اگر بنا باشد كه نسبت به مقدّسات و ارزشهاي معنوي يك ملّت، حتي غفلتاً و ناخواسته اهانت شود يا شائبه و شبههاش در اذهان اهل ايمان شكل بگيرد، ما بايد كدام را مهمتر و مقدّم بدانيم؟ شعر و قصّهي عبيدالله را يا دين و ايمان عبدالله را؟
ـ شاهد از غيب رسيد! البته نبايد به پاي عالَم غيب بگذارم، بلكه بهتر است بگويم شاهد از عالَم عيب رسيد. اولاً سند تاريخي و اصيل را اصلاً نبايد مورد دستبرد قرار داد. درجه خفيفش دستبرد به معناي دست در آن بردن است و درجه شديدش هم دستبرد به معناي غارت كردن است. يعني، بدون قصد غارت، نتيجه عملي و ظاهرياش همين است. ثانياً مطبخ در اينجا معني ندارد و نميتواند جايگزين مسجد و منبر شود ضمناً يادشان رفته كه بيت ديگر را هم مميّزي كنند: "دست و رو را بشست و مسح كشيد، ورد ميخواند همچو ملاّنا"! در كجا؟ در مطبخ؟!
روزي روي ديوار نوشته بودند مرگ برشاه خائن. كساني مرگ را به "درود" اصلاح كرده بودند، اما يادشان رفته بود كلمه "خائن" را هم اصلاح كنند! بنابراين، خوانده ميشد: درود بر "شاه" خائن. عبيد ميگويد: گربه پس از كشتن و خوردن موشي كه مست بود و عليه وي شعار داده بود، پشيمان شد و براي توبه كردن به مسجد رفت. آنگاه وضو گرفت و مسح كشيد و استغفار كرد و گفت كفّاره ميدهم (ديه ميدهم!). در اين اثنا موش حقير و خام و ذوقزدهاي كه در پشت منبر پنهان بود شتابان به ميان همكارانش رفت و درباره توبة گربه، اطلاعرساني و خبررساني كرد. (لابد به قرينهي همين كلمه، اختراع موشك يا لااقل پيشگويياش را ميتوان به عبيد زاكاني نسبت داد!). ثالثاً همه لطف و ظرافت كلام حكيمانه عبيد، از همين جا برميخيزد كه او در برابر رياكاريهاي منافقانه يا ظاهرسازيهاي معتادانه حتي اگر در پوشش مسجد مقدس هم باشد موضع گرفته و با روانكاوياجتماعي اش به سراغ بيماران و بيماريهاي رايج روزگار رفته است...
... البته فكر ميكنم اين مميّزي، كار خود مميّز نباشد و با مراجعه به سرمميّز(!) اتفّاق افتاده باشد، امّا نخست اينكه: نمونه منحصر به فرد نيست و بسياري از اصلاحات و ابداعاتِ ديگر هم در مراكز ديگر، از همين قبيل است. ديگر اينكه ريشه و روحيّه را بايد روانكاوي كرد. مصلحت انديشي، سوءظن و شكّاكيّت چه به قصد دفاع از قدرت و ثروت و چه به قصد دفاع از حقيقت (فارغ از حسن قصد و حسن نيّت) همواره همين محصول را به بار ميآورد، مرز پاياني و حدّيَقِف در عمل ندارد.
گوينده ثالث ساكت كه تاكنون گوش به هر دو سپرده بود، آتشبس داد و گفت: جمع قولين، راه نجات است. قانون بايد مبناي اصلي باشد. از اِعمال سليقه و نظريه شخصي حتيالمقدور بايد پرهيز كرد. قاعده و استثناء، اصل و فرع، كلّ و جزء، هيچكدام نبايد جابجا شود. اصل بر مميّزي فكري و عقلانيِ جامعهي رشيد و آگاه است. مميّزيهاي ديگر خلاف اصل است و نبايد حالت استثنايياش را از دست بدهد و مصداق "تخصيصِ اكثر" باشد. عقل و برهان و تجربه و نيز شيوههاي موفّق ديگران را بايد در اين مسير بكار گرفت.
codex26x
page03

اقتصاد بيمار
ملانصرالدين از انتهاي حياط به طرف اتاق ميآمد. (بچههاي آپارتماني امروز نميدانند كه سابقاً ميان دستشويي و هال و آشپزخانه و اتاق خواب، فاصله جغرافيايي وجود داشته است). باري ناگهان تگرگ سختي باريدن گرفت و سر بندهخدا را شكست. خون جاري شد و دردش آمد. ملانصرالدين به سرعت داخل مطبخ شد، سر هاون سنگي بزرگ را از داخل كابينت برداشت و برگشت. آنگاه سر هاون را رو به آسمان گرفت و گفت: اگر مردي سر اين را بشكن، شكستن سر طاس من كه كاري ندارد.
حالا مدّتي است كه "توّرم" به همان سر هاون سنگياي كه اشاره شد، تبديل شده است. حافظهام يادآوري ميكند كه اين تمثيل را زياد بكار بردهام. در دهه هفتاد، خطاب به دوستاني كه ميخواستند سر به تن فلان فيلم و فلان سينما و فلان كتاب رمان و فلان جزوه شعر و فلان مجلّه نباشد و به زبان حال ميگفتند: "بايد سر خصم را بكوبيم به سنگ"، همين حكايت تمثيلي را روايت ميكردم. البته اين "تز" تاريخي "سر خصم به سنگ كوبيدن"، ريشهدار است. جوانان انقلابي سالهاي مبارزه با رژيم شاه هم، در اعلاميهها و دفاعيههايشان مينوشتند و ميگفتند:
يا ما سر خصم را بكوبيم به سنگ
يا او سرما به دار سازد آونگ
البته همانطور كه ملاحظه ميكنيد، سراينده و خواننده اين بيت، خودش را فقط مسئول و متخصص مصرع اول نميداند بلكه براي مصرع دوّم هم آمادگي و تخصص دارد، ولي ما كمكم با بعضي از افراد هم روبرو شدهايم كه تنها براي كوبيدن و شكستن سر ديگري اعلام آمادگي و تخصص ميكنند. باري بگذريم. روزي واحد موتوري مقابله با تهاجم فرهنگي دهه 70، به سينماي قدس ميدان وليعصر تهران حمله كرده و شيشه شكسته بود كه چرا فيلم "تحفه هند" را نمايش ميدهد. تحفه هند، با بازيگري هنرمند معروف و توانا اكبر عبدي. و با مجوّز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي آنهم در دوره مهندس ميرسليم (كه پس از سقوط رژيم ليبرالي قبلي در وزارتخانه مزبور عهدهدار مسئوليت و مديريت شده بود).
با دوست مطبوعاتياي كه در همان باب سخن ميگفت و همين ماجرا را تئوريزه ميكرد، صحبتكنان در خيابان فردوسي به سمت توپخانه (قرارگاه روزنامههاي كيهان و اطلاعات در آن ايّام) پيش ميرفتيم. ديديم در همان خياباني كه صاحبش (ابوالقاسم فردوسي) شتر شاه محمود كشورگشاي را با بارَش نپذيرفته بود و عملاً مرگ را بر سكّه و دلار ارسالي سلطان غزنوي ترجيح داده بود، منالباب الي المحراب يعني از خود ميدان مجسّمه تا دم مسجد امينالسطان، جواناني كه كارشان سكّه است يكسره فرياد ميزنند: سكّه، دلار، سكّه، دلار، سكّه، دلار. و همان زمان يكي از مواقع اوجگيري نرخ سكّه و دلار بود. هر روز نرخ بالاتر و قيمت گرانتر و روي اجناس و كالاها تأثيرگذارتر و سر هاونِ تورّم هم سنگيتر و سنگينتر.
حكايت تمثيلي ملانصرالدين و قصه تگرگ و سرِ هاون را شرح دادم و گفتم: عزيز ستمستيز، اگر مردي اين را بشكن، سر هاونِ سنگي تورّم را بشكن. يك ضربالمثلِ تاجرانه ميگويد: سرم را بشكن نرخم را نشكن، ولي تو اگر توانستي سر را نشكني نرخ را بشكني، مردي. سر تورّم، همان نرخ تورّم است. به هر حال، نميدانم درست گفتم يا غلط گفتم، ولي گفتم!
عبارت شرطيهي"اگر مردي" در اينجا معناي توهينآميز ندارد. منظور و مفهوم اين است كه اگر ميتواني و اگر هنرش را داري و اگر پهلواني، بلكه ميشود گفت به همين دليل كه مردي و انرژي داري و هنرمند هم هستي، توان و هنر و ورزيدگيات را در اين طريق بكار ببر. يا، در اين طريق "هم" بكار ببر. شيشه شكستن هنر نيست، نرخ شكستن هنر است. البته اِعمال قدرت قضايي و قانوني به جاي خود محفوظ و لازم است، امّا رويكرد اصلي و اولويّت اوّل، چيست؟ چه در عرصه فرهنگ و چه در عرصه اقتصاد، رويكرد اصلي و اولويّت اوّل، بسترسازي و بستر توليدسازي و نگاه ساختاري است. اِعمال قوّهقهريّه قانوني و قضايي در جاي خودش مكمّل است، جايگزين نيست. شايد رويكرد اصلي و اولويت اوّل هم به آن نتوان گفت.
چندي پيش دانشآموز دانشجو شدهاي نمونهنشان داد و يادآوري كرد كه سوار اتوموبيل پنجاه ميليوني همكلاسي دوران دبيرستانش شده و به نوشيدن قهوهاي در دفتر "برج مسكوني تجاري"شان دعوت شده است. خلاصه كلام، قهوه وقتي مزّه كرد كه معلوم شد پدر مشاراليه سي ميليارد تومان هزينه كرده و برج را ساخته و پرداخته، به نحوي كه هنوز فارغ نشده صد ميليارد تومان (به قول بنگاهيها) فروش ميكند. "حقوق سر برج" به اين ميگويند، نه به حقوق سربرجِ بني كارمند. يعني هفتاد ميليارد تومان سود.
در اينجا مقصّر كيست؟ آيا ميتوان سازنده برج را مقصّر دانست؟ آيا ميتوان بانك وامدهنده را مقصّر دانست؟ از يك طرف، سازنده ميگويد: خدا پدر مرا بيامرزاد كه به هر حال كار توليدي كردهام و به عرضه افزودهام. با عرصة كم و عرضةزياد، ساختماني را تحويل دادهام كه هم كمك به اشتغال جوانان بوده، هم كمك به توليد مسكن، هم كمك به اداره ماليات و هم كمك به بانكهاي خود دولت. و بعد ميپرسد: شما بودي اين كار را نميكردي؟ اين سود را نميپذيرفتي؟ با هليكوپتر روي تهران ميپاشيدي؟ از طرف ديگر، وامدهنده هم ميگويد: وام را (ببخشيد تسهيلات را) به كسي دادهايم كه بهره بانكي را (ببخشيد سود عقود شرعي را) و اقساط بازپرداخت را در سررسيد معيّن برگرداند و تضميني هم وجود داشته باشد كه مبالغ خروجي از بيتالمال ملّت و دولت، دوباره به جاي اصلياش برگردد. مگر نميگوييد پول به جايي بايد برود كه مولّد باشد و تضمين شده باشد؟ كاسه به جايي ميرود كه قدح باز آيد (قدح باز آرد). يعني ميفرماييد وام بانكي ميلياردي را به فلان آقاي قلميِ قلم به دست بدهيم كه همه را از "دريچه" بر باد دهد؟
امّا... امّا با وجود همه اين حرفو حديثها، همچنان نه عين عدل و نه واو وجدان و نه الف انصاف نميپذيرد كه سي ميليارد تومان (جمعِ مبالغ نقدي برجساز و تسهيلات اعطايي بانكي) هزينه شود يا بفرماييد سرمايهگذاري شود، آنگاه در مدّتي نسبتاً كوتاه هفتاد ميليارد تومان زايش داشته باشد. خوش به حال زائويي چنين.
در اينجا "سيستم اقتصادي" است كه اشكال دارد، "بستر كلان اقتصادي" است كه مشكل دارد، "ساختار اساسي اقتصادي" است كه سي ميليارد را به صد ميليارد تبديل ميكند. اگر سه ميليارد تومان سود به دست آيد، كم است؟ اگر ده ميليارد تومان به دست آيد كم است؟ بايد حتماً هفتاد ميليارد تومان باشد؟ انصافشو شكر، مصّبشو شكر، اشتهاشو شكر، عدالتشو شكر، سيستم و ساختار و بسترشو شكر!
امّا... امّا آيا اينجا همانجاست كه محاكمه و مجازات و قضا و جزا و ممنوعيّت و حتّي (به قول قديميها) داغ و درفش، كارساز باشد؟ يا به اين ترتيب كار بدتر خواهد شد و باز هم دودش به چشم طبقات محتاج و متوسّط خواهد رفت؟ بنابراين، "بستر طبيعي" بايد چنان باشد كه چنين سودي را به دنيا نياورد. "اقتصاد بيمار" است كه از سي ميليارد، هفتاد ميليارد را سزارين ميكند. بله، سر هاون سنگي را بايد شكست نه سر سازنده ساختمان را!

تجربه تركيّه
شايد روزي ديگر هم اين حكايت را ـ البته به اجمال و اشاره ـ از همين دريچه براي رهگذران كوچه روايت كرده باشم. حالا قند مكرّر است. چون حتّي خواب و خيالش هم به ذائقه آدمي شيرين ميآيد.
سال 84 بود و راديو تهران، دريچهاي را به خانة ملّت باز كرده بود كه معمولاً باز ميكند. شايد "اف.ام" بود و شايد مخفّف فرمايشات مستقيم يا فيوضات مجلس يا عبارت ديگري از همين قبيل بود. آن روز، نگارنده هم مستمع بود و ميشنيد. خدايش نگهدار باد. وزير اقتصاد را ميگويم. سخن بسيار ميگفت. از مجموعه سخنان وي، اين جمله را همچنان هنوز به خاطر دارم: تركيّه را نگاه كنيد. تورّمش دو رقمي بود. يكي از بزرگترين موفقيّتهاي دولت تركيّه اين است كه نرخ تورّم را يك رقمي كرد.
مفهوم كلام جوانمرد اين بود كه ما هم ميخواهيم همين كار را بكنيم. خود من هم در دل گفتم خدا را چه ديدهاي؟ چه بسا كه همينطور بشود. و چه خوب است كه در طريق انجام چنين كاري، هم اهل دانشاند هم اهل تجربه. دانش را كه اسماً و علماً در اختيار دارند، تجربه را هم كه خوشبختانه رسماً و عملاً (همانطور كه ميشنوم) باور دارند. يعني لااقل غيرمستقيم، موفقيّت يك كشور همسايه در تبديل نرخ دورقمي به يك رقمي، پذيرفته شده و به عنوان الگو معرّفي ميشود. كسي نيز نميتواند طعنه بزند و بگويد: هوم! تكنوكراتها و ليبرالها از اين مثالها بسيار آوردهاند و بسيار ميآورند. نه، اين بار كلام از زبان جوانمردي شنيده ميشود كه با هيچكدام از اين قبيل دشنامهاي خوشنام، سنگسار نميشود.
شنيده بوديم در روزي روزگاري نه چندان دور، منحني نرخ تورّم تركيّه چنان سيرصعودييي داشته كه دو رقمياش به سمت سهرقمي در حركت بوده، بعد با اقدامات مؤثّر به سير نزولي روي آورده و ترقّي معكوس كرده است. يكي از مواردي كه ترقّي معكوس (يا تنزّل ممدوح) بد نيست، بلكه به قول اصفهانيّون خيليام خُبِس، همينجاست. خدا ميداند به عنوان همان مستمع راديويي در همان نيمهي سال 84، چقدر احساس خوشحالي و خوشوقتي و خوشبختي كرديم از اينكه شنيديم "ديگر قرار نيست بسوزند عاشقان". البته از اوّل هم قرار نبوده، ولي كاري است كه نبايد ميشده و شده، و حالا ديگر قرار نيست بشود. و اين، خيلي عالي است. عليهذا آنروز و آنشب كه نطق وزير اقتصاد را شنيدم، با تكرار و تجديد تصوّر نرخ نزولي تورّم در پردة ذهنم (كه مثل آزمايش معروف پاولوف هِي موجب ترشّح بزاق يك رقمي در زير زبانم ميشد)، مدام اين مصرع از غزل مرحوم عارف قزويني را با خودم زمزمه ميكردم كه: بهبه! "در چه ره خرج كنم اينهمه دارايي را".
سه سال بعد. (عين فيلمهاي سينمايي). و حالا سال 87 ميباشد! دو انگشت به علامت پيروزي، رو به بالا ميباشد، دو انگشت هم به علامت عكس و در جهت مخالف، روبه پايين ميباشد. همين عدد 87 را عرض ميكنم. يعني چه؟ يعني از يكطرف جديداً گفته ميشود اصلاً قرار بوده نرخ تورّم تا 70 ـ 60 درصد بالا برود ولي ما نگذاشتهايم اينطور بشود و منحني نرخش را كشيدهايم پايين تا رسيده به 18 درصد. و در واقع به اين ترتيب چيزي قريب به 52 درصد پيروزي و دارايي به دست آوردهايم. امّا از طرف ديگر، كساني ديگر كه نميتوانند اين درصد بالاي تفاوت را تحمّل و تصديق كنند (و مقداري مرض هم دارند علاوه بر مقداري غرض!)، اينها باز گوشِ خيلي كرِشان را سپردهاند به همان حرف و حديث راديويي سال 84 و مرتّباً ميگويند پس چه شد آن نرخ دورقمييي كه قرار بود يك رقمي شود و مثلاً 19 به 9 تبديل شود و خوشبختانه برايش الگوي عيني هم از همين نزديكيها (تركيه) استخراج شده و معرّفي شده بود و اينها؟!
ـ ملاحظه ميكنيد؟ اينها عدد 10 (19 منهاي 9) را ميشنوند ولي عدد 52 (70 منهاي 18) را نميشنوند. خيلي كرند. حتّي ميشود گفت كور هم هستند. يكي را ميبينند، يكي را نميبينند.
امّا از همهي اينها گذشته، از اين دولت و آن دولت گذشته، از اين وزير و آن وزير گذشته، از شوخي و جدّي گذشته، راستي اگر راست است كه نرخ دورقمي تورّم تركيّه به يك رقم تبديل شده است، آيا نميتوان از دولت همسايه و همكيش پرسيد كه فوت و فنّ كار چگونه بوده و چه تجربههايي در اين باب وجود دارد و قابل انتقال هم هست؟ اينجا كه ديگر سخن از اروپا و آمريكا در ميان نيست تا گفته شود تجربههاي آنها براي زبالهدان تاريخ خوب است. اينجا تركيّه است، كه گفته ميشود هم اكثريت ملّتش مسلمان و معتقد است، هم اكثريت مجلس و دولتش. و اين حرف (يعني خبر تبديل نرخ تورّم تركيّه از دو رقم به يك رقم) نيز در زمان و مكاني بر زبان آورده شده كه هم گويندهي ايراني دولتياش حزباللهي و اصولگرا بوده و هم شنوندهي ايراني مجلسياش.
پس ديگر چه رادع و چه مانعي براي پرسيدن و تجربه آموختن؟ نه اينست كه دين ما به ما ميگويد: خُذِ العلمَ، خذالحكمه، وَلَوْ مِن اهلِ الشّرك، ولو من اهل الضّلال؟ دانش و حكمت را بگيريد، حتّي از مشركان و گمراهان؟ تا چه رسد (به قول خودتان) به اسلامگرايان؟ تا چه رسد به عبدالله گل و رجب طيب اردوغان؟! مگر تحليل و تفسير رسمي و رسانهاي خود ما، درباره اسلامگرايان ترك، اين نيست كه مستقلاند و مردمياند و اسلامياند و آمريكا گرا نيستند و بلكه دولتهاي اروپايي و آمريكايي از روي كارآمدن آنان ناراضياند و آنها عليرغم سياست غربيها و تمايل رفقاي نظامي و قضايي و اقتصادي و سياسيشان در تركيّه با رأي اكثريت مردم و متأثّر از موج اسلامي ايراني دهههاي اخير زمام قدرت را به دست گرفتهاند؟
پس به اين ترتيب، حالا كه همگان ميگويند بسياري از بحرانها را تورّم ترتيب ميدهد، چرا صادقانه و فروتنانه از مجموعه يا به قول امروز از پكيجِ عينيِ همين كشور همسايهي همكيشِ وزيرپسند (وزير دارايي پسند) خودمان نميآموزيم؟ نبايد از تجربههاي خوب ديگران بياموزيم؟ پاسخ بايد عليالاصول مثبت باشد، مگر اينكه كسي بگويد وزير سابق اقتصاد و داراييمان(مرحوم دانش جعفری!) چنين چيزي نگفته و اگر گفته بيخود و بيجا گفته و (اگر، هم گفته و هم با خود و باجا گفته) ما اساساً تجربه تركيه را قبول نداريم، عاشق چشم و ابروي رجب يا عبدالله هم نيستيم كه آن ترانه و تصنيف مشهور را بخوانيم: دل بردي از ما* به يغما، اي ترك غارتگر من!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اصل: من

فرايند مفلس شدن!
فصاحه سحبان و خطّ ابن مقلّة
و حكمة لقمان و زهد ابن ادهم
اذا اجتمعت فيالمرء والمرء مفلس
فليس له قدر بمقدار درهم!
اگر زيباگوييِ "سحبان وائل" و زيبانويسي "ابن مقله" و زيباانديشي "لقمان حكيم" و زيبا زيستيِ "ابراهيم ادهم"، همگي در وجود يكنفر جمع شود كه آدم ناداري باشد، چنين كسي به قدر يك درهم هم ارزش نخواهد داشت.
بله، اين سخن، اغراقآميز است. ببخشيد، شعر است. و البته تعريف خود شعر هم، قربانيِ همين اغراق شده است. گفتهاند: "احسنُه اكذبُه". شعر، بهترينش آن است كه دروغترين باشد! ولي به هرحال سخن اغراقآميز هم ممكن است كپيبرداري از واقعيت باشد. از واقعيّتِ كاه يا كوه. همين امروز و همين امشب، مهمان تازه واردي را نشان كنيد كه وارد يك مجلس عروسي ميشود. خوشنويس است، اديب است، فصيح است، حكيم است، زاهد است، "همهي اينها باهم" است، هرچه خوبان همه دارند او يكجا دارد، امّا مفلس است، ارزانپوش است، نيازمند است. در مقابل، مرد ديگري را مجسّم كنيد كه وارد مجلس ميشود در حالي كه نه خطّش خوب است نه سخنگويياش نه علمش نه زهدش، ولي تا دلتان بخواهد ثروتمند است. لطفاً پيدا كنيد پرتقالفروش را. يعني ترسيم بفرماييد تابلويي را كه نشاندهندهي تعداد ركوع و سجود آدمها در محرابِ همين قبلهي عالم است.
بله، ميدانم. ميدانم كه جامعه ما خوشبختانه از اين زمينه و زمانهبرخوردار است كه به علم و هنر و ديانت و تقوا و شعور و خوبي و پاكي آدمها هم احترام كند و حرمت بگذارد. ولي فكر نميكنيد آدمهاي ابنالوقت، ديري است كه دارند ساعت زمانشناس و زنگ بيدار باششان را، حتي در همين موارد هم بيشتر با ثروت و قدرت و شهرت و لذّت، كوك ميكنند؟
آدم مفلس، كوك كيف خودش هم خراب است، چه رسد به اينكه بخواهد كيف ديگران را كوك كند!
و حال ميرسيم به اين پرسش كه راستي كدام عامل اقتصادي، در فرايند مفلسسازي و مفلسپروري، مؤثر و مقصّر است؟ "تورّم"، چنين نقشي را ايفا ميكند. تورّم غيرمتعارف و غيرمعقول، هرچه ميگذرد، طيفها و طبقات اجتماعي بيشتري را از ميانهي معتدل جامعه به يكي از دو سويهي قطبي شدن ميراند: يا مفلس، يا ميلياردر. يعني هرچه زمان پيشتر ميرود، اگر سيرصعودي نرخ تورّم همچنان باشد كه بوده است، آدمهاي بيشتري و خانوادههاي تازهتري بر سر دو راهي انتخاب قرار ميگيرند، انتخاب جبري. پيوستن به قطب افلاس يا پيوستن به قطب استغنا. پيوستن به قطب فقرا يا پيوستن به قطب اغنيا. (البته تركيب "قطب فقرا" در اينجا با آنچه در مصطلحات اهل تصوّف گفته و نوشته ميشود اشتباه نشود. واژه "فقير" در متن امضاي برخي از متصوّفه، كلاسش خيلي بالاست و چه بسا دقيقاً به معناي ميلياردر باشد، مثل واژه "حقير" كه به وسيله برخي ديگر از امضاكنندههاي البته غيرصوفي و حتيضدّصوفي بكار گرفته ميشود ولي در واقع به معناي عظيم و كبير است).
امّا فرايند علمي مفلس سازي و دكترين انتخاب جبري چيست؟ لطفاً صورت مسئله را يادداشت كنيد. منوچهرخان عزب اوغلو مثلاً در سال 73، 18 ميليون پول لازم داشت. بخشي از آن را داشت با عرق جبين به دست ميآورد، بخشي را هم از طريق ارث پدري، بخشي ديگر را هم از دزدي! يا باز هم از همان عرق جبين. (ببخشيد، لابد مارك جديدي بوده به اسم "جبين"!) يك فروند آپارتمان صدوهشتاد متري براي نكاح شرعي ميخواست، امّا پول جور نميشد كه نميشد. و نامبردهي مادرمرده، تا آمد كه مرتكب ازدواج شود، فرايند تشكيل زندگياش به دليل اوضاع اقتصادي كشور كش پيدا كرد و كرد تا رسيد به سال 74 شمسي اين ايّام، ايّام توسعه اقتصادي بود و نتيجتاً ناگهان قدر و قيمت آپارتمان هم توسعه اقتصادي پيدا كرد. بيچاره شب خوابيد، صبح بلند شد و ديد در فاصلهي همين چرت مختصر، اوضاع و احوال كائنات بيكران و كهكشانهاي لايتناهي به صورتي در آمده كه حالا ديگر بايد با همان پول حلال قبلياش آپارتمان نود متري بخرد.
كار ازدواج سر نگرفت و نگرفت تا سال 79. ولي اين ايّام، ايّام اصلاحات بود و نتيجتاً عدد و رقم جدول خريد آپارتمان هم اصلاح شد، و به محض اينكه از بهمن و اسفند 79 به مهر و آبان 80 رسيدند جهش ديگري رخ داد و حاصلش اين شد كه همان آپارتمان 90 متري قبلي ناگهان به 45 متر مبدّل گرديد. باز هم نشد و نشد و نشد. عروس و داماد صبر كردند و صبر كردند و صبركردند تا بلكه فرجي حاصل شود.
مشاراليهما رسيدند به سال 84. و بزرگترها گفتند در امر خير ديگر درنگ جايز نيست. امّا تا آمدند كه مقدّمات و مقارنات را فراهم كنند 84 به 85 وصل شد. اين بار ايام، ايّام اصولگرايان بود و همه با حسن نيّت تمام تلاش ميكردند و زوجين يقين كرده بودند كه بهزودي ميتوانند همان صدوهشتاد متري سابق را با همان قدر و قيمت قبلياش به چنگ آورند. به آژانس مراجعه كردند تا بالاخره اين معامله مسكوني را به پايان برسانند. مدير آژانس با اشاره به جهش جديد گفت شما به يك اقدام اصولي نياز داريد و آن تهيّه پانصد ميليون تومان پول است. گفتند هيجده ميليون بيشتر نداريم (ما از قول آنها ميگوييم پنجاه ميليون). مدير گفت يا از خير اين معامله بگذريد و برويد پي كارتان، يا؟ ببينيد؛ اگر پول را نتوانيم دو برابر كنيم، متراژ را ميتوانيم نصف كنيم. مگر نه اينست كه قبلاً معامله 180 متريتان يكبار به 90 متر تبديل شده و بار دوّم به 45 متر؟ حالا هم با اين پول فقط ميتوانيد بيستودوونيم متر (ترجيحاً بيست متر) بخريد. و همينطور هر ماه يكي دو متر كوتاهتر ميشود تا برسد به ده متر، پنج متر، دو متر، و بالأخره يك فروند اكازيون آفتابگير دونبش دو طبقهي سيماني فولامكانات با حلوا و قهوه و خرما و...
... البته بعضيها شيركاكائو و شير قهوه هم به آن اضافه ميكنند. تا سليقه شما زوج خوشبخت چه باشد!
codex26x
page03

دكترين!
روزي در جايي، گردهمايي بود. متخصّصان و جرّاحان دستگاه گوارش از صدر تا ذيل در سالن كنفرانس نشسته بودند و سخنان اهل فنّ را استماع ميكردند. كسي هم در ميان جمعيّت بدون آنكه محلّي از اعراب داشته باشد، دائماً داد و فرياد ميكرد. حاضران به تصوّر اينكه ايشان از متخصصان و دانشمندان است ولي سبك سخنرانياش اينطوري است يعني پُست مدرن است، روبه رئيس جلسه گفتند مثل اينكه آقاي پروفسور (به قول سريال مرد هزار چهره: سپهر جندقي!) هم دكترين علمي دارند و ميخواهند افاضه بفرمايند. ايشان فيالفور فرياد زد: نخيز آقا، من دكترين ندارم، من در منطقه مورد بحث(!) درد دارم. نظريّه نميدهم، ناله ميكنم. آقايان موضع علمي مورد بحث را بد عمل كردهاند، هرچه بيشتر مينشينم دكترينم بيشتر درد ميگيرد!
باري (به قول مرحوم عمران صلاحي) حالا حكايت ماست. نگارنده هم اگر ميخواهد در باب تورّم حرفي بزند، نه از اين بابت است كه ادّعاي تخصص در علم اقتصاد دارد و مثلاً دكترين تورّم دارد. نخير، او هم مثل بقيه آدمها درد دارد. تورمِ دكترين دارد نه دكترينِ تورّم. البته حالا برهمه كس واضح و مبرهن شده است كه اقتصاد" نه علم است و نه "تخصص" ميخواهد و نه هيچ چي. و تورم هم همينطور. با اين حال، دردش و احساس دردش به طريق اولي علم و تخصّص لازم ندارد.
نگارنده، پيش از انقلاب، مرتكب نوشتن و منتشر شدن كتابي شد به نام "اصول حاكم بر روابط اقتصادي در اسلام". روزي در سال 57 يكي از دانشجويان حقوق به جواني اشاره كرد كه با دوستانش در رستوران نشسته بود و به من گفت: ميشناسيش؟ اين همان "محمود جعفريان" معروف است كه مثل"پرويز نيكخواه" ابتدا كمونيست بود و با حكومت پهلوي ميجنگيد ولي بعد ناگهان نام بلند آوازهاش در فهرست همكاران و مشاوران رژيم شاه نوشته شد.
و "كمونيسم شاهنشاهي" هم كه ميگويند، منظور همين است! با تعجّب نگاه ميكردم. جعفريان انگار كتاب آشنايي را هم در دست داشت. ناگهان چشمم به نام و طرح روي جلد افتاد. باور نميكردم. كمي سرخ شده بودم. ننگ بود اگر ميديدند كه كتاب تو را يكنفر از وابستگان رژيم شاه خريده است. از جا برخاستم و در اثناي عبور نگاه كردم. خودش بود. توجيه كردم و گفتم جعفريان از آن حيث كه مشاور رژيم شاه است كتاب را مطالعه نميكند، بلكه از آن حيث كه سابقه افكار سوسياليستي و كمونيستي داشته چنين ميكند!
با خودم ميگويم بيچاره، تصور كرده بود دكترين اقتصاد اسلامي دقيقاً همان است كه آن آقاي جلال رفعتي روي جلد كتاب، كه حالا همين جلال رفيع فعلي خودمان باشد، مرقوم فرموده است. لابد ميخواسته به شاه هم توصيه كند و مثلاً بگويد اگر اعليحضرت حرفهاي همين كتاب كوچك را در روابط اقتصادي داخلي و خارجيشان اجرا ميفرمودند، امروز به اين روز نميافتادند كه شخصاً دارند ملاحظه ميفرمايند!
به هرحال ميخواهم عرض كنم كه اگر در سال 87، بنده هم به تورّم اشاره ميكنم، از اين باب نيست كه خداي ناكرده ادّعاي طبابت و تخصّص و جرّاحي و اينجور چيزها را دارم. نخيز! اتفاقاً چندسال بعد از نوشتن و منتشر شدن همين كتاب مستطاب "اصول حاكم بر روابط اقتصادي در اسلام" بود كه فهميدم نه از اقتصاد چيزي ميفهمم و نه از اسلام. و البته اين اندازه فهم براي آدميزاد خوب است. پس مگر بايد مرض داشته باشيم كه درباره علم اقتصاد و دكترين تورّم حرف بزنيم؟ بله، از قضا همينطور است. يعني همانطور كه بسياري از خوانندگان با ما همزباناند، دكترين مان درد ميكند و مرض تورّم به جايي رسيده كه ديگر صداي صبورها را هم درآورده است. همين چند روز پيش يكي از روزنامههايي كه درصدر اصولگرايي است، "غول گراني" را در صفحه اول تيتر كرد و همه را به مقابله با تورّم فرا خواند.
داستان قديمي غول و شيشه را كه شنيدهايد؟ قديميها ميگفتند روزي كسي به شيشه جادو دست پيدا كرد. وردي خواند و غول را از شيشه در آورد. امّا بعد هرچه فكر كرد ديگر ورد بازگرداندن غول به درون شيشه را به خاطر نياورد. هر بطرييي را كه به دست ميگرفت و هر وردي را كه به لب ميآورد، افاقه نميكرد. آيا اين تمثيل، شرح حكايت ماست؟ شايد چنين ميانديشيدهايم كه وقتي حسن نيّت داريم، مسئله حلّ است، "حل شده" است. اما حالا ميبينيم كه غول در شيشه كردن، ورد مخصوص ميخواهد. ورد مخصوصي كه در علم اقتصاد و علم مديّريت و علم جامعهشناسي و علم سياست، آموخته ميشود. آيا "ورد مخصوص" را گم كردهايم؟ فراموش كردهايم؟ نميدانيم؟ يا نميخواهيم بدانيم و بپذيريم؟
عقل ناقص من به من ميگويد (و گمان ميكنم عقلهاي ناقص ديگر نيز همين را بگويد) كه احتمالاً هم روز قيامت از "تورّم" سؤال خواهند كرد، هم حتّي شب اول قبر. يعني اگر نكير و منكر و ساير مأموران محترم ديوان عدالت الهي از يك جوان صاف و صادق چه در شب اول قبر و چه در روز آخر قيامت سؤال كنند. و به مشاراليه ايراد منكراتي بگيرند كه مثلاً چرا در فروردين سال هشتاد و هفت يا شهريور سال هفتاد و هفت يا اسفندسال شصت و هفت به هشدارها و موعظههاي هيچكدام از سه دولت گوش نكردي و به تشخيص خودت رفتي و كار منكراتي كردي؟! و آنگاه همان جوانك در پاسخ آنها بگويد هرچه تلاش كردم نتوانستم ازدواج كنم، و بعد همان مأموران بپرسند چرا؟ و آنگاه وي به آنها بگويد لطفاً به خانه پدري من در تهران خيابان وصال شيرازي كوچه شاهد پلاك 58 سري بزنيد و لباس مرا عاريه بگيريد و بپوشيد و از بنگاه معاملات بپرسيد كه آپارتمان متري چند است؟، بالأخره پرسشگران قبر و قيامت به اين نتيجه نخواهند رسيد كه قبلاً بايد "نرخ تورّم" را از بانك مركزي و وزارت دارايي و وزارت مسكن و كميسيون اقتصادي مجلس و سازمان منحلّه مديريت و برنامهريزي و سخنگوهاي دولتهاي هاشمي و خاتمي و احمدي (هخا) بپرسند؟!جواب نكير و منكر با كيست؟
codex26x
page03
page03

|
بخوان كه هاي و هوي تو بوي بهار ميدهد!
چند روز پيش در اثناي خواندن و نوشتن بودم كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم. نه كسي الو گفت و نه كسي الو گرفت! امّا خبري از سكوت هم نبود. "آهنگ" پخش ميشد! داشتم انصراف ميدادم كه ناگهان با شنيدن صداي مخملي زيبايي كه به صداي صد انقلاب مخملي (!) ميارزد، ميخكوب شدم: نسيم خاكِ كوي تو، بوي بهار ميدهد شكوفهزارِ كوي تو، بوي بهار ميدهد... ... با شتاب، "تقويم" روي ميزي را كه سالهاست با آن ميزيَم، ورق زدم. نه؛ سال، سال هشتاد و شش شمسي است و در آستانه بهار هشتاد و هفتيم. ناچار سي سال عقبنشيني كردم. سي و يك سال به عقب برگشتم. شايد هم سي و دو سال. اگر فروردين هشتاد و هفت را كه در آستانهي در ايستاده است، مبنا قرار دهم، بايد بگويم سي و دو سال پيش. بله، به زماني در حوالي سي و دو سال پيش برگشتم. صبح اوّل فروردين هزار و سيصد و پنجاه و پنج هجري شمسي، زندان "كميته مشتركِ ضدّ خرابكاري"، ضلع شمال غربيِ ميدان توپخانهي تهران، كوچهي پشت پُست، بند دوم، سلّول دوازدهم (شايد). امّا گوشي تلفن هشتاد و شش را هنوز همچنان محكم در دستم گرفتهام. صدا همچنان پخش ميشود. و آهنگ نيز. انگار كسي در حين رانندگي، نوار اين ترانه يا سيدياش را در داخل دستگاه صوتي اتوموبيلش گذاشته و با موبايلش هم شماره تلفن مرا گرفته. چه دلنشين، چه غمبار و چه خاطرهانگيز. خدايا! آيا اين صداي عصر اسفند هشتاد و شش است كه ميشنوم يا صداي صبح فروردين پنجاه و پنج در سلّول بيست و دو سالگيام؟ سعي صفا و مروه ميكنم، از هشتاد و شش به پنجاه و پنج و برعكس. و حرير صدا همچنان در نسيم نوازشگرانهي بهار ميپيچد و ميآيد. چو دستههاي سنبله، چو حلقههاي سلسله به روي شانه موي تو، بوي بهار ميدهد... بامداد يكم فروردين هزار و سيصد و پنجاه و پنج است. حدود سه ماه است كه در اتاقكي انفرادي به وسعت دو قدم در سه قدم زندگي(!) ميكنم. كاش فقط همين بود و نه چيز ديگر. كاش كباب برگ بود بدون كوبيدهي اضافه! امّا اينجا، همانجاست كه هرچه در آن است، كباب است و كوبيده است. و كباب برگش هم كباب مرگ است. قرار بود كارم تمام شود و مرا به قصر بفرستند(!) قبل از فروردين، در حاليكه بوي بهار همه جا را تصّرف كرده بود و به قول استاد دكتر شفيعي كدكني "بهار، آمده از سيمخاردار گذشته"، منوچهري معروف و سرشكنجهگر (چه نام و چه مقامي!) يكايك سلّولها را درگشوده بود و مثل پيك اجل به درونِ باريك و تاريكِ گور (سلّول) خيره خيره نگاه كرده بود و زندانيان را يكي يكي بيرون كشيده و به زندان قصر يا اوين فرستاده بود. امّا من و كساني ديگر از زنده به گوران كماكان در اتاقكهاي انفراديِ دو در سه(!)ي خودمان برجاي باقي مانده بوديم و سنگ چيني و خاكريزي مزار را دوباره بر سر و روي خود احساس كرده بوديم. پنجره آهني كوچك چسبيده به سقف با شيشه كثيف شكستهاش گاهي هواي بهار را به درون سلّول ميپاشيد و "اين شكستگي ارزد به صد هزار درست". شيشه شكسته، در جايي كه باز هم به قول شاعر: "حتّي نسيم را بيپرس و جو اجازة رفتن نميدهند"، غنيمت است. غنيمتي كه خمسش هم به خود زنداني ميرسد. چه كسي از او براي استنشاق هواي بهار مستحقّتر و سيّدتر؟!... از روزنه، گاهي به زحمت ميتوانستم گوشهاي از فضا را ببينم. مثل نگاه از ته چاه به آسمان. امّا چند برگ سبز را هم ميديدم كه ميلرزند و در موسيقي باد ميرقصند. چند برگ كوچك در نوك شاخهي درختي كه ديده نميشد. اينهم غنيمت بود. روزهاي ديگر همين مقدار هم ديدني نبود. بچّهها از قول من و به خط جعلي من براي پدرم نامه پُست كرده بودند كه "من بورس تحصيلي گرفتهام و به آمريكا رفتهام و چنان هواپيما عجله داشته كه فرصت خداحافظي با شما را هم پيدا نكردهام. مرا ببخشيد پدر جان"! ميدانستم كه پدر در لحظه سال تحويل به ياد من اشك شوق و فراق ميريزد. ناگهان در آن تنهايي و تاريكيِ شب هفتادو هفتم قبر (كه روز و شبش هم يكي بود)، چشم و چهره پدرم در برابرم درخشيدن گرفت. او، "خودِ بهار" بود. نمايندهي همه پدرهايي بود كه نگاهشان نگاه بهار است، آهشان آه بهار است، اخلاقشان اخلاق بهار است، قلبشان قلب بهار است. يادم آمد كه "او" هر سال پيش از فرا رسيدن فروردين مرتّب ميگفت: اين چه بساطي است؟ مگر نه اينست كه همه به بهانه عيد، دارند با هم مسابقه ميگذارند؟ مگر نه اينست كه چشم و همچشمي ميكنند؟ حسادت ميورزند؟ حرص ميخورند؟ مدپرستي ميكنند؟ اسراف ميكنند؟ فخر فروشي ميكنند؟ اينهمه شيريني و آجيل را ميخرند و ميخورند و بيمار ميشوند؟ ما مردم، اين كارمان هم مثل بقيه كارهايمان افراط و تفريط است. بچهها همه نا اميد ميشدند و ميگفتند پس امسال عيد درست و حسابي نخواهيم داشت. درست دو سه روز مانده به عيد، پدر، ناگهان از در وارد ميشد، با خندهي بهاري برلب و با چند جعبه شيريني و چند بسته آجيل در دست. ميگفت و ميخنديد: "چه كنم بابا جان؟ عيد است و فصل شادي است، باغ و صحرا هم سرسبز است، درختها هم شكوفه آوردهاند". و مرواريد شوق از صدف چشمها (چشم بچّهها) فرو ميريخت. آن روز، صبح اول فروردين 55 شمسي بود. كبودي و سرخيِ دست و پاي زنده به گور شدگان و زخمهاي شكفته شده، انگار مدل ديگري از "به استقبال بهار رفتن" بود!... چشم و چهره پدر را به رسم روزهاي عيد (نخستين بامداد) بوسيدم و عذر تقصير خواستم. رو به آسمان كردم و از عميقترين لايههاي جگر، آه كشيدم. و پدر را ديدم كه در لابلاي كشتزارهاي بهاري، ميخرامد و آواز ميخواند. صداي فوق العادهاي داشت. هنوز از مستي صداي او بيرون نرفته بودم كه ناگهان درِ سلّول باز شد. نگهبان بود. جوان و كم سنّ و سال و ورزيده و "لُر". چشمهايش ميخنديد. راديوي كوچكش را روي زمين گذاشت و روشن كرد: نسيم خاك كوي تو، بوي بهار ميدهد شكوفهزارِ روي تو، بوي بهار ميدهد چو دستههاي سنبله، چو حلقههاي سلسله به روي شانه موي تو، بوي بهار ميدهد چو برگ ياسِ نورسي، كه ديده چشم من بسي سپيدي گلوي تو، بوي بهار ميدهد تواي كبوتر حرم، ترانههاي صبحدم بخوان كه هاي و هوي تو، بوي بهار ميدهد براي من كه جز خزان، نديدهام در اين جهان بهشت آرزوي تو، بوي بهار ميدهد... هرچه سعي كردم كه صبر انقلابي كنم، نتوانستم. بغض ابر تركيد و باران بهار جاري شد. آن روز، ابر چندان گريست و چندان گريست، كه نگهبان زندان نيز گريه و خنده را درهم آميخت. كاش ميدانستم آن نگهبان، الآن كجاست؟ امّا رانندهاي كه سي و دو سال بعد، نوار صوتي اتوموبيل را به گوشي موبايل وصل كرد و مرا يكسره به سي و دو سال قبل پرتاب كرد، همان دوست دانشجوي همشهري و همكلاسيام بود كه نخستينبار در شب سرد و بوراني دي ماه 54 شمسي، اشتباهاً به جاي من دستگير شده بود! ... بهار هشتاد و هفت مبارك! codex26x page03 |







